تبلیغات
آنایوردم آستارا


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

استیل استارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 19 شهریور 1392-08:06 ق.ظ



دریاچه استیل



آبشار   زمرد  اصلی و بزرگ با حدود 15 متر ارتفاع


قلوی کوچک و کم آب


هر دو آبشار در یک دید


دو آبشار کوچک (دو پله) بالادستی


بالاترین نقطه آبشار اصلی


خانه ای در روستای زمرد حویق



کوچه منتهی به آبشار در روستای زمرد حویق



یکی از خانه های زیبای فتح الله محله حویق



خانه ای زیبا در جلوی مسجد روستای فتح الله محله حویق


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 18 آذر 1393 09:39 ب.ظ

دو برخورد متفاوت از پیغمبر

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 28 بهمن 1393-01:46 ق.ظ


چکیده: در عصر پیشرفت و تکنولوژی اگر انسان از معارف حقه اهل‌بیت[ع] دور شود خور را از راه سعادت دور کرده و در وادی گمراهی وارد کرده است.
گل محمدی

در عصر پیشرفت و تکنولوژی اگر انسان از معارف حقه اهلبیت دور شود خور را از راه سعادت دور کرده و در وادی گمراهی وارد کرده است.
همانطور که ارزش هر کسی به اندازه معرفت و دانشش از دین است در عمل هم همینگونه است هرکس به دستورات دین بیشتر عمل کرده و سفارشات دینی را بیشتر عمل کند نزد خداوند و اهل‌بیت[ع] بیشتر مقام و ارزش پیدا می‌کند.

یکی از دستورات دین درمورد احترام به والدین است که قرآن در این مورد می‌فرماید: «وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریمًا؛ با آنان با احترام سخن بگوی.»[1]
«قال رسول الله(ص): من اصبح مطیعا لله فی الوالدین اصبح له بابان مفتوحان من الجنة و ان کان واحدا فواحدا. پیامبر خدا[ص] فرمود: کسی که دستور الهی را در مورد پدر و مادر اطاعت کند، دو درب از بهشت برویش باز خواهد شد، اگر فرمان خدا را در مورد یکی از آنها انجام دهد یک درب گشوده می‌شود.»[2]

علاّمه مجلسى در حدیثى به نقل از صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم، آورده است:
روزى پیامبر الهى در منزل خویش نشسته بود؛ كه خواهر رضاعى آن حضرت بر ایشان وارد شد.
چون حضرت رسول [صلّى اللّه علیه و آله]، نگاهش به وى افتاد از دیدار او شادمان گشت و رو انداز خود را براى او پهن كرد تا خواهرش بر روى آن بنشیند.
پس از آن، رسول خدا صلوات اللّه علیه با تبسّم و خوش روئى با خواهر خود مشغول سخن گفتن شد، بعد از گذشت لحظاتى خواهر حضرت از جاى برخاست و از حضور مبارك آن بزرگوار خداحافظى كرد و رفت .
روزى دیگر، برادر آن زن كه برادر رضاعى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، نیز محسوب مى‌شد بر آن حضرت وارد شد، ولیكن آن حضرت برخورد و خوش روئى را كه با خواهرش انجام داده بود با برادرش اظهار ننمود.
اصحاب حضرت كه شاهد بر این جریان بودند، به پیامبر خدا [صلّى اللّه علیه و آله]، عرضه داشتند: یا رسول اللّه! چرا در برخورد بین خواهر و برادر مساوات را رعایت ننمودى و میان آن دو نفر تفاوت قائل شدى؟!
حضرت در پاسخ اظهار نمود: چون خواهرم نسبت به پدرش بیشتر اظهار علاقه و محبّت مى‌كرد، من نیز این چنین او را تكریم و احترام كردم.
ولى چون پسر نسبت به پدرش بى اعتنا بود، لذا این چنین با او برخورد و بى اعتنائى شد[3].
______________________________
[1]. اسراء آیه 24
[2]. کنز العمال، ج 16، ص 467.
[3]. بحار الا نوار: ج 16، ص 281، ح 126.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

9هزار و ۶۰۰ عدد انواع مواد محترقه در آستارا کشف شد

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 28 بهمن 1393-01:44 ق.ظ



9 هزار و 600 عدد انواع مواد محترقه در آستارا کشف شدفرمانده انتظامی شهرستان آستارا از کشف ۹ هزار و ۶۰۰ عدد انواع مواد محترقه در این شهرستان خبر داد.

به گزارش آستاراخبر سرهنگ رحیم مهدی زاده گفت: ماموران انتظامی شهرستان آستارا در راستای اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی با انجام اقدامات اطلاعاتی و عملیاتی و نیز استفاده از منابع و مخبرین ، موفق به کشف و ضبط نه هزار و ۶۰۰ عدد انواع مواد محترقه شدند.

وی با اشاره به دستگیری فرد توزیع کننده مواد محترقه در شهرستان آستارا توسط پلیس ، افزود: با توجه به قرار گرفتن در ایام آخر سال و عید نوروز برخی از سودجویان با قاچاق و فروش این گونه مواد محترقه قصد بهم زدن آسایش و امنیت جامعه را دارند که پلیس با آنان به شدت برخورد خواهد کرد.

وی در ادامه با اشاره به اجرای موفقیت آمیز طرح ارتقای امنیت اجتماعی در بندر آستارا ، اضافه کرد: ماموران انتظامی شهرستان آستارا در یک هفته اخیر ۹۰۰ ثوب البسه قاچاق ، ۲۴ هزار نخ انواع سیگار خارجی ، ۲۵۰ بسته تنباکوی قاچاق ، دو تن انواع چوب جنگلی قاچاق و ۱۰۰ کیلوگرم فرآوده های خام دامی غیر بهداشتی را کشف و ضبط کردند.

وی ادامه داد: در این راستا پنج نفر دستگیر و سه خودرو توقیف شد.




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 28 بهمن 1393 01:45 ق.ظ

شریعتی و عصر جولان مارکسیسم

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 28 بهمن 1393-01:41 ق.ظ



به مناسبت 29 خرداد سی وهفتمین سالگرد خاموشی، دکترعلی شریعتی

...و او که اندیشه هایش آماج توفنده ای بود بر پیکر مارکسیسم در ایران.

 نویسنده: رضا نعمتی کرفکوهی

بنام خداوند سخن آفرین

دو قرن اخیر را میتوان قرون پیدایش وبروز وظهور مکاتب فلسفی وایدئولوژی درجهان نامید.هر کدام از این مکاتب وایدئولوژی ها،شعار سعادت دنیوی بشر را علم نموده وبه یدک میکشیدند.یکی از معروفترین این مکاتب،مکتب مادی مارکسیسم یا همان ماتریالیسم تاریخی بود.این مکتب سرچشمه اش اندیشه های «هگل» بود که بعدا «کارل مارکس» مروج ونظریه پرداز آن شد که به مکتب مارکسیسم شهرت پیدا کرد.کمونیسم پدیده سیاسی ومکتب حکومتی وسوسیالیسم تز اقتصادی این مکتب را نمایندگی میکرد.

ماتریالیسم تاریخی که جهان را فقط از بعد فیزیکی تشریح میکرد ومتافیزیک را زاییده تخیل بشر می پنداشت وشعارعلم گرایی را پیشه خود ساخته بود، ناگهان در محافل علمی با دست تهی مواجهه شدوخودش را خلع سلاح دید. سپس چاره ای برای رهایی از این مخمصه به سرش خطورکرد واصلهایی به آن اضافه نمود وخودش را ماتریالیسم دیالکتیک نامید و راه بحث وجدل را پیشه خود ساخت.

این مکتب از جنبه اعتقادی به جهانی منهای خداوند، جامعه ای بدون دین،ووجود انسان را وجودی مادی وپیدایشی،وهمانند سایرحیوانات وطبق نظرمتفکرشان «داروین» انسان را تکامل یافته ای از (میمون ) می پنداشت.این مکتب مرگ را پایان راه انسان ونیستی را پایان هستی قلمداد میکرد.پیدایش همه چیز را تصادفی و تکامل را زاییده انفجارمیدانست. دین را افیون (مواد مخدر)  توده ها وبی دینی را انتلکتوئل و روشنفکری قلمداد میکرد.

این مکتب از نظر ایدئولوژی،مارکسیسم واز نظراجتماعی واقتصادی، سوسیالیسم،واز نظر سیاسی تئوری برپایی حکومت کمونیسم را در جهان مطرح کرده بود.کمونیسم فرزند خلف این مکتب است که در این مقال بیشتر به آن خواهیم پرداخت.

زاییده تفکر مکتب ماتریالیسم، برپایی حکومت کمونیستی در کل جهان بود.حکومتی که در آن، مردم نان خور دولتند وزندگی خصوصی وشخصی را نمی فهمند.در این نوع حکومت دولت مالک همه ی شئونات زندگی مردم است.ومردم خودشان شخصا حق تملک ملکی را ندارند.از نظر فعالیت سیاسی مردم فقط باید در تنها حزب سیاسی حاکم که همان حزب کمونیست است مشارکت داشته باشند.محیط زندگی بسته، ازاطلاعات روز دنیا بی خبر،فقط باید به رسانه های  دولتی گوش فرا دهند.

مبلغان حکومت کمونیستی قبل از رسیدن به حکومت،شعار نان، مسکن،آزادی وبرابری وعدالت سر میدادند.ولی بعداز برپایی حکومت، دیگر از آن آزادی اجتماعی وسیاسی موعود خبری نبود.درنوک پیکان مبارزات اجتماعی واقتصادی وسیاسی چنین نظامی، کاپیتالیسم وامپریالیسم (نظام سرمایه داری )غرب بود.البته چهره های شاخص وبنیانگذار این مکتب،جملگی متولدجهان غرب از جمله ( آلمان ) ورشد یافته فرهنگ آن دیاربودند.خودشان زاده غرب بودند ولی مؤسس بلوک کمونیستی شرق شدند.

پس از شکست حزب نازیسم آلمان هیتلری وارتش متحدین در خاک روسیه ی آن زمان،وبا تأسیس اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی، کشورپهناور شوروی به عنوان ابر قدرت شرق وبزرگ پرچمدارحکومت کمونیسم در جهان،ایدئولوژی مارکسیسم لنینسم بدلیل شعارهای دلربایش از جمله" عدالت گستری" دفاع ازتوده مردم" وطبقه زحمتکش (کارگروکشاورز)طرفداران زیادی را در سطح بین المللی بر گرد خود جمع نمود.وبا تحریک نمودن توده های مردم وبا برپایی حکومتهای کمونیستی در مشرق زمین وسلاونای شرق ،عملا دنیا را به دو قطب متضاد (شرق وغرب)تقسیم نمود.

حال اینکه چرا مارکسیسم برای تغییر جهان پیرامون خود،سراز طبقه کارگروکشاورز،در کارخانه ومزرعه در آورد.دلیلش این بود که مارکسیسم، خودش زاده فلسفه بود.واز نظر ریشه ای از مکتب فلسفی هگل متولد شده بود.از آنجا که بین علم وفلسفه فرقیست بسیارودرهم هضم نمی گردند،ولی مارکسیسم بعداز تولد ورشد دوران جوانیش،در مصاف با مکاتب علمی در محافل دانشگاهی،خودش را یک مکتب علمی!، وتمام نظریاتش را منطبق با علم دانسته وخودش را یک مکتب ضد ایدئولوژیک معرفی نمود.

درواقع اسلحه ای که در دستش نبود ولی ادعای داشتنش را داشت. این بود که در محافل علمی توان ایستادگی نداشت واندک اندک پای خودش را در مناظرات علمی لرزان میدید.مارکسیسم بعدازآن حس کرد دیگر اعتبارش را در دانشگاها از دست داده ودر آن محافل حرفی برای گفتن ندارد.لذا اعتبار از دست رفته اش را با ایدئولوژیک کردن خود در مزارع وکارخانه جستجو نمود.

در اینجا به سخنان ایدئولوژیکی مارکس اشاره ای میکنیم تا ببینیم چگونه مارکس با بیان این سخنان،تمام سخنان گذشته اش ونظریه علمی بودن خویش را زیرپا می گذارد.(نقل از کتاب اسلام شناسی دکترعلی شریعتی)

(ای کارگر! پیروزی طبقه ی تو مثل طلوع خورشید فرداست.جبری ولایتغیراست،وبی هیچ تأخیری سرمیزند،ومن وتوودیگران را در طلوع آن، تأثیری نیست.پس اگر نیروی تو یکهزاروم نیروی آنها (منظورسرمایه داران)باشد واگردر صد جبهه،شکست بخوری وآنها را پیروز ببینی،واحساس کنی که تو ضعیف تر میشوی وآنها قوی تر، نباید در پیروزی قطعیت تردید کنی.بلکه پیروزی "پرولتریا" ( طبقه کارگر)در اختیارتو وآنها نیست! " بلکه براساس تصادم جبری دیالکتیکی بین دوطبقه است!!)

می بینیم که مارکس، بنیانگذارمکتب مارکسیسم،اینگونه مکتب علمی اش را به ایدئولوژی تبدیل میکندوبراساس همین ایدئولوژی بود که کمونیسم در جهان قد برافراشت وبزرگترین دست آورد سیاسی اش،"انقلاب اکتبر" وتأسیس حکومت جهانی کمونیستی توسط "لنین" در کشور پهناوری بنام " اتحاد جماهیر شوروی در شرق جهان شد.

در میان دنیای شرق وغرب،دنیای دیگری نیز وجود داشت ودارد بنام جهان اسلام.جهان اسلام بدلیل داشتن حکومتهای سنتی پادشاهی،آنهم وابسته به دنیای غرب (که بعدها تعدادشان به بلوک تازه تأسیس شرق وابسته شدند)دارای اقتصادی سنتی وتجارتی بعضا وابسته به اقتصاد تک محصولی (نفت)وبه دلیل عدم برخوداری از صنعت وتکنولوژی روزدنیا،به جهانی حاشیه نشین ومنزوی تحت سیطره شرق وغرب به زندگی روزمره خود ادامه می دادند.این کشورها در جهان دوقطبی حرفی برای گفتن نداشتند وحتی توانایی برپایی نظامی مستقل از دو بلوک را نیزدر خود نمی دیدند.

مکتب اسلام در میان کشورهای اسلامی صرفا بعنوان یک آیین اخلاقی وفرهنگی وعبادی قلمداد می شد وشایدهم صرفا عبادی.واز نظر فرهنگی هم حاکمان این کشورها به فرهنگ بیگانه توجه داشتند.از طرفی وجود اختلافات مذهبی در میان ملل اسلامی که خواست استعمارگران بود،فکرپیروان هرمذهبی را معطوف به این موضوع میکرد که تا بگوید مذهب من نسبت به سایر مذاهب اسلامی دارای برتریست.(متأسفانه هنوزهم ادامه دارد) این طرز تفکر سبب میگردید تا کدورتها در بین پیروان مذاهب اسلامی تقویت گردد.

این نوع نگرش شاید اصلی ترین عامل انحطاط و وانهادگی مسلمانان نسبت به سایر ملل جهان باشد.زندگی در میان این جوامع از جمله جامعه ی ایران،بصورت سنتی ونظام اجتماعی و اقتصادی آن ارباب رعیتی بود. بطوری که اقتصاد در دست ارباب، زمین در دست مالک،و عامه مردم روستا نشین،وروستا که اصلی ترین مرکز ومنبع اقتصادی کشوربود به دست "خان " اداره میشد.رعایا که توده مردم را تشکیل میدادند، اجازه نفس کشیدن را هم از اربابشان می گرفتند.

با پیروزی ارتش متفقین در جنگ جهانی دوم،دنیا عملا وبه صورت کامل به دوقطب شرق وغرب از نظر سیاسی واقتصادی وایدئولوژیک تقسیم شد.در مجاورت کشور عزیزما ایران،ابرقدرتی باتز سیاسی کمونیسم وباایدئولوژی مارکسیسم به رهبری "لنین" وسپس "استالین" با نام "اتحاد جماهیر شوروی" قد برافراشت.زمان،زمان اوج فعالیت وتبلیغات برای صدورانقلاب کمونیستی به سرتاسرجهان بود.

تاجای که در ایران نیز حزبی بدین منظوروبا ایدئولوژی مارکسیسم با حمایت اتحاد شوروی تأسیس گردید وبنام " حزب توده ایران " به فعالیت سیاسی پرداخت وباشعار عدالتخواهانه وظلم ستیزانه به هواداری ازکشاورزان ورعایا پرداخت.این حزب در میان روستائیان توانست گروهی را دور خود جمع وبااربابان ومالکان محلی درگیرواز جمع آوری مالیات برای آنان جلوگیری کند.

از طرفی دیگر این حزب توانسته بود به کمک هسته های جاسوسی شوروی،در ارتش شاهنشاهی ایران نفوذ پیدا کند تا در فرصتی مناسب بتواند خواسته های اربابش را در ایران پیاده کند.حزب توده ایران، درمیان توده مردم ایران با زیرکی خاصی که داشت،هرگز اندیشه ضد دینی وضدخدایی خودرا بروز نمیکرد.زیرا به این نتیجه رسیده بود که عامه مردم ایران را اقشارمؤمن ومذهبی تشکیل میدهند ومخصوصا رعایا،گوش شنوایی برای شنیدن اینگونه سخنان ندارند ونباید با شعار ضد دینی وارد عرصه شد.

حزب توده در میان آنان خیلی محتاطانه عمل میکرد وفقط شعار دفاع ازرعیت را در مقابل مالکان سرمیداد.حتی با بیان اینکه هرکس میتواند باهر ایده ومسلک واندیشه مذهبی در حزب توده ایران فعالیت داشته باشدوحتی به عبادات ونمازوروزه ی خود نیزبپردازد.

در ابتدای دهه 30 وبا روی کار آمدن دولت ملی دکتر مصدق،حزب توده مخالفت صریح خود را با دولت مذکور اعلام ودر تمام زمینه ها چوب لای چرخ دولت ملی گذاشت.شاید بیم آن را داشت که با روی کارآمدن دولت مصدق، مکتب ناسیونالیسم در ایران قوت بگیرد وکمونیسم جای پای خودش را خالی وعملا ایدئولوژی سیاسی خود را شکست خورده ببیند.در کشور هند نیز رهبر ناسیونالیست آن با الهام از دکترمصدق قدرت کامل را در دست گرفته بودو کشورش راهدایت میکرد.کمونیسم در هند هرگز نتوانست راه پیداکند ومردم هند یکپارچه به دنبال رهبرشان بودند.

ولی در ایران قضیه فرق داشت، چون شاه هنوز قدرت کاملش که همان ارتش بود را از دست نداده بود.وحشتی که حزب توده از مصدق داشت از شاه نداشت چون به نظرش آمده بود که نظام شاهنشاهی انقلاب پذیر است ولی مکتب ناسیونالیسم اگر در ایران پیروز شود دیگر انقلاب پذیر نیست چون مردم را به دنبال خود دارد. لذا شدیدترین مخالفتها را با دولت دکتر مصدق بعمل می آورد.

بعداز کودتای 28 مرداد سال 32 شاه ایران با حمایت آمریکا مجددا به قدرت کامل خود باز گشت ودولت مصدق سقوط کرد. ولی قدرت کمونیسم در ایران هنوز خطری در بیخ گوش شاه احساس میشد.آمریکا وشاه همواره در فکر ترفندی بودند که بتوانند با اجرای آن خطر کمونیست را در ایران ریشه کن کنند. زیرا در آن سالها کمونیسیم بوسیله حزب توده، هنور در روستاها در حال جولان بود.

در ابتدای دهه چهل،نظام شاهنشاهی ایران به دلیل اینکه پادشاه آن دست نشانده بلوک غرب وآمریکا بودوبلوک کمونیستی شرق نیز به مدیریت اتحاد شوروی،درحال صدورتزسیاسی و انقلاب ایدئولوژکی خود به سایرنقاط جهان بود، به دستور آمریکا نظام ارباب رعیتی را در ایران ملغی اعلام نمود.شاه ایران بااین اصلاحات می خواست به دوهدف اساسی نائل گردد.

اولین هدف: کوتاه کردن دست کمونیستها به سرکردگی حزب توده درروستاها.

به دلیل اینکه مناطق روستایی درآن سالها،بخش عمده جمعیت کشوررا تشکیل می دادند وهم نظام اقتصادی ارباب رعیتی در آن مناطق حاکم بوده ودرآنجا بدین منظوربسترمناسبی برای جولان دهی کمونیستها فراهم شده بود.

دوم:برچیدن کامل حاکمیت اقتصادی وبعضا سیاسی ملاکین وخوانین درآن مناطق بود.

چون آنان به دلیل نبود بنگاه ها وشرکتهای تولیدی واقتصادی درمملکت، نقش کلیدی را هم در زمینه اقتصادی وهم در زمینه سیاسی  ایفا میکردند.تا جای که کلیه نمایندگان مجلس شورای ملی آن سالها را مالکین وزمین داران تشکیل میدادند.وجود خوانین وملاکین در مناطق روستایی در دهه چهل را میتوان گفت که آنان، آخرین بازماندگان حاکمیت ملوک الطوایفی در ایران بوده اند وهمچنین آخرین وراث از وارثان حاکمیت فئودالیسم اقتصادی وسیاسی در اعصار گذشته تاریخ بشربوده اند.

این عده همواره خطری برای سلسله های پادشاهی محسوب می شدند.وقادر بودند پادشاهی را سرنگون ورژیمی را ساقط وخانی را جایگزین آن نمایند.تاریخ ایران همواره نمایانگر این رخدادها بوده است.بنابراین نظام شاهنشاهی ایران با اجرای این برنامه به هردوهدف استراتژیک خود می اندیشید.در مورد هدف اول باید گفت که کمونیستها در مقابل ترکشهای این انفجار، جاخالی داده ومواضع خودشان را تغییر دادند ووارد مواضع بعدی که همان کارخانجات بود شدند.ولی در مورد هدف دوم،بایدگفت که نظام شاهنشاهی کاملا به این هدف دست پیدا کرد ودست خوانین ومالکان را از روستاها کوتاه نمود.

نیمه دوم دهه چهل را میتوان عصر طلایی تاسیس کارخانجات مونتاژصنعتی وبعضا نسبتا تولیدی وخدماتی واوج رونق بورژوازی وپیدایش زندگی شهرنشینی در ایران نامید. روستاییان به شهرها هجوم، وبه عنوان کارگر در کارخانه ها، فروشنده دربازارتجارت،وهمچنین کارمند در ادارات دولتی مشغول میشدند.

خانها واربابان گذشته روستا نیزاینباربه عنوان صاحبان کارخانه در بخش خصوصی اقتصاد مملکت مشغول گردیده واینبار با کمی فرق نسبت به گذشته. فرقش این بود که آن خان وارباب گذشته در روستا زیر نظر دولت نبود،واینبارز که آمده شهر وکارخانه دار شده دیگه باید تحت قوانین قانون کارونظارت دولت به کارش ادامه دهد. رعیت گذشته ی روستا که اونیز به شهر آمده کارگر همان خان میشود! ولی فرقش با گذشته این بود که اودیگر بیمه شده وبه امید بازنشستگی کار میکند.از دهه چهل به اینطرف را میتوان دوران زرق وبرق شهرها وافول روستا نامید.

حکومت شاهنشاهی ایران برای اینکه بتواند جمعیت کشورش را درکنترل خود داشته باشد، آنان را به شهرهای بزرگ من جمله پایتخت کشانده بود.در شهرهای بزرگ وکوچک با ساختن سینماها وبارها،وگشایش اماکن تفریحی ناسالم،وباساختن وتهیه فیلمهای مبتذل سینمایی وتلویزیونی وبا راه انداختن کاباره ها وکازینوها،قصد سرگرم کردن جوانان وگرفتن فرصت اندیشیدن از آنان را داشت.

در کنار جمعیت کارگری،درآن سالها جمعیت دیگری نیزدر حال شکل گرفتن بود که پایه اش از دهه سی شکل گرفته بود ودر دهه چهل به رشد نسبی اش رسیده بود که این روند رشد دردهه پنجاه به اوج شکوفایش رسید. این جمعیت همان دانشجویان وروشنفکران دانشگاهی بودند که برخلاف سیاستهای دولت آن زمان درحال رشدبود.

بنابراین ما درآن سالها با دوطیف از جمعیت فعال روبرو می شدیم. جمعیت گارگر در کارخانه وجمعیت دانشجووتحصیلکرده در دانشگاه. در میان این دوجمعیت، جمعیت دیگری نیز به صورت سنتی وجود داشت که بازاریان بودند واداره امورشان در دست نیروهای مذهبی بود. مارکسیستها هیچ موقع نتوانستند ونمی توانستند در بینشان نفوذ کنند ودر میان آن جمعیت جای ایستادن نداشتند تا چه رسد حرفی را برای گفتن.ولی از آنجا که هرجا جمعیتی پیدا بود سروکله کمونیست ها در آنجا نمایان بود، لذا مارکسیسم اینبار با شعار " نان ، مسکن ، آزادی" حقوق کارگری،جامعه ی برابر،عدالت اقتصادی،قصد نفوذ در میان قشرگارگر را سرلوحه خودکرده بود.

مارکسیسم از آنجا که در گذشته ی تاریخی خود،در مجامع علمی ومحافل دانشگاهی بنیه علمی خودش را از دست داده بود درقبال قشردانشجووروشنفکرمسلمان هیچ موقع وارد بحث علمی نشد.لذا شعاری وارد دانشگاها شده وهمان شعاری را که برای کارگران سر میدادند برای دانشجویان نیز سرداده بودند.

مارکسیستها به این نتیجه رسیده بودند که طبقه روشنفکرودانشجو،مغزمتفکر جامعه را تشکیل میدهند،وبرای رسیدن ونایل گشتن به آرزوی دیرینه خود،یعنی برپا نمودن حکومت کمونیستی در ایران، بایستی ایده وآرمان خویش را از طریق این قشربر پیکر اجتماع تزریق نمود.متاسفانه تا حدودی نیز موفق شده بودند.توانسته بودند انسانهای پاکدلی همچون خسرو گلسرخی وصمد بهرنگی وهمچنین درگذشته متفکربزرگ جلال آل احمد را بیز همراه خود سازند که بعدها آل احمد ازآنان تبری وکتابهایی با بینش اسلامی به نگارش درآورد.

در اینجا باید نکاتی را در داخل پرانتز بهش اشاره نمایم وآن اینکه ( در آن سالها جوان ایرانی بخاطر ضدیت باخدا وپیامبروآیین اسلام ، به سمت کمونیسم نرفته بود.چرا که او بچه مسلمان بود واز پدر ومادری مذهبی متولد گشته بود.از بچه گی بهمراه پدر ومادرش درمساجد وسایر مراسمات دینی ومذهبی از جمله مراسم تاسوعا وعاشورای حسینی شرکت کرده بود. اوچنین انگیزه ای در سر نداشت که چون در مکتب مارکسیسم خدا وپیامبر نقشی ندارد پس باید رفت مارکسیست شد.

جوان ایرانی درآن سالها،پیش خودش این فرضیه را داشته که،ازنظراجتماعی وزندگی دنیوی ومادی دینم نتوانسته مرا به سعادت دنیایی وحقوق مادی وحتی آزادی برساند ومن اکنون در سایه ظلم وستم اقتصادی وسیاسی زندگی میکنم.دینم به من میگوید تو فقط در دنیای آخرت باید خودت را به سعادت برسانی! این دنیا هرچه باشد فانی است.

جوان ایرانی درآن سالها به این نتیجه رسیده بود که باید در کاردنیا هم خود را به سعادت رساند وبه عدالت وآزادی رسید.اوتشنگی رسیدن با این شعارها را دروجودش احساس میکرد.لذا اودرآن سالها تنها مکتب وایدئولوژی ای که شعار ضد امپریالیستی وضد سرمایه داری وشعارعدالت خواهانه وآزادی خواهی ورهایی از ظلم وستم نظام سلطه شاهنشاهی را سر میدهد را مارکسیسم تشخیص داده بود واز شعار نان، مسکن، آزادی خوشش آمده بود).

قرن بیستم،قرن اوج بروزو ظهورشعارهای عدالت خواهانه ی مکاتب وایدئولوژی ها بود. در این قرن این ایدئولوژی ها بودند که درجهان تشنه عدالت جولان میدادند وشعارسعادت دنیوی بشر را با خود یدک میکشیدند. همانگونه که گفته شد یکی از این مکاتب مکتب مادی ماتریالیسم دیالکتیک بود با محوریت مارکسیسم با هدف نهایی برپایی نظام کمونیستی در جهان.

قرن بیستم قرنی بود که کمونیسم داشت آرام آرام بعد از شکست نازیسم هیتلری آلمان،در جهان خودی نشان میداد وحالت تهاجم به خود گرفته بود.نظام کاپیتالیسم ومکتب لیبرال دموکراسی غرب در مقابل بزرگترین دستاورد سیاسی ای مکتب،یعنی فتح بلوک شرق داشت حالت دفاعی به خود میگرفت.انگار رؤیای "مارکس" داشت به وقوع می پیوست!

در مجامع مذهبی وسنتی درجهان اسلام وهمچنین ایران،برای مقابله با هجوم مارکسیسم وجلوگیری از نفوذ در بین جوانان، شعار " کمونیست یعنی اینکه خدا نیست " را سر میدادند.آنان فقط بااین شعار سطحی وعامیانه پسند میخواستند جوانان را از ورود به این ایدئولوژی مادی منصرف نمایند.ولی جوان ایرانی درآن سالها اندیشه اش بالاتر از این حرفها بود وبا این سخنان سطحی، قانع واشباع نمی شد.آیا کسی بود که بیاید جوان دانشجوی ایرانی را از خطر کمونیست شدن برهاند؟!

آری! در اواخر قرن بیستم بود که صدای مردی مسلمان از دیارتفتیده کویر بلند شد.

آری! او آمده بود تا به کمک اسلام بشتابد وبا منطقش واستدلالش،با جانش وزبانش با مارکسیسم ستیزه نماید.مردی که تمام وجودش عشق به خدا وپیامبروعدالت و آزادی وحق طلبی بود.هم درد دین داشت وهم درد آزادی ومردم. او احساس جوان را تا عمق جانش درک میکرد.پدیده ای نوین در میان طبقه انتلکتوئل(روشنفکر)که درآن سالها یا مجذوب فرهنگ غرب بودند،یا شیفته ی مکتب مارکسیسم شرق.

اوبه معنای حقیقت کلمه ،روشنفکر بود ویک روشنفکردیندار.اومیگفت روشنفکران متعهد بعد ازرسیدن به جایگاه آگاهی،اگربه مقام خودآگاهی نیزبرسند آنوقت وارثان پیامبران لقب خواهند گرفت.او کسی نبود جزء دکترعلی شریعتی.

شریعتی درآن سالها آمده بود تا همانند یک معدنچی،درعمق معدن اسلام،گوهرهای پنهان شده را بیرون کشد ودرصدفهای زیبا به نسل جوان هدیه کند.او اسلام را از چند منظر نگریست وهمانند منشوری چند پهلو یافت.منشوری که دریک پهلویش ازمنظراو ایدئولوژی بود. پهلویی که سالیان سال،جایش را با فرهنگ عوض نموده بود.اومعتقد بود درعصر ظهور ایدئولوژیها، باید با اسلام ایدئولوژیک در صحنه حضوریافت وبه مصاف سایر ایدئولوژیها رفت.

شریعتی با ایدئولوؤیک کردن اسلام،وباطرح اسلام ابوذری تحت عنوان «یکباردیگرابوذر» وبا نمایش آن درمحافل دانشجویی، ابوذر را به عنوان یک "سوسیالیست خداپرست" در مکتب اسلام،به دانشجویان وجوانان معرفی نمود وآنان را به گرایش به مارکسیسم جلوگیری کرد.او به قشرجوان وتحصیلکرده فهماند که آنچه راکه شما میخواهید با مارکس سوسیالیست بی خدا به آنجا برسید،میتوانید در دین خود با ابوذر سوسیالیست باخدا به آن مقصد برسید.

بدینگونه بود که با ایدئولوژیک کردن اسلام، ایده مارکسیسم را در ایران از رونق انداخت، حنای کمونیسم را در بین جوانان بیرنگ ساخت، تا جای که یک ایدئولوک مارکسیست بعدها به شهید چمران گفته بود که شریعتی انقلاب کمونیستی ایران را هفتادسال به تعویق انداخت. درجوابش شهید چمران گفته بود، شریعتی هفتادسال انقلاب اسلامی ایران را جلوانداخت!

دکترعلی شریعتی درآن روزگاربه جوان کشورش فهماند که آنچه را که تودر کمونیسم جویای آن هستی یعنی،عدالت،آزادی،معاش،رفاء،برابری،رهایی از اشرافیت اقتصادی،همه اینها یکجا در مکتب تووجود دارد. توبیا اینها را درمکتب خودت جستجوکن وآنرا به کرسی بنشان.نه از مکاتب وارداتی شرق وغرب.

احساس شریعتی این بود که با پیروزیهایی که مارکسیسم در جهان کسب کرده بود وبخش وسیعی از جهان شرق را تحت کنترل خود گرفته بود،اسلام ورسالت جهانی اش درمیان کشورهای اسلامی روبه فراموشی گرویده واین مکتب مورد ظلم قرار گرفته است.شریعتی با این تز فکری که امروز بیش از آنکه به فکر مسلمانان باشیم باید به فکر اسلام باشیم، در دهه پنجاه با وارد شدن به حسینیه ارشاد وبا طرح گفتمانی در باب اسلام شناسی عملا وارد مبارزات ایدئولوژیکی دربرابر مارکسیسم شد.

هرچند درآن زمان اورا ناجوانمردانه یک مارکسیست اسلامی نامیدند ولی چگونه میشود کسی که خود ویرانگر بنای مارکسیسم در ایران شده ومارکس را مورد نقدجدی قرار داده خودش مارکسیست باشد.این برچسب واقعا از آن برچسبهای ناچسبیست که هرگز به او نمی چسبید.

 

شریعتی با ایدئولوژیک کردن اسلام درآن مقطع تاریخی،به جرأت میتوان گفت عالیترین وبرجسته ترین دفاعیات را ازاسلام مظلوم آن روزگار بعمل آورد.اوبا طرح اندیشه هایش آنچنان از کمونیسم یک پیکر بی جانی ساخت که دیری نپایید این پیکر بی جان وبی هویت به موزه ابدی وتاریخی خود پیوست.

درپایان با سروده ای در مدح این استاداسلام شناش مطالبم را با آن به اتمام میرسانم.

پاکترین روح «شدن »

ای که نامت جاودان در یادها

یاد تو یاد آور رساترین فریادها

دانش پژوی مکتب آزادی و آزادگی

الگوی روشنگری و سمبول فرزانگی

نام تو رسوا گر زور و زر و تزویرها

یکه وتنها میان این همه تکفیرها

مظهر صدق و صفا و معدن اندیشه ای

ریشه جهل و جمود را تا نهایت تیشه ای

زبان آتشین در کام  و لب افروختـی

مرحبا بر تو قلم بر اجنبی نفروختی

تیر نطقت بر لبت دشمن شکار

ای مصلحت پنهان ای حقیقت آشکـار

ره صد ساله را تو یک شبه پیموده ای

چون سواران از تبار سربداران بوده ای

بر درد دردمندان تاریخ جملگی تو مرهمی

بی دردمندان عالم را خواب خوش تو برهمی

همچون بوستان در پهن دشت کویـر

ز کوی بیداران به دیار خفته گان بودی سفیـر

با ناله ات فرعونیان در گور خود لرزیده اند

اندر مرداب کبرخود قارونیان بار دگر قرقیـده اند

زخاک حلقومت سوتکی دارد به لب کودکی بازیگوش

گفتا خواب خوش دیگر بس است بهر بیداری بکـــوش

ن والقلم و به خون سیاهی که میچکد زحلقوم قلـم

هرگز نمیری زیاد ای شمع محفل اصحاب و قوم قلم

وامانده ایم اندر تن واندر لجنزار (بودن)

بر ما بدم یکدم نفس  ای پاکتریـن روح (شدن)

 «رضا نعمتی کرفکوهی»




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

تالش مظلوم!!

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 28 بهمن 1393-01:39 ق.ظ



بنام خداوند سخن آفرین

رضا نعمتی کرفکوهی

اینروزها وقتی بخواهی به وبلاگ  بعضی از دوستان  سری بزنی معمولا چشمت به این عنوان برمیخورد، تالش مظلوم!

قبل از اینکه به این واژه بپردازیم باید به پیرامون وحوالی این واژه نگاهی داشته باشیم.در ورای واژه ی مظلوم، دو کلمه مترادف دیگری نیز وجود دارند که آن دو، یکی ظلم است ودیگری ظالم.

ظلم همانند تکه آهنی است که در زیر چکش ظالم وبر روی سندان مظلوم شکل پیدا میکند.یعنی تا ظالم ومظلوم باهم همکاری نکنند ظلمی شکل نخواهد گرفت.

اما آنگونه که از سوابق تاریخی قوم تالش می دانیم و میخوانیم، تالشان مردمانی ظلم ناپذیربوده اند.هرگزدرمقابل مظالمین ومهاجمین سرخم ننموده اند.حتی آنگونه که درتاریخ میخوانیم در مقابل کوروش هم سرخم نکرده اند.در مقابل اسکندر ایستادگی کرده اند.در برابرحمله خلیفه دوم به کشور ایران حتی اسلام را هم با زورشمشیر نپذیرفته اند و درمنطقه دیلمان، با مهاجمان به مقابله پرداخته اند.با مغولان مهاجم به جنگ برخاسته اند.

پس چنین مردمانی هرگز ظلم پذیر وظالم پرورنبوده اند.باورکنیم این ظلم ناپذیری همچنان در رگ وریشه این قوم شجاع تاریخی باقی است.امروز اگر قوم تالش میگوید مسلمانم. این ادعا را با افتخار میگوید چون او اسلام را با زور نپذیرفته ودر مقابل اسلامِ شمشیر بدست، مقاومت کرده وشکستی را متحمل نشده است.حال او چگونه میگوید من مسلمانم؟! براستی پس او چگونه مسلمان شده است؟! در جواب این سوال بدون هیچ شک وتردیدی باید گفت تالشان خودشان با میل خودشان وبا دل وجان خودشان اسلام را پذیرفته اند.

بنابراین میتوان به این نتیجه رسید که بکار بردن اصطلاحاتی از قبیل تالش مظلوم! به هیچ عنوان در قاموس این قوم ظلم ناپذیر تاریخ، نمی تواند مصداق داشته باشد. مگر اینکه ما خودمان به قوم خودمان ظلم کرده باشیم.

به نظر می آید حتی بکار بردن واژه مظلوم را برای امام حسین ع هم نباید پسندید. چگونه میشود امامی را که تن به ظلم نداده وبا خون خودش بر ظالم تاخته به او لقب مظلوم داد؟! واژه مظلوم سزاوار کسی است که ظلم را پذیرفته باشد وتسلیم ظالم شده باشد.

حال اینکه چون تالش استان نشده بنابراین مظلوم باقی مانده است؟! یا تصور بر این است که زبانش  رو به اضمحلال است پس مظلوم است! اولا استان شدن درهر منطقه ای شرایط جمعیتی وجغرافیایی خاص خودش را می طلبد.واین مطالعات در دست مسئولین کشور است. دوما مسئولین مملکت مگر خصومتی با مردم تالش زبان دارند؟ مگرتالش زبانان را بخاطر داشتن زبان تالشی از مشاغل حکومتی ودولتی محروم ساخته اند؟ به جرأت میتوان گفت آوازه ای که تالشان در دوران بعداز انقلاب پیدا کرده اند در هیچ دورانی خوابشان را هم نمی توانستند ببینند.

دردورانهای گذشته کی تالشان در بین خودشان  نماینده ی مجلس و وکیل دادگستری وفرماندارورؤسای ادارات وسایر مشاغل مهم دولتی وغیر دولتی دیده بودند؟.چندی پیش در وبلاگ دوستمان آقای نیکنهاد " کادوس ماسوله رودخان" پیشرفتهای تالشان در پنجاه سال اخیرمطرح شده بود که قالب پیشرفتها در همین دوره 36 سال اخیر بوده است.پس تااین جا ما ظلمی را در حق تالش مشاهده نمی کنیم وچون ظلمی را مشاهده نمی کنیم پس ظالم ومظلومی هم در کار نیستند.

اما اگر بر این نظریم که چون زبان تالشی در حال نابودیست پس به همین دلیل،تالش مظلوم است!! این که بر میگردد به خودمان.یعنی ما خودمان هم ظالم هستیم وهم مظلوم!! زیرا خانواده های جوان ما که تازه تشکیل زندگی داده اند امروزحاضر نیستند با فرزندانشان به زبان تالشی صحبت کنند. چه شهرنشینش باشد وچه روستا نشینش.بنابراین در این مورد همانی که مظلوم است همان ظالم بر خودش نیز هست . پس از منظر این دوستان، این مظلومیت تالش به غیر این از کجا میتواند ناشی شود؟! آیا بر روی اینگونه اظهار نظر ها نمی توان واژه ی توهم را بکار برد؟؟!!!

تادرودی دیگر بدرود



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

نقدی بر نظر «تالش اهورایی» !!

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
جمعه 10 بهمن 1393-10:27 ب.ظ


نقدی بر نظر «تالش اهورایی» !!

نگارنده :رضا نعمتی کرفکوهی

بنام آفریدگار مطلق

مقدمه: قبل از ورود به این مقال، بایستی یادآوری گردد که مقصود نگارنده از این نگارش ،شمشیراز رو بستن در تخاصم با شخص خاص یا دوستانی که با هرانگیزه ای درسایتها و وبلاگهایشان ویا درلابلای مقالات واشعارشان درنشریات یا درحین سخن گفتن درهمایشها و ان جی او های تالشی، واژه "اهورایی" را بعنوان پسوندی برای تالش بکارمی برند نیست. بلکه باب گفتمانی  را برای شنیدن و گفتن باز نمودن ونه ازباب کوبیدن و تخریب وطرد نمودن واز صحنه فرهنگ تالش خارج کردن،چشم وگوش ودهانی را بستن وقلمی را شکستن که مارا نه مقصود آن باشد ونه داشتن آن درتوان، نه نیتی برای کسب نان، که برعکس آن، مقصود در یک تصادم دائمی باهم در اندیشیدن است.نیزفرسایش قلمی را درصفحه نگارش بسان رانش سخنی از ره صدق برزبان تالشی بی آلایش که درآن نه ازبرآشفتن خبری باشد ونه از شوریدن اثری.

همانگونه که میدانیم  دین وآئین ایرانیان قبل از ورود اسلام به این سرزمین، زرتشتی یا مزدیسنایی بوده است .اکثرمورخین، تاریخ پیدایش این آئین ایرانی را بین هزار تا هزارودویست سال قبل از میلاد حضرت مسیح ع میدانند. تعدادی هم تا دوهزارسال پیش ازآن که تا امروز میشود قریب چهارهزارو پانصدسال.ازطرفی یونانیان پیدایش آئین زرتشت یا مزدیستا را تاامروز پنچهزاروپانصدسال می پندارند.

ولی آنچه مسلم است جناب زرتشت علیه رحمه در زمان پادشاهی گشتاسب ظهور نموده است که به این پادشاه پناه برده وکتابش را دراختیار"کی گشتاسب" قرارمیدهد، تا او ازطریق قدرت نظامی اش آئین زرتشت را ترویج نماید! نگاه نگارنده به این آئین نه ازروی دین پژوهی  بلکه نگاهی درحد تحلیلی کوتاه برمبنای جامعه شناختی که ادعای جامعه شناسی هم ندارد است.

آنچه ما ازادیان الهی میدانیم اینکه ، پیامبران الهی کتاب وآئینشان را مستقیما برای توده مردم قرائت میکردند نه که خود وکتاب مقدشان آلت دست حاکمان زمان گردد. پیامبران الهی رابط مستقیم  بین مخلوق وخالق بودند. پیامبران  توحیدی نه که برای پیشبرد آئینشان از پادشاهان و کیسران و حاکمان زمان خود کمک نمیگرفتند، بلکه  این حاکمان بودند که منافعشان را درتضاد با ادیان الهی میدیدند وبرآنان می شوریدند. ولی برعکس این، آئین زرتشت از طرف حاکمان برمردم تحمیل میشد ومردم سخن زرتشت را از زبان پادشاهان می شنیدند.

اهورا مزدا  نام بزرگترین خدای دین زرتشت است ونه تنها خدای واحد بلکه درآئین زرتشت درعالم کائنات هر باشنده ای خدایی جداگانه داشته از خدای خورشید تا زمین و روز وشب و جامدات وگیاهان وحیوانات وبرای انسان خوب و انسان بد هرکدام خدایی مجزاست که رئیس این خدایان "اهورا مزدا" است. شکی نیست که در آئین زرتشت انسانها  به نیکوپنداری و نیکوگفتاری و نیکوکرداری دعوت شده اند، ولی مگردرآئین پیامبران توحیدی وآخرینش حضرت محمد ص برعکس این سه تا گفته شده است؟

 آیا نگاه بشر به پیامبران باید ناسیونالیستی باشد؟

یعنی هرپیامبری که درهرکجای گیتی ظهورنموده مختص به همان زبان و فرهنگ است؟ ومردمان نقاط دیگربعلت تفاوت فرهنگی و زبانی وحتی نوع و شکل وسبک پوشیدن لباس باآن پیامبر، نباید ایدئولوژِیش را بپذیرند؟ اگراینگونه باشد امروز اروپائیان هم باید آئین مسیحیت را کناربگذارند چون عیسی مسیح ع یک شخصیت اروپایی نبود واگرهم اروپایی میشد یا اروپای شرقی میشد یا غربی واگر متولد اروپای غربی میشد لزوما تولدش دریک کشور خاص صورت میگرفت آنوقت باید مثلا فرانسویان میگفتند او متولد آلمان است و ما فرهنگمان با آلمانی ها یکسان نیست ویا غیره.

درمکاتب مادی هم نگاه پیروان مکاتب به پدیدآوردندگان آن براساس تفکرات  ناسیونالیستی نیست. مثلا مارکسیستهای اروپای شرقی نگفتند هگل ومارکس آلمانی اند ما مردمان سلاونیای شرق هستیم مارا به مکتب مارکس چه.

 بنابراین نگاه مردم جهان به ادیان ومکاتب یک نگاه انترناسیونالیستی بوده ورسالت پیامبران در محبس ناسیونالیسم محبوس نمی شود. درآئین زرتشت هم این تفکر برون مرزی وجود داشته و زرتشت دین خودش را محسوردر مرزایران نمیدانسته وبعد از پذیرش کتاب زرتشت توسط "کی گشتاسب" پادشاه بلخ، این پادشاه با لشکرکشی به سایر نقاط  جهان ازجمله ازهند تا چین اقدام به گسترش وترویج این آئین به وسیله  زورنظامی نمود. حال چرا این اشکال به دین زرتشت وارد نیست به اسلام وارد است که با حمله ی نظامی وارد ایران شده !! واقعا جای سوال دارد!.

حکومتی شدن دین زرتشت.

اوج حکومتی شدن دین زرتشت درزمان پادشاهی ساسانیان اتفاق افتاد. مورخین تجلی قدرت ایران در جهان آن زمان را درپادشاهی شاهان ساسانی دانسته که برخی ازاین پادشاهان  ادعای عدالت گستری نیز داشته اند! عدالت گسترانی  که حق تحصیل را فقط برای طبقه اشراف وفرزندان حاکمان میدانستند.داستان کفشگررا شنیده اید که به پادشاه گفت من تمام زندگی ام را خرج دولت میکنم بگذارید فرزندم به مدرسه برود وتحصیل کند. شاه عدالت گستر! درجوابش گفت یعنی میگویی فرزند یک کفشگردرکنار فرزند پادشاه عالم روی یک نیمکت بنشینند ؟!

 درگوشه ای دیگر از اقدام عدالت گستری انوشیروان عادل! این بود که بیست هزار مزدکی عدالت خواه را بیگناه و به طرز فجیعی زنده به گورنمود! درزمان این پادشاه طبق حکم  مؤبدان ( روحانیان رسمی آئین زرتشت) مزدکیان را به باغی در یمن دعوت کرده و سرهاشان را تاکمردرحفره ها نموده وپاهاشان را روبه هوا تاجان باختند.سپس مزدک را آوردند وبا تحقیربه اوگفتند پیروان تو اینها یند؟ پس از آن مزدک را هم زنده زنده درکناراجساد پیروانش به آتش کشیدند.

پیش از این هم در زمان شاپوراول یک پیامبر ایرانی دیگربه نام "مانی"  ظهورنمود وکتابی بنام "ارژنگ آورد.ابتدا شاپوربه اوگرویده سپس به دین قبلی اش زرتشت برگشت. این پیغمبر ایرانی درزمان سلطنت هرمزبه دستورپادشاه پوست از تنش کندند ودر پوستش کاه ریختند ودر دروازه جندی شاپورآویزان نمودند و در معرض تماشای مردم گذاشتند.

نکته: ( نکته قابل توجه درخصوص پیامبران غیرالهی وغیر توحیدی این است که پیامبر بعدی، آئین پیامبر قبلی اش را تکذیب وبه مخالفت باآن می پرداخت. ولی در ادیان الهی هیچ پیامبری را سراغ نداریم که آمده باشد و آئین پیامبر قبلی اش را تکذیب کرده باشد، که این خود معجزه ای است برای کل بشریت برای رسیدن به این ادراک که  پیامبران  الهی از خودشان سخن و کتاب نمی آوردند تا باهم در تناقض باشند).

  آن عدالت! واین جنایت تاریخی براساس همان فرهنگی اتفاق می افتاد که خودش را  "اهورایی " می پنداشت. فرهنگی  که امروز بعضی از دوستان تالشی ما آن را پسوندی برای قوم کهن تالش قرارمیدهند.

آیا فرهنگ تالش اهورایی است؟

اهورایسم یا اهوراگری چه نسبتی با فرهنگ قومی تالشان دارد؟

همانگونه که تالش پژوهان عرصه تالش شناسی تاریخ موجودیت قوم تالش یا کادوس باستان را سه هزارسال پیش از ورود آریائیان به فلات قاره میدانند، ولی شواهد نشان دهنده آن است که کادوسیان و کاسیان حتی قبل از تمدن ششهرارو پانصد ساله شوش وبابلیان بین النهرین می زیسته اند.برخی نیز اشاره نموده اند تالشان یا کادوسیان  شاخه ای از نژاد مادها بوده اند.

 اخیرا باستان شناسان از پیدایش اثارتمدنی در جیرفت کرمان اذعان نموده اند که آثار کشف شده حکایت از تمدن ده هزاروپانصد ساله ایرانیان دارد.این آثارکشف شده نظریه ورود آریائیان از هندواروپا به این سرزمین را نقض می نماید ونظریه مهاجرت ایرانیان یا همان آریائیان باستان از ایران به سایر نقاط دنیا را قوت می بخشد.

بااین تفاسیربنا به شواهد وهمچنین  نظریه برخیها اگرکادوسیان را شاخه ای از مادها هم بدانیم، باز سابقه تمدنی اش ازبین شش وهفت هزار سال به ده هزاروپانصدسال افزایش می یابد.

این درحالی است که درپیدایش دین زرتشت اگرنظریه یونانیان را هم بخواهیم درنظربگیریم به بیش از پنجهرار سال میرسیم  ولی سابقه تالشان بیش از دوبرابرتاریخ پیدایش دین زرتشت است.

بنابراین باید این دوستان مدعی اهورایی بودن فرهنگ تالش به این سوال پاسخ بگویند که پس فرهنگ تالشان پیش از ظهور زرتشت چه نوع فرهنگی بوده است که امروز به اهورایی بودنش افتخار میکنند؟

اهورایی دانستن فرهنگ تالش با نگاه سکولاریسم!

متاسفانه نگاه بعضی ها به قوم کهن تالش براساس تفکرلائیتیسه وسکولاریته است.اگرتمام پستها وکامنتهای این دوستان را بخواهیم بررسی کنیم، حتی تصادفا وبرای یکبارهم که شده نام خدا وپیغمبر را نمیبینیم .اینکه این دوستان قلبا دلشان با معنویت است یا نیست الله اعلم. خداکند نام ویادخدا وحقانیت قرآن کریم درصفحه دلشان پاک نشده باشد.بهرحال دراین مسیرتا به امروز راننده خوبی بودند وتصادفی نداشته اند.ولی وقتی یاد اهورایی بودن فرهنگ تالش می افتند چطوریادشان می رود که تفکرشان سکولاریستی است؟ یاکه نه فقط به اسلام که میرسند ناخودآگاه سکولاریسم بودن یادشان می آید؟

ولی به آشو زرتشت علیه رحمه  که میرسند میخواهند با پشتک وارو درون آتشکده اش شیرجه بزنند! وخودشان را جزغاله کنند!!

آقا مگرمیشود با تفکرلائیسم وسکولاریسم، اهورایی هم شد؟! اینگونه تفکر مصداق همان یک بام ودوهواست.سکولاریسمی که جدایی مذهب ازهمه شئونات زندگی را شعارخودقرارداده دیگرنمیتواند مبلغ فرهنگ دینی باشد، حتی اگرآن دین، دین زرتشت باشد..   

فرهنگ وسنن قومی و ملی درکناراعتقادات دینی.

اقوام وملل جهان همواره درطول تاریخ درکناراعتقادات مذهبی شان به یک سری باورهایی نیز پایبند بوده اند که به باور قومی و درکل به باورهای ملی ومردمی معروف شده اند. قالب مردمانی که دارای فرهنگ وسنن واحدی هستند معمولا در داخل یک مرزجغرافیایی خاص قرارمیگیرند که به مردمان آن کشورمعروف میشوند وازاین طریق هویت ملی خودشان را شکل می دهند.مردم ایران هم از این قاعده مستثنی نیستند ودر کشوری بنام ایران متولد شده اند که برمبنای سندسجلی و شناسنامه وکارت ملی،  هویت ملی شان نمایان است. ولی درکناراین هویت ، هویتی دیگری نیز هست که جهانیان، مارا را با آن میشناسند وآن هویت مذهبی است (منظورازمذهب  دین است نه شاخه ای ازدین).

باورها وسنن قومی وملی و مذهبی:

نه سنتهای قومی وملی ، مترادف با عقاید مذهبی اند ونه متضاد با آن. ولی از سویی دیگرحتی بعضی از باورهای مذهبی "درون مذهبی" هم با اصل اصول عقاید دینی تناسب ندارند وبرجایی مانده از بدعتهای پیشینیانند ( نمونه اش قمه زنی وتیغ زنی زیر پای علم امام حسین ع).

ازجمله سنتهای قومی اقوام ایرانی ازجمله قوم کهن تالش که به صورت فرهنگ ملی هم درآمده از جشن وسرور مردمان این قوم از شب چله ( چیله شو) گرفته تا خانه تکانی های چندروزمانده به عید نوروز،از مراسم چهارشنبه سوری تا روز عید نوروز وروزهای پس ازآن تا روز سیزده بدر.مراسم وجشنهایی  دیگری نیزبوده  که درسنوات گذشته روبه فراموشی گذاشته شده از قبیل مهرگان یا جشن خرمن وغیره .

این آئین ها مربوط به دین و مذاهب خاصی نیست و فقط مربوط به فرهنگ قومی وملی ایرانیان است. آنانی که ادعا دارند این آئین ها از زمان ظهور زرتشت به این طرف مرسوم شده وبه یک فرهنگ اهورایی تبدیل شده،باید دلیل وسند ارائه نمایند که این آئین ها قبل از ظهور زرتشت در ایران مرسوم نبوده است.

بیشک این آئین ها یک فرهنگ ملی ومردمی است وازدیرباز بوده و زرتشت آورنده این رسم ورسومات برای مردم ایران نبوده است. چنانکه درزمان سلطه دین زرتشت هم این مراسم ها و آئین ها تداوم یافته است.

از بعداز ورود اسلام به ایران ومخصوصا بعداز ورود مبارک امام العارفین حضرت امام رضا ع به خاک ایران و اقامت سه سال ونیمش  درخراسان، هیچ دستور وحکم ونظر وروایتی ازآن امام رئوف موجودنیست که در رد یا مذمت آئین های ملی  ایرانیان باشد.

کماکان اجرای این رسومات ایرانی درزمان اقامت آن حضرت در ایران هم داشته است.چراکه این سنن اگردرردیف عقاید دینی نباشد درتضاد با آن هم نیست وشخصی را نمیتوان  به علت اجرای این مراسمات قومی ومیهنی، بی دین و کافرویا مشرک نام نهاد.

باورهای قومی ومحلی دیگری نیزدربین مردمان تالش وتالش زبانان ویا در بین مرمان سایر اقوام ایرانی مرسوم بوده وهست که این باورها جنبه ملی ندارند ومختص به بخشی ازمردم بومی نشین  اقوام هستند که دریک نقطه جغرافیایی خاص زندگی میکنند.

برای مثال وجود صخره سنگی بزرگ و نمادین در ییلاقات ماسال بنام(روستمی ویسپینج) (یعنی برای رستم 250 گرم وزن داشته!) یا در مسیر راه ییلاقی گشت رودخان فومن سنگی بنام "ایمامه سنگ" وجود دارد که مردم منطقه معتقدندکه «امام پایش را روی این سنگ گذاشته است!) یا درجایی بالاتر منطقه ای است بنام ( رشی آبخوریا رشی آخر) که ظاهرا منظوراز " رش" رخش رستم است که دریک جای ایستاده و پانصد متر گردنش را دراز نموده وازجای دیگرآب خورده است.

یا درمنطقه گیلوان رود فومن (گیلندروءَخاله ) درمسیرجاده باریکه ای که به سمت بازکمان «باسکمون» میرود آبشاری وجود دارد که سنگ دیواره اش قهوه ای مایل به قرمزاست وبه گویش مردمان تالش این محلات به « خونه دره » یا دره ی خونین معروف است.

اعتقاد براین است که کفارامامی را سواربراسب دراینجا محاصره نموده اند واسب امام ازجانب خدا دستورگرفته که از صخره بالا برود که دربالای صخره امام را با تیرمیزنند وازاسبش میافتد وآب دره را خونین می نماید.علامتهای تخیلی که نشان دهنده جای سم اسب است نیز دردیواره صخره مشهوداست.

اینها بخشی از باورها و خرده فرهنگهای بومی مردم تالش زبانی است که بعضی از دوستان گاها از فرهنگ تالش به عنوان فرهنگ " اهورایی"!! نام میبرند گویا اهورای زرتشت را با ( رشی آبخورو رستمی ویسپینج و ایمامه سنگ و خونه دره انگار سروکاری بوده؟!) به هرحال اینها بخشی از باورهای قومی و منظقه ای مردم تالش زبان است که اگرقرارباشد بخشی را خرد گرایی وبخشی را خرافه گرایی بدانیم جوردرنمی آید، یا باید همه این باورها را خردگرایی بدانیم یا همه اش را خرافه گرایی یاهیچ کدامش را.

چرا که اینها باورهای تخیلی واسطوره ای بخشی از مردم تالش است همانند اسطوره سیاه گالیش وچهارشنبه خاتون که هیچ ارتباطی با فرهنگ دینی چه ازنوع زرتشتی وچه ازنوع اسلامی اش ندارند.بنابراین فرهنگ قومیتی تالشان را نمیتوان منتسب نمود به فرهنگ خاصی از ادیان ومذاهب که در مسیرتاریخی این قوم کهن پدید آمده اند. پاینده باشید.

[ جمعه 10 بهمن 1393 ] [ رضا نعمتی کرفکوهی(عظیم) ]




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

علل پهلو (سكو )نگرفتن كشتی های تجاری در بندر آستارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
جمعه 10 بهمن 1393-10:25 ب.ظ


dardnews.ir

برای من همیشه سوال بود چرا كشتی ها بار خود را در بندر‌استارا تخلیه نمی كنند و دربیشتر ترجیح می دهند در بندر آنزلی تخلیه می كنند ..مدتی بود تحقیق كردم حتی بخاطر ش انزلی رفتم و از تاجرها و بعض ناخدا ها و خدمه كشتی های تجاری ..نتیجه را برای رویت مسئولان برای حل معضل و پی گیریی و مردم‌استارا جهت استحضار

 

1-نداشتن انبار سر پوشیده مجهز در بندر آستارا : بیشتر بارها كه با توجه به بارانگی و هوای گیلان امكان خراب شدن دارد در بندر انزلی تخلیه می وشد و دربندر استارا تخلیه نمی شود

2-نداشتن یك كشتی لایروبی شبانروزی و متعلق به بندر آستارا : بندر انزلی دو كشتی مجهز لایروب دارد و اكثر مواقع اسكله ها درحال لایروبی كامل هستند و عمق آب داخل اسكله برای اسكو گرفتن كستی باری آماده است..مثال وقتی كشتی ها تجاری وقتی می خواهند در اسكله آستارا سكو بگیرند سوال می كنند عمق آب داخل اسكله را می بینند كه داخل اسكله استاندارنیست لابروبی استاندارد نشده بمقصد انزلی می روند.

 مطابق استاندارد اسكله باید خودش 24 ساعتع كشتی لایروب داشته باشد كه هر مدت یكبار كشتی لایروب انزلی و.. برای لایروبی اسكله بندر استارا می اید و دوباره بر می گردد انزلی در صورتیكه استاندار اسكله می گوید یك كشتی لایروب باید دراختیار شبانروز اسكله باشد و قتی اسكله  پر می شود از رسوب و.. باید لایروبی شود و اگر یك كشتی لایروب دایم در بندراستارا باشد بیشتر كشتی ها تجاری دربندر آستارا سكو می گیرند بخصوص بارهای  كه بمقصد اردبیل و آذربایجان و.. می آید برای تجار صرف می كند  دراستارا تخلیه شود چون ناخدا عمق اسكله را استاندارد نمی دانند در انزلی تخلیه می شود و مشكل اینجا نبود لایروب شبانروز است..

3-بندر آستارا یك اسكله تجاری دارد و اما بندرانزلی 10 اسكله و كشتی های تجاری برای ورود به اسكله استارا وقتی كشتی در حال بارگیریی است باید در انتظار باشد ووكشتی تجاری ترجیح می دهد در بندر انزلی كه 10 اسلكه دارد تخلیه شود .. با توجه به وضعیت بندرآستارا  اسكله آستارا از یك اسكله به حداقل به سه اسكله افزایش یابد..

موارد دیگر است كه بعداز اینكه تحقیقاتم تكمیل و استاندارد شد می نویسم.

  اگراین معایب حل نشود انتظار باید نداشته باشیم  كشتی های تجار ی دراستارا پهلو بگیرند.. و ما فقط اسم بندر را به یدك خواهیم برد..از اشتغال زایی زیاد خبری نیست .. و بندر آستارا یاری رقابت با بندر انزلی را نخواهد داشت تا این مشكلات مرتفع نگردد متاسفانه در این مورد به مسئولان و نماینده اطلاع رسانی نیم شو د تا پی گیریی كنند.. و متاسفانه منطقه ویژه اقتصادی هم شده قوز بالا قوز.. زمین های كه قرار بود منطقه شود خانه ساز یو ویلا سازی غیر مجاز ساخته شده است و برق كشی و آب و...من كه چشمم آب نمی خوردبشود با زبان خوش  متصرفین كه در ایجا زندگی می كنند تخلیه كرد.. بنابر تحقیات من آستارا استحقاق تبدیل منطقه آزاد تجاری دارد و تحقیقات غلمی را قبلا برایتان نوشتم..

 من با اینكه مخالف الحاق آستارا به اردبیل هستم.. اما اگر آستارا به اردبیل محلق شود اقتصاد و بندر آستارا شكوفا  می شود.. علل های  كه بعدا می نویسم اما چند نكته را می نویسم..

استان اردبیل به دریا راه ندارد و اگر آستارا به اردبیل محلق شود.. با پی گیریهای نماینده های آذربایجان و اردبیل  آستارا تبدیل به منطقه آزاد تجاری خواهد شد و بندر چند ر منظوره استارا وسعت پیدا خواهد  شد و تمام سر مایه گذاران آذربایجان و اردبیل دراستارا سر مایه گذاری خواهند نمود و آستارا به یك قطب گردشگری و اقتصادی در كل ایران خواهد شد... كه بقیه را بعدا می نویسم..اما من بعداز تحقیقات شخصی خودم را راضی كردم بهترین گزینه شكوفایی و پیشرفت‌ و تاسیس منطقه آزاد تجاری  الحاق آستارا به اردبیل است ..دیگر به تاسیس فرمانداری ویژه نخواهیم شد  چون اردبیل فاصله چندانی با آستارا ندارد ..نتیجه تحقیاتم بعداز تكمیل بعرض شما خواهم رساند..

 ساختمان اداری بندرآستارا

اادارستانی نویسنده و محقق و روز نامه نگار و فعال مدنی dardnews.ir


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 10 بهمن 1393 10:25 ب.ظ

سیادت حضرت شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
جمعه 10 بهمن 1393-10:22 ب.ظ



دکتر سید سلمان صفوی

آکادمی مطالعات ایرانی لندن

مقدمه:

حضرت شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی مهم ‌ترین عارف مجاهد در ایران و جهان اسلام است که نقش اجتماعی ماندگاری ایجاد کرد. شیخ صفی الدین در سال ۶۵۰ ه. ق. تقریباً بیست و نه سال یا کمی بیشتر پس از ویران شدن  شهر اردبیل توسط مغول ها متولّد شد و بعدها با عنوان شیخ العارفین سیدصفی الدین اردبیلی  مورد احترام همگان قرار گرفت. این عارف مجاهد و تمدن ساز جهان اسلام که نسبش به حضرت حمزه بن امام موسی کاظم (ع) و سلسله مشایخی او به حضرت سلطان امام علی بن موسی الرضا (ع) می رسد بنیان گذار ایران پس از اسلام است.

ذکر سیادت شیخ صفی الدین در صفوة الصفا:

ابن بزاز در صفوه الصفا یکی از کهن ترین منابع درباره شیخ صفی الدین، تالیف قرن هشتم و ماقبل حکومت صفویه، در ذکر نسب شیخ قدّس سرّهمی نویسد: “شیخ صفى الدین  اسحاق ابن الشیخ امین الدین جبرئیل ابن الصالح ابنقطب الدّین ابو بکر[۱]   ابن صلاح الدین رشید ابن محمد الحافظ لکلام الله ابن عواض  ابن پیروز[۲] الکردى السنجانى، رحمة الله علیهم پیروز شاه زرین کلاه ابن محمد شرفشاه ابن محمد ابن حسن ابن محمد ابن ابراهیم ابن جعفر ابن محمد اسماعیل ابن محمد ابن احمد اعرابى ابن ابومحمد القاسم ابن ابوالقاسم حمزة ابن الامام الهمام موسى الکاظم ابن امام جعفر الصادق ابن امام محمد الباقر ابن امام زین العابدین على ابن امام سیدالشهدا ابى عبدالله الحسین ابن امیرالمؤمنین و امام المتقین على ابن ابى طالب صلوات‌ الله‌علیهم اجمعین.*

حکایت*: سلطان المشایخ فى العالمین شیخ صدرالدین ادام الله برکاته فرمود شیخ قدّس اللّه سرّه فرمود که: “در نسب ما سیادت هست.” لیکن سؤال نکردم که علوى یا شریف و همچنان مشتبه بماند.

فهم من بین اصناف الانام             کرام من کرام من کرام

رتبت عالى‌نسب داریم ما     نسبت فخر عرب داریم ما

نسب شیخ:

حکایت: و چون نسبت پیروز با کرد رفت[۳]  ، صورت حال آن‌چنان بود که در وقتى که [ ٧  الف] لشکر کرد با پادشاهى که از فرزندان شیخ ارباب الطریقه ابراهیم ادهم بود، رحمة الله علیه از طرف سنجار خروج کردند و آذربایجان را به کلى بگشادند و بگرفتند و سکّان ناحیت موغان همه مغان بودند و مردم ارّان[i] و الیوان و داربوم تمامت کافر بودند، چون استیلاى این عسکر السّلام[۴] بر این اقلام شد، این مواضع را تعلیم دین اسلام کردند و در مسلمانى آوردند.

علم و رایت دین پیدا شد     عالم از زینت او زیبا شد

و چون تسخیر این نواحى میسر شد، ولایت اردبیل و توابع آن بر پیروز[۵] مقرر داشتند. و این پیروز مشهور بود به زرین کلاه و این پیروز مردى متمول و صاحب ثروت و مکنت بود و از صامت و ناطق حظى وافر داشت و به سبب کثرت مواشى خود و حواشى که داشت کنار بیشه گیلان مقامى – که آن را رنگین خوانند که معلّف قوى است – اختیار کرده، مدت حیات خود آنجا بود و از فواضل اموال و جود او فقرا و عوام خلق محتظى مى‌بودند تا داعى حق را اجابت کرد و به عالم آخرت رفت، رحمة الله علیه.

دست اجلش به بزم ایّام کشید     جامى که به ناکام ببایست، چشید

و ازآنجا فرزند وى، عواض[۶] ، به دیه اسفرنجان رحلت کرد که از دیه هاى[۷] اردبیل است، و مدت حیات آنجا بود تا به رحمت [حق] رسید، رحمة الله علیه.[۸] بعد از او فرزند او محمد حافظ را حال چنان بود که در هفت سالگى مفقود شد و چندان که تفحّص کردند اثرش پیدا نشد. عاقبت بر حسب عزاى وى یأس کلى حاصل شد، تا هفت سال برآمد. بعد از هفت سال ناگاه محمّد را دیدند بر در خانه ایستاده و جامۀ عنابى پوشیده و کلاهى که رسم آن زمان بود بر سر و دستار سفید بر سر آن بسته و مصحف کلام حمایل گردن کرده. مردم چون وى را دیدند تعجب کردند و از قدم وى بشاشت نمودند. عاقبت سبب غیبت او پرسیدند، گفت که: “مرا جن[۹] برده بود. در این مدت هفت سال مرا قرآن یاد دادند و واجبات علوم از فرائض و سنن تعلیم کردند.” بعد از آن در تقوى و تدین و ورع و تشرع غایت کمال داشت و همچنان وظیفۀ تدین مى‌ورزید تا به رحمت حق رسید، رحمة الله علیه.

از منزل آب و گل فروبست     رخت خود و با بهشت پیوست

و بعد از او فرزند وى محمد صلاح الدین رشید رحمة الله علیه، [۱۰] طریقۀ دهقنت و زراعت پیش گرفت و به کسب ید مشغول مى‌بود و از جمال و حسن ظاهرى بهره‌اى وافر داشت و اقامت در دیه کلخوران[ii] مى‌کرد – که مولد شیخ قدس سره است. و بعد از او فرزند وى قطب الدین[۱۱] در کلخوران مى‌بود تا هجوم لشگر گرجى و استیلاى ایشان بر اردبیل شد و قتل و نهب و تاراج بر مسلمانان و اهل این دیار مستولى شد و چندین هزار مسلمان را شهید کردند.

در عالم حادثات برقى بفروخت     چندین دل و جان اهل اسلام بسوخت

قطب الدین ابو بکر را فرزندى امین الدین جبرئیل نام شده بود[۱۲] و هنوز طفل یک ‌ماهه بود و از بیم گرجیان ابادهم الله با اهل و عیال خود در شهر اردبیل گریخت و اهل و عیال خود را در زیرزمینى پنهان کرد. جوانى از خویشان ایشان در آن خانه بالاى زیرزمینى استاده بود، که ناگاه یکى از گرجیان در آن خانه آمد و با آن جوان به حرب درآویخت و همدیگر را بگرفتند. جوان غالب شد و گرجى را بینداخت و به شمشیر وى سرش ببرید. گرجى در آن حالت که مغلوب شده بود فریادى عظیم بکرد. جماعت غلبه از گرجیان آواز فریاد او شنیدند. در پى آن فریاد قصد آن خانه کردند. چون جوان محس آمدن ایشان شد، ترسید که اگر گرجیان در آیند و مردم زیرزمین را ببینند، بدیشان آسیبى رسانند. یک کندو در آن خانه بود. جوان جهد کرد و آن کندو را بر موضع در آن زیرزمین انداخت، چنان که راه زیرزمین پوشیده شد. گرجیان در رسیدند و آن جوان را یافتند و گرجى کشته را دیدند. آن جوان را گرفتند و شهید کردند، درجۀ غزا و مرتبۀ شهادت یافت رحمة الله علیه.  

از ضربت تیغ شربت رحمت حق     نوشید به ذوق آن شهید مطلق

اتفاقا آن زیرزمین سخت مضیق بود، چنان که از عورات و اطفال پر شده بود و از براى قطب الدین ابوبکر در آنجا جاى نبود. ازآنجا برفت که از براى خود مهربى[۱۳] پیدا کند، که چنانش بگرفتند و بر پاى نشاندند که شهیدش کنند و شمشیرى بر گردنش زدند و او بیفتاد، امّا بر حسب تقدیر “قضاء اللّه و قدره” بعضى از گردنش بریده شده بود، لیکن اوداجش را آسیبى نرسیده بود و بر موجب “وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ کِتٰاباً مُؤَجَّلاً”[۱۴] حیاتش باقى بود، همچنان در میان قتلى تا به شب در خاک و خون افتاده بود و کس را بر حال او اطلاع نبود. شبانه از اوباش ناس که به سبب سلب قتلى مى‌کردند تا رخت و آلات ایشان ببرند، در میان کشتگان مى‌گردیدند. نالۀ قطب الدین ابوبکر شنیدند. پیش وى رفتند. وى را زنده یافتند. احوال پرسیدند گفت که: “حلقوم و اوداج درست و بریده نشده.” از میان او دستارى از کتان که در میان داشت بگشادند و گردن قطب الدین ابو بکر را بدان به احتیاط بستند و زیربغل بند کردند. او برخاست و عزم آن زیرزمین کردند که پیش اهل و عیال رود. و در آن شب که راه مى‌رفت بر در مسجدى طفلى را دید که مى‌گریست. توهـم کرد که فرزند وى امین الدّین جبرئیل باشد که گرجیان اهل و عیال او را دیده باشند و ضررى رسانیده، جگرش از براى جگرپاره‌اش پاره ‌پاره شد. چون نیک تأمل کرد، شخصى دیگر بود غیر او. شکر کرد.

از شکر شکر به طوطى نطق بداد     لفظ شکرین به شکر ایزد بگشاد

و بدان زیر زمین آمد و اهل و عیال خود را به سلامت یافت و احوال خود باز گفت، و از براى او جا کردند و او نیز در آنجا رفت، تا انجلاى این بلّیت شد که “البلیّة اذا تناهت انتهت”. و مردم متفرق جمع شدند و حق تعالى ایشان را در آنجا نگاهداشت و به سلامت ماندند. چون در صلب امین الدین جبرئیل قطرۀ علوق این قطب زمان به امانت بود؛

حمــــى الله ارباب السّتــــور لأنّـــه     وراء ستـــور لا محــالة یظــــــهر[۱۵]

در چشمۀ صلب او چونان دریا بود     ایزد به هزار گونه حفظش فرمود

و قطب الدّین ابو بکر تا مدت ولادت و طفولیت شیخ، قدّس الله سرّه باقى بود و قدّس سرّه مى‌فرمود: چون قطب الدین ابوبکر مرا بر گردن گرفتى، مقدار چهار انگشت بر گردن او در موضع زخم شمشیر نهادمى که گرجیان بر وى زده بودند. و قطب الدین رحمة اللّه علیه در وظایف تقوى و ورع به هرچه امکان بودى قیام مى‌نمودى و به قدر استطاعت تمام بر طاعت قیام مى‌نمودى. و بعد از او فرزند او امین الدین جبرئیل رحمة الله علیه مردى بود متدین متشرع و متورع و مرید مولانا امام ربانى خواجه کمال الدین عربشاه اردبیلى[۱۶] بود رحمة الله علیه که او مرد صاحب‌ قدم و صاحب ‌ولایت بود و امین الدین جبرئیل بر زراعت مشغول بودى و متمول بود و سخاوت عظیم داشت.

کریم سلیم للکرام مهذب     سریع العطایا عند کل سؤال

و قطعا با مردم اخلاط اختلاط نمى‌کرد و پیوسته خاموش و به عبادت مشغول مى‌بود و وى را با ابناى جمال بارقى – که دیهى است از قراى اردبیل – پیوند اتفاق افتاده. از عمر بارقى دخترى که مستورۀ خدر عصمت بود دولتى نام – که دولتى تمام داشت در نکاح آورد. *

در پردۀ عصمت آرمیــده     در عصمت محض آفریده

آن معدن پاک گوهـر پاک     وان رابعۀ بنات افـــــلاک

و او مستوره‌اى بود عابدۀ زاهدۀ متقیۀ صائمة الدهر که ابدا بروزه و همیشه قائمة اللیل مى‌بودى. هر دُرِّ شهى که آن خطرناک بود شک نیست که اصلش صدف پاک بود[iii]

تفاوت شیخ و سید:

شیخ اشاره به لقب رهبری معنوی در عرفان و تصوف اسلامی دارد و سید اشاره به سلسله نسبی دارد. کسروی نیز می گوید: قبل از شیخ صفی الدین، سادات صوفی و غیرصوفی را با القابی چون شیخ، امیر و شاه می خواندند.(کسروی، شیخ صفی و تبارش، ص ۵۴). سیادت از جمله مسائل مسلم و مهم هویتی شیخ صفی الدین است. سیادت شیخ که در کتب متعددی به آن اشاره شده بدین معناست که نَسَب شیخ صفی الدین به حضرت حمزه پسر امام موسی کاظم، حضرت علی و پیامبر اسلام صلوات الله و سلام الله علیهم اجمعین می رسد. شیخ صفی الدین اردبیلی یک شیخ علوی است که طریقت او را “طریقت علوی” هم خوانده اند. در کتاب عمدة الطالب در شرح حال فرزندان امام علی (ع) نام بزرگانی وجود دارد که با وجود سیادت به لقب ( شیخ (و نـه (سید) معروف بودند. اسامی تعدادی از این بزرگواران بدین قرار است: شیخ ابوالحسن علی بن محمد عمری معروف به شیخ عمری،  شیخ نقیب تاج الدین محمد بن معیه حسنی، شیخ شمس الدین فخار بن معد بن فخار موسوی. در نسب نامه شیخ صفی الدین دو نام با لقب شاه دیده می شوند: فیروز شاه جد ششم و شرف شاه جد هشتم شیخ.  شاه لقب عامی بود که درویشان و صوفیان به مراد، مرشد و پیر خود می دادند که نسبشان به سیادت می رسید. بدون شک از این لقب به معنای سروری، برتری و ممتاز بودن نیز استفاده می شده مانند شاه نعمت الله ولی و شاه قاسم انوار.

نسخه خطی سند سیادت شیخ در کتابخانه ملی بریتانیا:

یک سند بسیار موثق در مورد سیادت صفویان نمودارهای شجره ای سیادت آنهاست که چند دهه قبل از تشکیل حکومت صفوی در نجف اشرف بین خانواده های سادات و د یگر طبقات مردم وجود داشته و مورد پذیرش بوده است. طبق یکی از این نمودارها شجره صفویه تحت عنوان “ذکر نسب مشایخ اردویل” به امام موسی  کاظم (ع) می رسد که توسط شخصی شیعه مذهب به نام علی بن قاسم بن حمزة بن علی بن محسن حسین موسوی نجفی – که هیچ نزدیکی و خویشاوندی با صفویان نداشته – در یک نسخه خطی نگاشته شده است. در زمان نگارش این شجره نامه شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل مؤسس سلسله صفویه ۵ ساله بوده است. این نسخه خطی با شماره  ۹،۱۴۰۶  الف در کتابخانه ملی بریتانیا در لندن نگهداری می شود. دکتر کازوئو موریموتو در سپتامبر ۲۰۱۰  با بررسی این نسخه، نمودار شجره ای ذکرشده را در مقاله ای در مجله  Iranian Studies معرفی کرد. در مورد سیادت شیخ صفی الدین مقاله علمی آقایان حیدری و بیدهندی در مجله علمی “تاریخ در آئینه پژوهش”، تابستان ۱۳۹۰ تحت “عنوان نگاهی به موضوع سیادت شیخ صفی الدین” قابل توجه و تعمق است.

مخالفت کسروی با تشیع و تحریف تاریخ:

احمد کسروی از غرب گرایان و مؤسس فرقه ضاله “پاک دینی”[iv] با انگیزه مخالفت با تشیع و روحانیت، از آن جهت که صفویه در تثبیت تشیع در ایران نقش اصلی داشتند، برای نخستین بار در تاریخ سیادت آنها را انکار کرد. پس از او نیز برخی از افراد که نظر مساعدی نسبت به روحانیت و تشیع رسمی نداشتند، با تکرار نسنجیده ادعای باطل و غیرعلمی او ادعا کردند حکومت صفویه کتب تاریخی را تحریف کرده اند، در حالی که صفوة الصفا قدیمی ترین کتاب (۷۵۹) درباره صفویه قبل از حکومث صفویه نگارش یافته است. این مناقشات از زمان احمد کسروی شکل گرفت. کسروی مخالف شدید تشیع بود و بر این باور بود که با تخریب اساس تشیع در ایران یعنی شیخ صفی الدین، می توان تشیع را از میان برداشت. کسروی به باطل ادعا داشت تشیع ساخته خاندان صفویه و کاری قومی – ایرانی است که ربطی به اسلام و پیامبر (ص) ندارد. این ادعا با بدیهیات تاریخ اسلام و تعالیم قرآن کریم و سنت رسول خدا (ص) در تضاد است.

اسناد تاریخی قبل از حکومت صفویه:

بر اساس اسناد تاریخی موجود پادشاهانی چون شیروان شاه و یعقوب آق قویونلو سال ها قبل از تشکیل حکومت صفوی و احتمال ادعایی دست کاری در متون تاریخی، اصل سیادت فرزندان شیخ صفی الدین را پذیرفته بودند. سلاطینی از قبیل بایزید عثمانی، شاه سلیمان عثمانی و عبیدالله خان ازبک نیز با وجود جنگ های متعدد با آنها به سیادت پادشاهان صفوی و پدرانشان اعتقاد داشتند. با وجود این اسناد معتبر تاریخی، کسروی پس از گذشت پنج قرن مغرضانه این سیادت را رد کرد و برخی از نویسندگان نیز بدون بررسی تحت تاثیر او ادعاهای نادرست او را پذیرفتند. منبع این افراد کسروی بود و منبع موثق دیگری نداشتند. در منابع کهن چنین ادعایی وجود ندارد، بلکه در آن منابع نیز بر سیادت شیخ تأکید شده است. روضات الجنات نیز شیخ صفی الدین را علوی می خواند؛ هرچند نویسنده این کتاب سنی مذهب و مخالف اخلاف صفی‏الدین بود و با سادات سنی مذهب لاله که صفویه آنها را از تبریز به اصفهان تبعید کردند انتساب و ارادت داشت، از قول مرشد خود شاه مجتبی پسر امیر بدرالدین لاله نقل می‏کند در زمان حیات شیخ صفی‏الدین نسب سیادت او ظاهر بود اما وی در اظهار آن نمی‏کوشید. زمانی از او سؤال کردند مگر شما از اظهار این نسب خوشتان نمی‏آید؟ ‏گفت: “با کدام کار شایسته می‏توان خود را به این دودمان نامی نسبت داد؟”

خواجه علی پسر سید صدرالدین و نواده شیخ صفی الدین در قدس فوت کرد او را به عنوان فرزند علوی تشییع کردند. خواجه عبدالرحیم خلوتی تبریزی متوفا در سال ۸۵۹ در تصنیفی که به نام شیخ شاه ابراهیم صفوی متوفای ۸۵۱ سروده نسبت او را ابراهیم العلوی الموسوی ضبط کرده است. این شواهد نشان می‏دهد دعوی سیادت این قوم به خود شیخ صفی الدین و فرزندان بلافصل او می‏رسد و هم زمان با به قدرت رسیدن و غلبه صفویه به وجود نیامده است. در دوره معاصر نیز دکتر عبدالحسین زرین کوب مهم ترین مورخ معاصر تاریخ طرایق بر سیادت شیخ صفی الدین تأکید داشت و در کتاب “دنباله جست و جو در تصوف ایران” در فصل اول ضمن تأکید بر سیادت شیخ صفی الدین، آن را امری یقینی می داند.[v] بر خلاف ادعای دکتر صمد موحد در نسخه کتابخانه ایا صوفیه در ترکیه نیز مطلبی خلاف سیادت شیخ صفی الدین وجود ندارد. در مورد این مسئله که شیخ صفی الدین تمایل چندانی به طرح سیادت خویش نداشته یک تحلیل وجود دارد و یک نص. بر اساس نص در کتاب صفوة الصفا، شیخ قدس سره می فرماید: “ما سید هستیم”[vi]، اما ازاین سیادت برای تبلیغ خود استفاده نمی کند و از باب تواضع می فرماید: “با کدام کار شایسته می‏توان خود را به این دودمان نامی نسبت داد؟” از جنبه تحلیلی عده ای چنین طرح می کنند که آن زمان دوره شیعه کشی و تقیه بوده و به واسطه ستمی که بر خاندان حضرت امام علی (ع) می رفته، آنها نسبت سیادت خود را چندان علنی نمی کردند.

سنگ سیادت در اردبیل:

طبق گزارش منتشر شده در سایت سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، “همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی درکتابخانه ملی ایران در تهران (۱۶ دی ماه ۱۳۹۲)، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت آنها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شده است.

 براساس نتیجه بررسی های علمی دکتر حسن یوسفی باستان شناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره وَ متن آن متشکل از ۱۰ سطر است. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ست، اما ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر است که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از یکدیگر متمایز می شوند. این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط دکتر یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نام گذاری شده تا دهه ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیان گذار سلسله صفویه یعنی سلطان علی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستان شناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است. بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها بر سیادت در صفویان در دوره قبل از صفویه دلالت دارد، بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویونلوها و اوج گیری اقتدار سیاسی – مذهبی فرزندان سلطان حیدر صفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویونلوها در اردبیل برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده نزدیک است.

با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطان علی با عبارت “حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات” نام برده شده، فرضیه گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان – که اعتقاد داشتند در منابع رسمی شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود ندارد – را به طور کلی باطل می کند. نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی، انطباق تاریخ آن با یکی از نُـه نسخه موجود استنساخ شده صفوةالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه (استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹ است و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می شود. این نسخه در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری هم زمان با حیات سلطان علی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه سنگی سیادت تحریر شده است.”[vii]





نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

سیادت شیخ در “سند وقف نامه امیر تیمور”:

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
جمعه 10 بهمن 1393-10:20 ب.ظ

سیادت شیخ در “سند وقف نامه امیر تیمور”:      

دکتر علی اکبر صفی پور معاون سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران می نویسد: “وقف نامه تیمور لنگ بر خاندان شیخ صفی الدین به همراه نسب نامه‌ ای که قبل از روی کار آمدن صفویان بر سیادت این خاندان تأکید می‌نماید در طوماری حدود شش متر و عرض ۳۷ سانتیمتر تنظیم گشته است و دارای تاریخ ۸۰۶ هـ.ق. است.”[viii]

سیادت شیخ در”موسوعة رجال المجد و العزة فی سلالة الشریف حمزة”:

اخیرا دکتر سید علاءالجوادی سفیر عراق در سوریه دانشنامه علمی بزرگی در ۲۰۰۰ صفحه پیرامون نوادگان حضرت حمزة بن امام موسی کاظم تألیف کرده که بخش مهمی از آن به شجره نامه سیادت شیخ صفی الدین اربیلی و اجداد و اولاد ایشان اختصاص دارد. وی خلاصه ای از این تحقیق ارزشمند را در قالب یک مقاله به نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی ارائه کرده است.[ix]  در مقاله کامل ایشان فهرست برخی منابع معتبر اسلامی و غربی که سیادت صفویه را قطعی دانسته اند ذکر کرده است که در اینجا مختصری از آن ذکر می شود:

۱- المحقق المورخ النسابة آیة الله العظمى الشیخ عباس القمی فی عدد من مؤلفاته مثل “الکنى والالقاب، ج۲ و منتهى الآمال فی تواریخ النبی والآل.

۲- المحقق المورخ آیة الله العظمى الشیخ محمدحسین المظفر فی کتابه “تاریخ الشیعة”.

۳- المحقق المورخ النسابة العلامة السید عبد الرزاق کمونه.

۴- شیخ الطائفة فی زمانه المحقق العلامة الشیخ بهاءالدین محمد الحارثی العاملی المعروف بالبهایی المتوفى فی ۱۰۳۱هـ فی کتابه “حرمة ذبائح اهل الکتاب” وغیره من کتاباته.

۵- المحقق المورخ الشیخ جعفر محبوبة.

۶- المحقق المورخ النسابة آیة الله العظمة السید محسن الامین العاملی فی عدد من مؤلفاته مثل “اعیان الشیعة: و “معادن الجواهر، ج ۲″.

۷- المحقق العلامة المتکلم الفقیه السید الامیرابوالفتح الجرجانی المتوفى سنة ۹۷۶ هـ. صاحب کتاب “تفسیر شاهی او آیات الاحکام”.

۸- المحقق العلامة القاضی الشهید السید نورالله الحسینی المرعشی التستری المستشهد سنة ۱۰۱۹ هـ. فی الهند فی کتابه “احقاق الحق”.

۹- المحقق الثانی العلامة الشیخ الکرکی المتوفى سنة ۹۴۰ هـ. فی کتاب “نفحات اللاهوت فی لعن الجبت والطاغوت”.

۱۰- العالم الفقیه المحدث الادیب الشیخ حسین بن عبد الصمد العاملی والد الشیخ البهایی المتوفى سنة ۹۸۴ هـ.

۱۱- شیخ الطائفة فی زمانه المحقق العلامة الشیخ المجلسی.

۱۲- المحقق المورخ النسابة العلامة السید المرزا محمد باقر الموسوی الخونساری صاحب “روضات الجنات”.

۱۳- المحقق المورخ النسابة العلامة الامیر السید صدرالدین الحسینی الدشتکی الشیرازی.

۱۴- المحقق العلامة الفقیه الادیب الشاعر السیدعلی خان المدنی الشیرازی المعروف بابن معصوم فی کتابه “ریاض السالکین فی شرح الصحیفة السجادیة”.

و یقول السید علی ابن معصوم ایضا فی کتابه الدرجات الرفیعة: سمیته “الدرجات الرفیعة فی طبقات الإمامیة من الشیعة” و رتبته على اثنتى عشرة طبقة، السابعة: فی السادة الصفویة [۱۷].

۱۵- المحقق العلامة الفقیه الرجالی المعروف المیزرا عبد الله الافندی فی کتابه “ریاض العلماء”.

۱۶- المحقق العلامة السید محمد مهدی الموسوی فی کتابه “احسن الودیعة فی تراجم مشاهیر مجتهدی الشیعة”.

۱۷- المحقق العلامة الفقیه الشیخ محمد مغنیة فی کتابه “دول الشیعة”.

۱۸- المحقق العلامة الفقیه الرجالی الشیح محمد حرز فی کتابه “معارف الرجال”.

۱۹- العلامة المحقق الادیب الشیخ یوسف البحرانی فی “کشکوله”.

۲۰- ابن بزاز توکلی فی کتابه “صفوة الصفا” المتوفى فی سنة ۸۰۰ هـ.

۲۱- المورخ المعروف غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر بخوانده میرالمولود فی سنة ۸۸۰ فی کتابه “تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد البشر” الجزء الثالث من المجلد الرابع ص۴۰۹، الطبعة الثانیة سنة ۱۳۵۳ هـ .ش، مطبعة کلجن – ایران.

۲۲- الشیخ حسین بن ابدال زاهدی فی کتابه “سلسلة النسب صفویة”.

۲۳- السید حسن بن مرتضى الحسینی الاسترابادی فی کتابه “از شیخ صفی تا شاه صفی”.

۲۴- السید میرزا محمد خلیل المرعشی الصفوی فی کتابه “مجمع التواریخ” الذی کتبه بعید سقوط الدولة الصفویة.

۲۵- امام النسابین فی زمانه المحقق الکبیر السید ضامن بن شدقم المدنی الحسینی الذی کان حیاً سنة ۱۰۹۰هـ فی کتابه المرجع فی علم النسب “تحفة الازهار فی نسب ابناء الائمة الاطهار”. و فی کتب اخرى له.

۲۶- القاضی السید احمد بن شرف الدین الحسینی القمی المولود سنة ۹۵۳ فی مدینة قم. فی کتابة “خلاصة التواریخ”.

۲۷- العلامة السید صبغة الله الحیدری فی کتابه “عنوان المجد” فی احوال بغداد و البصرة و نجدً الذی کتبه سنة ۱۲۸۶هـ. و هو من کبار علماء الدولة العثمانیة فی زمانه.

۲۸- المحقق المورخ الشیخ عبد العزیز الجواهری فی کتابه “دول الشیعة”.

۲۹- الدکتور الباحث خاشع المعاضیدی فی کتابه “من بعض انساب العرب اعالی الفرات”، ص۲۹۰٫ و بهذه الشهادة شجاعة من المؤلف اذ انه کتبه زمن نظام صدام.

۳۰- المورخ المعرف عثمان بن سنید الوائلی البصری المتوفى سنة ۱۸۲۶هـ فی کتابه “مطالع السعود”. وهو من مورخی الدولة العثمانیة.

۳۱- السیدابوالقاسم بن ضامن بن شدقم (۱۰۶۴هـ.). و هو عالم و نسابة ولد فی المدینة واثبت نسب الصفویة فی رسالة باللغة العربیة أسماها ”رسالة فی انساب ملوک الصفویة”.

۳۲- العالم المورخ السیدابوالقاسم بن میرزا بیک الموسوی الحسینی الفندرسکی (۹۷۰هـ. – ۱۰۵۰هـ.) فی کتابه “تاریخ الصفویة”.

۳۴- العلامة النسابة السیدابوالفتح بن محمدمخدوم الحسینی الشریفی القزوینی فی کتابه “تاریخ الصفویة” باللغة الفارسیة.

۳۵- العلامة النسابة السید احمد بن محمد بن عبد الرحمن کیا الکیلانی من علماء القرن العاشر الهجری فی کتابه “سراج الانساب” من منشورات مکتبة المرعشی النجفی.

۳۶- العلامة المورخ یحیى بن عبد اللطیف القزوینی فی کتابه “لب التواریخ” الذی ألفه سنة ۹۴۸هـ.

۳۷- المؤرخ محمد عارف اسبناقجی باشا زاده المتوفى فی ۱۳۱۰هـ. فی کتابه “إنقلاب الاسلام بین الخواص والعوام”.

۳۸- المؤرخ محمد هاشم أصف المعروف برستم الحکماء فی کتابه “رستم التواریخ”.

میرزابیک بن الحسن الحسینی الجنابدی فی کتابه “روضة الصفویة”.

۳۹- المورخ الایرانی الکبیر السید محمد محیط فی بحثه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “الصفویون من بساط التصوف الى العرش الملکی”.

۴۰- المورخ الایرانی الکبیر الدکتور عبدالحسین زرین کوب فی بحثه الذی یمکن ترجمته عنوانه بـ “متابعة تحقیقیة حول التصوف فی ایران”.

۴۱- العلامة الخطیب المؤرخ المحقق الشیخ ذبیح الله المحلاتی فی کتابه الذی یمکن ترجمة عنوانه بـ “کشف الکواکب فی تراجم المشاهیر من أبنا الائمة وعلماء آل ابی طالب”.

۴۲- الباحث المحقق الدکتور عبدالجواد الکلیدار فی کتابه “تاریخ کربلاء وحائر الحسین علیه السلام”.

۴۳- الباحث المستشرق کارل بروکمان فی کتابه “تاریخ الشعوب الاسلامیة”.

۴۴- الباحث والمحقق والکاتب العربی الکبیر عباس محمود العقاد فی کتابه “الرحالة ک” حول حیاة عبد الرحمن الکواکبی.

۴۵- الباحثة الایرانیة الدکتورة مریم میراحمدی فی کتاب ” دین و مذهب در عصر صفوی” ۱۳۶۳ هـ. ش.

۴۶- الباحث المورخ لارنس لاکهارت فی کتابه المترجم للغة الفارسیة باسم “انقراض سلسلة صفویة” المطبوع سنة ۱۹۵۸ م.

۴۷- المورخ الایرانی بوداق منشی قزوینی فی کتاب “جواهر الاخبار” المولود سنة ۹۱۸ هـ.

۴۸- الباحث المحقق والتر هینتس فی کتاب “تشکیل دولت ملی در ایران، الذی ینتقد الطاعنین بالنسب العلوی للصفویین معتبرا ایاها نوع من الغلو والمبالغة.

۴۹- آیة الله العلامة المحقق السید محمدالحسینی الشیرازی قدس، فی کتاب “ممارسة التغیر لانقاذ المسلمین” المطبوع سنة ۱۹۹۰ م. فی بیروت.

۵۰- آیة الله العلامة المحقق السید ابراهیم الموسوی الزنجانی فی کتابه “کشکول الزنجانی”.

۵۱- الرحالة الالمانی انکلبرت کمبفر فی کتابة المترجم للفارسیة باسم “سفرنامة کمبفر” المولود سنة ۱۶۸۲ م.

۵۲- العلامة المورخ محمد على بن ابی طالب حزین لاهیجی، فی کتاب “رسائل حزین لاهیجی”، فی رسالة واقعات ایران و هند، ص ۱۹۷، طبع دفتر نشر میراث مکتوب.

۵۳- السلطان هاشم میرزابن شاه سلیمان الثانی الصفوی اما المرعشی ابا، وهو من السادة المرعشیة و خوولته السادة الصفویة، فی کتابه “زبور آل داود”.

۵۴- الباحث الدکتور نزیه کبارة، کتاب “عبد الرحمن الکواکبی حیاته و عصره واثاره”، ۱۹۹۴ م. ص ۳۶٫

۵۵- المورخ السوری محمد راغب الطباخ، فی کتابه “اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء”، ج ۶، ص ۴۶۶، طبع فی حلب.

۵۶- الباحث المفکر الدکتور محمدعمارة المصری، فی کتابه “عبد الرحمن الکواکبی الاعمال الکاملة”، المؤسسة العربیة للدراسات و النشر، بیروت، ۱۹۷۵م.، ص۱۹٫

۵۷- العلامة المجاهد الثائر آیة الله السید محمود الطالقانی، فی مقدمة کتاب طبیعت الاستبداد باللغة الفارسیة، تحت عنوان “کواکبی واستبداد”، ص ۱۹٫

۵۸- العلامة الکبیر الفقیه الاخلاقی محمدبن مرتضى المسمى بمحسن و المشتهر بلقب الفیض الکاشانی، فی رسالته “آینة شاهی” نشرها المحقق الشیخ رسول جعفریان، سنة۱۳۷۱ هـ. ش.، قم.

۵۹- المؤرخ المصری محمد فرید بک المحامی، “تاریخ الدولة العلیة العثمانیة”، طبع بیروت ۱۹۷۷م.، ص ۷۳٫

۶۰- العلامة المحقق النسابة عباس فیض المتوفى سنة ۱۳۵۳ هـ. ش.، فی کتابه “بدر فروزان” و ترجمته البدر المنیر، ص ۱۳۸، طبع الکتاب فی قم ۱۳۲۲٫

۶۱- الدکتور الباحث سامی الدهان، فی کتاب “عبد الرحمن الکواکبی”، سلسلة نوابغ الفکر العربی، دار المعارف بمصر، ص ۱۲٫

۶۲- آیة الله العلامة الفقیه السید کاظم الحائری فی کتابه “صلاة الجمعة تاریخیا وفقهیا”، دفتر تبلیغات اسلامی حوزة علمیة قم، صص ۴۸، ۱۴۱۸ هـ.

۶۳- المورخ المحقق محمد یوسف واله اصفهانی فی کتابه “خلدبرین ایران در روزکار صفویان”، طهران سنة ۱۳۷۲ هـ. ش.، صص ۱۵- ۱۶٫

۶۴- العلامة المحقق الشیخ محمد هاشم بن محمد علی الخراسانی، فی کتابه “منتخب التواریخ”، انتشارات علمیة اسلامیة، ایران، ص ۶۱۲٫

۶۵- الباحث الادیب السید احمد دیوان بیکی شیرازی، فی کتاب “حدیقة الشعراء”، ص ۱۱۲، تصحیح الدکتور عبدالحسین نوائی، طبع طهران.

۶۶- الجنرال السیر پرسی سایکس، “تاریخ ایران”، ج ۲، ترجمة السید محمدتقی فخرداعی گیلانی، الطبعة الثالثة، انتشارات کتب ایران، ص ۲۴۴-۲۴۶٫

۶۷- المورخ المتصوف الحافظ حسین کربلایی تبریزی المتوفى سنة ۹۹۷ هـ.، فی کتابه “روضات الجنان وجنات الجنان”، ج ۲، الروضة الثانیة، سلسلة “مجموعة المتون الفارسیة”، تحقیق جعفر سلطان القرایی، طهران ۱۳۴۴ هـ .ش.

۶۹- الامیر المؤرخ نادر میرزا القاجاری فی کتابه “تاریخ و جغرافی دارالسلطنة تبریز”، ۱۳۰۰ هـ.، ص ۲۷۶، تحت نظر المرحوم لسان الملک و ملک المورخین المشهور بـ “سپهر”، الطبعة الثالثة، مطبعة اقبال، طهران.

۷۰- المحقق الباحث محمد مشیری فی مقدمة کتاب “تاریخ و جغرافی دارالسلطنة تبریز”،۱۹۸۰، ص ۸، الطبعة الثالثة، طهران.

۷۱- العلامة الباحث الشیخ علی الکورانی اللبنانی فی کتابه “الممهدون للمهدی”، ۱۴۰۵، قم المقدسة، ص۲۴۱٫

۷۲- العلامة الباحث الشیخ باقر شریف القرشی، فی کتابه “حیاة الامام موسى بن جعفر” ج ۲، ص ۴۱۹، مطبعة الاداب النجف الاشرف، ۱۹۷۰٫

۷۳- العلامة الشیخ بهاء الدین محمدبن الحسین العاملی المتوفى سنة ۱۰۳۰ هـ.،  فی کتابه “توضیح المقاصد”، ص ۱۸، نشر ضمن مجموعة من الکتب المخطوطة باسم “مجموعة نفیسة فی تاریخ الائمة” تحت اشراف آیة الله النسابة المحقق السید شهاب الدین الحسینی المرعشی، سنة ۱۴۰۶ هـ.، فی قم المقدسة.

۷۴- المورخ المحقق مفید المستوفی الیزدی، فی کتابه ” فصلی از جامع مفیدی” نشر ضمن مجموعة باسم ” شاه نعمة الله ولی کرمانی”، طهران، سنة ۱۹۸۳م.، ص ۲۵۹٫ یذکر هذا المؤرخ السیدة العلویة الامیرة صفیة فیقول: صفیة بنت الامیر اسماعیل بن ابوالفتح السلطان الشاه طهماسب بن ابوالمظفر السلطان الشاه اسماعیل الصفوی الموسوی، ثم یتبع کلامه بمصرع لبیت شعر یقول: لا یوجد فی العالم نسب مثل هذا النسب.

۷۵- المورخ امیر محمود بن خواند میر فی کتابه “ایران در روزکار شاه اسماعیل وشاه طهماسب صفوی”، الذی انتهى من تالیفه سنة ۹۵۷ هـ.، باهتمام الاستاذ غلامرضا طباطبائی، ۱۳۷۰ هـ. ش.، طهران، صص۳۱-۳۲٫

۷۶- العلامة المحقق الشیخ یوسف کرکوش الحلی فی کتابه “تاریخ الحلة” القسم الاول فی الحیاة السیاسیة، ص ۱۱۳-۱۱۴، ۱۹۶۵م.، النجف الاشرف.

۷۷- الدکتور الباحث عماداحمد الجواهری فی بحثه الموسوم “العراق و التوسع الصفوی ۱۵۰۲-۱۵۳۰ م.” المنشور فی مجلة دراسات الخلیج والجزیرة العربیة العدد ۲۰، ص۶٫

۷۸- الرحالة الالمانی آدام أولئاریوس، المولود سنة ۱۵۹۹ م.، فی کتابه “اصفهان خونیین شاه صفی سفرنامه” ای اصفهان الشاه صفی الدامیة، ترجمة الاستاذ حسین کدبجة، طهران، ۱۳۷۹ هـ. ش.

۷۹- القاضی و المستشار القانونی فی مجلس شورى الامة فی ایران الاستاذ علی اکبر تشید فی کتابه “هدیة اسماعیل ” او ثورات السادة العلویین، من مطبوعات مجلس الشورى الایرانی، طهران، سنة ۱۳۳۱ هـ. ش، ص ۱۸۱٫

۸۰- المورخ محمد معصوم بن خواجک الاصفهانی، فی کتابه “خلاصة السیر تاریخ روزکار شاه صفی صفوی”، طبع فی طهران سنة، و المؤلف من المعاصرین لشاه صفی. یذکر سیادة الصفویین فی عدد من المواضع فی هذا الکتاب مثل قوله: فی ذکر مناقب الملک شاه صفی الحسینی الموسوی الصفوی بهادر خان خلد الله ملکه. او قوله: حضرة الشاه صفی الدین اسحاق صفی الدین الحسینی الموسوی.

۸۱- قطب العارفین المیرزا زین العابدین الشیروانی المشهور بلقب مستعلی شاه فی کتابه “ریاض السیاحة”، بتصحیح و مقابلة الاستاذ اصغر حامد ربانی.

۸۲- الباحث العراقی زهیر کاظم عبود، فی کتابه “لمحات عن الشبک”، طبع لندن سنة ۲۰۰۰م.، صص۶۰-۶۱٫

۸۳- الاستاذ الباحث حسن الدجیلی فی کتابه “العلاقات العراقیة الایرانیة خلال خمسة قرون”، طبع بیروت سنة ۱۹۸۷م.، ص ۲۱٫

۸۴- الباحث المورخ الدکتور احمد شلبی فی کتابه “موسوعة التاریخ الاسلامی و الحضارة الاسلامیة” الجزء السابع، طبع القاهرة، سنة ۱۹۸۲م.، ص۵۸۳٫

۸۵- العلامة النسابة المحقق الخطیب الادیب السید مهدی بن السید عبد اللطیف الوری الحسینی الکاظمی رحمة الله علیه فی کتابه المخطوط المشجر “النور الساطع فی عقب الامام السابع”. و فی مشجرته لنسب الاسرة العلویة الموسویة الصفویة الاشراف أل نجف.

۸۶- العلامة النسابة المحقق المبدع السید عدنان القابجی الموسوی النجفی فی کتابه المشجر “المجموعة المشجرة فی انساب العترة المطهرة”. و فی مشجرته لنسب الاسرة العلویة الموسویة الصفویة الاشراف أل نجف.

۸۷- العلامة المؤرخ المحقق الادیب الشاعر المبدع استاذ الاساتذه السید عبد الستار الحسنی العلاق. فی عدد من تعلیقاتها منها امضائه لنسب الاسرة العلویة الموسویة الصفویة الاشراف أل نجف.

۸۸- الاستاذ الباحث فتحی عبدالقادر الحسینی الرفاعی فی کتابه تاریخ و بیوتات اهل البیت فی العراق، صص ۳۳۶-۳۳۷٫

۸۹- العلامة الفقیه النسابة السید محمد حسین الجلالی الحسینی فی کتابه جریدة النسب لمعرفة من انتسب الى خیر اب، ص ۹۰-۹۱٫

۹۰- العلامة المحقق المورخ الدکتور الشیخ محمد هادی الامینی فی کتابه معجم رجال الفکر والادب فی النجف خلال الف عام، المجلد الثالث، صص ۱۲۶۶-۱۲۶۷٫ ضمن ذکره لنسب الاسرة العلویة الموسویة الصفویة الاشراف أل نجف.

۹۱-الاستاذ النسابة الشیخ یونس الشیخ ابراهیم السامرایی، فی کتابه “القبائل والبیوت الهاشمیة فی العراق”، ص۱۸، طبع فی بغداد سنة ۱۹۸۸٫ و الشیخ السامرایی رجل دین سنی و من ائمة المساجد فی بغداد. و مع هذا الا انه ذکر سیادة الصفویین زمن نظام صدام وهی نقطة تحسب لصالح نزاهته العلمیة وعدم خوفه من ذکر الحقیقة. فعند حدیثه عن الاسرة الحیدریة الصفویة الموسویة قال: من الاسر العلویة العراقیة اسرة السادة الحیدریة، و یرتقی نسبهم الى جدهم الاعلى الشریف احمد الاعرابی الحسینی نسبا. و کان هذا الرجل فی بادیة الحجاز . . . و قد هاجر بعض من سلالته الى العراق و البعض الاخر الى ماوراءالنهر . . . اما الذین ظعنوا الى ماوراءالنهر فنشأت منهم الدولة الصفویة فی الدیار الفارسیة، و اتصال هذه الدولة بالحیدریة یرقى الى الشیخ صدر الدین بن الشیخ صفی الدین.

۹۲- المنجد فی اللغة والاعلام، الطبعة ۲۳، دارالمشرق، قسم المنجد فی الاعلام الطبعة الثامنة، ۱۹۷۶٫”

 

 

فرجام سخن:

سیادت شیخ با روش تحلیل علمی و بر اساس اسناد تاریخی و باستان شناسی امری مسلم است که مخالفت با آن از اوایل قرن بیستم توسط احمد کسروی و برخی از مستشرقین با انگیزه سیاسی و ایدئولوژیکی آغاز شد. هم اکنون نیز وهابیون با نیات مذهبی – سیاسی با تشیع، صفویه و سیادت شیخ شدیدا مخالفت می کنند. اما در عرف عموم ایران و جهان اسلام  و همچنین نزد همه علماء و متخصصین رجال در تاریخ فرهنگ اسلام در حوزه های علمیه، سیادت شیخ العارفین سید صفی الدین امری مسلم و قطعی است. لقب “شیـخ” اشاره به مقام معنوی ایشان در عرفان و تصوف اسلامی دارد و لقب “سیـد” به سلسله نسب ژنتیک  شیخ قدس سره اشاره می کند. البته این دو لقب در تهافت با همدیگر نیستند.

منابع:

ابن بزاز، صفوة الصفا، تصحیح، غلامرضا طباطبایی مجد، انتشارات زریاب، تهران، ۱۳۷۶٫

زرین کوب، عبدالحسین، ارزش میراث صوفیه، تهران، ۱۳۶۲٫

حیدری و بیدهندی، مجله علمی “تاریخ در آئینه پژوهش”، تابستان ۱۳۹۰، مقاله: “نگاهی به موضوع سیادت شیخ صفی الدین”.

صفوی، سید سلمان، چکیده مقالات نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی، انتشارات کتابخانه ملی، تهران، ۱۳۹۲٫

صفوی، سید سلمان، عرفان تقلین: مبانی نطری و عملی عرفان و طریقت صفویه، لندن، ۱۳۹۲٫

 

 


[1] ل، ق، چ: احمد.

[۲] ل، ش، چ: لفظ “پیروز” را ندارد.

*ص:  ندارد. و نیز رک: توضیح شمارۀ ( ٨ ) در بخش “اختلاف نسخ»”

(*  ر ک: توضیح شمارۀ ( ٩ ) در بخش “اختلاف نسخ”.

[۳] ه‍ چ: و چون نسبت پیروز را در ذکر نسب رفت؛ ل، ش، ق: و چون پیروز را در ذکر نسب رفت.

[۴] چ لشکر اسلام، ل: عسکر اسلام.

[۵] چ: فیروز شاه، رحمه اللّه علیه.

[۶] چ: سید عوض.

[۷] ق: از دره‌هاى.

[۸] چ:  رحل اقامت انداخت و خلاصۀ اوقات خود را صرف وظایف طاعات و مراسم عبادات نموده و در خدمت فقرا و مساکین بذل مجهود مى‌رسانید تا دعوت اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ را لبیک گفت.

[۹] ق، چ: جنیان.

[۱۰] چ: فرزند او صاحب الاخلاق الرضیة و الاطوار المرضیة سید صلاح الدین رشید.

[۱۱] چ: فرزند او صدر المجلس الورع و التقوى، بدر الفلک العز و العلا، سید قطب الدین.

[۱۲] چ: و فرزند وى مظهر آیات اللّه الکریم الجلیل سید امین الدّین جبرئیل متولّد شده است.

[۱۳] ق: منزلى؛ چ: محلّى و مهربى.

[۱۴] قرآن، آل عمران: ١۴۵ .

[۱۵] چ: حىّ اللّه ارباب السود لانه/و لا تسور لامّى له یظهر.

[۱۶] چ: کمال الدّین خجندى.

[۱۷] الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة تألیف صدرالدین السیدعلى خان المدنى الشیرازی الحسینی صاحب (سلافة العصر) و (أنوار الربیع) المتوفى سنة ۱۱۲۰ ه‍ ۱۷۰۸ م. قدم له العلامة الکبیر السیدمحمدصادق بحرالعلوم الطبعة الثانیة ۱۳۹۷ ه. منشورات مکتبة بصیرتی، قم.


[i]  ارّان: یا الران، نام عربى ناحیه‌اى قدیم در قفقاز، کمابیش مطابق ناحیۀ قدیم آلبانا. در قرن ششم بعد از میلاد خاندان مهرگان، از نجباى ایران، با عنوان ایرانشاه، بر آن حکومت داشتند و در آن زمان ارّان از شروان جدا بود. در خلافت عثمان به دست اعراب افتاد. در قرن چهارم ه‍. مرکز آن برذعه [بردعه - بردع] بود. کمى قبل از  ٣٣٢  ه‍ ق ایرانشاه محمّد بن یزید شروان و دربند [باب الابواب] را ضمیمۀ ارّان کرد، ولى در قرن بعد شروان از ارّان جدا گردید و پایتخت ارّان به گنجه منتقل شد. از زمان مغول قسمت جنوبى ارّان قراباغ خوانده مى‌شود. (دایرة المعارف فارسى مصاحب، ١ ، ٨۴ ) .

ولسترنج نیز مى‌نویسد «. . . ایالت ارّان در مثلث بزرگى در مغرب ملتقاى دو رود سیروس و اراکسس واقع است که اعراب آنها را «کر» و «ارس» نامیده‌اند و بدین مناسبت حمد اللّه مستوفى اراضى بین این دو رود را بین النهرین نامیده است. کرسى این ایالت در قرن چهارم برذعه بود که خرابه‌هایش تاکنون باقى است.» (ص  ١٩٠ ) .

[ii]  کلخوران: چ «بفتح کاف عربى و سکون لام و ضمّ خاء معجمه، اسم دیهى است از دهات اردبیل که طرف شرقى شهر به فاصلۀ ربع فرسخ واقع است که مزار سیّد فیروز شاه و سید عوض الخواص و سیّد قطب الدّین و امین الدّین جبرئیل، رحمة اللّه علیهم اجمعین، در بقعه‌اى که از بناهاى معتبر سلاطین صفوى است واقع مى‌باشد، و این دیه از موقوفات صفوى است و لکن این زمان در تصرّف و تملک احفاد صدر الممالک مرحوم اردبیلى مى‌باشد.»این قریه در سه کیلومترى شمال غرب اردبیل واقع شده است. از شما به بخش نمین، از جنوب به کورائیم، از شرق به هیر و بخش نمین و از غرب به دهستان مشکین خاورى محدود است. (فرهنگ جغرافیایى، ج  ۴ ) .

[iii]  صفوة الصفا، ابن بزاز، تصحیح، غلامرضا طباطبایی مجد، انتشارات زریلب، تهران، ۱۳۷۶، (ص۷۰-۷۶)

[iv] . کسروی، احمد، ورجاوند بنیاد، ۱۳۲۲٫

[v]  زرین کوب عبدالحسین، دنباله جستجو در تصوف ایران، تهران، ۱۳۶۲ ش.

[vi]  ابن بزاز، صفوة الصفا، مصحح مجد طباطبایی، غلامرصا، تهران، ۱۳۷۶، ص۷۰-۷۱٫

[vii]  http://bit.ly/1krB2X0

[viii]  صفی پور، علی اکبر، چکیده مقالات نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی، ص ۶۳، تهران، ۱۳۹۲٫

[ix]  دکتر سید علاء الجوادی، چکیده مقالات نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی، انتشارات کتابخانه ملی، تهران، ۱۳۹۲٫ص ۶۴





نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

خانه ای روستایی در ارتفاعات جنگلی چوبر

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:30 ب.ظ






 

 

بخش حویق تالش(ویکی روستا)

دهستان حویق آغاسی/اوتارمحله شیرآباد/بابالومحله/باغشلومحله/بازارگاه/بلیطی/بیجاربین/خلیله سرا/رنده سر/ریك حویق/زرهونی/زمری/ستوم/سوتاپارا/سید محله شیرآباد/شیرآباد/شیرآبادمحله/كوهستان/كوهستان حویق/لنزا/لوكه/مژده علی/نو/وشره/هرندان/هشتروچونی/هلیس/هنزنی/هنزنی بالا/هولیژی/اوتار/داش دیبی/آترانمار/طوئل/برزبر/محمدعلی یوردی ←

دهستان چوبر انون/اولاسی/ایرنه/ایلكوفی/بالاژیه/بالامحله چوبر/بخش حیاطی/پلاسی/تخته پوری/چاله بیجار/حیله سرا/خلج لر/خلخالیان/خودكارمحله/درزگری/دروارمحله/دواهیل/دودده/ركو/رودبارسرا/زنده كش/سرداب هونی/سفیدسنگان/سوهاجر/شادگلدی محله/شلقون/عنوی/قراخان محله/قره چی/قره داشت/قره قوزه/كاروانسرا/كچوم محله/كش بیل/كوه بن/کهنه حیاط/گروف/گندو/گنده سر/لملر/لمیر/لنزی/لیشكی/متلادشت/محروم زومه/مسجدقباقی/مسكین/مطالع سرا/نظرژی/نقله كش/نوده/وسی/وله چول/ونیستان/ویزنه/ییلاق ویزنه ←

شهرها حویق/چوبر/ویزنه/هرندان/






بقعة  9 ساله ایل کوفی   عکس ازhttp://sfandiar91.blogfa.com

  پنجشنبه 1393/03/29


 

منبع نوشته:http://mprmpr.blogfa.com/post/8

بقعة متبرکة 9 ساله در دل جنگل های افرا و کوهپایه های کوهستانی روستای باستانی و کهن ایلکوفی جا خوش کرده است . این بقعه با فاصله حدود 1 کیلومتر در قسمت شمالی روستای ایلکوفی قرار دارد . حدود 9 کیلومتر راه خاکی ماشین رو از مرکز شهر حویق فاصله دارد . و ابتدای راه ورود به راه انحصاری آن از دروار محلة بخش حویق آغاز می شود . جایگاهی خوش و خرم و درختانی درهم ، «گفتی که خُردة مینا بر خاکش ریخته و عِقد ثریا از تارکش آویخته.


                روضهٌ ماءٌ نَهرهاً ســـــلســـال                                            دوحــــــةٌ سجعٌ طیرهاٌ موزون

                 آن پر از لاله های رنگارنگ                                               وین پر از میوه های گوناگـون

                  بـــــــاد در سایة درختانش                                             گسترانیده فرش بوقلمــــــون»


چشمه سارهای طبیعی و آب های معدنی و درمانی و طبیعتی بکر و درختانی کهنسال و سر به فلک کشیده افرا ( بوسکَم ) ؛ مناظر بکر و طبیعی آرام در دل کوه و آبهای درمانی و زیرزمینی طبیعی ؛ که چشم اندازی زیبایی به این دشت داده است که نظر هر بیننده ای را خیره و حیران می سازد .

        این بقعه در فصول گرم سال علی الخصوص در بهار و تابستان پذیرای میزبانی هزاران مسافر و گردشگر را از اقصی نقاط ایران عزیزمان می باشد که در ایام تعطیلات تابستانی و برای لحظاتی چند بریدن از زرق و برق زندگی طاقت فرسا و خسته کنندة ماشینی دل به کوهسار و دشت و دِمَن می زنند .

        به لحاظ پیشینه ، قدمت و وجه تسمیة این بقعه ، حداقل دو نظرصائب است :  

       ۱ ) با عنایت به قدمتی که برای روستای باستانی ایلکوفی ذکر شد  که به دوران پیش از اسلام پیوند می خورد به تبع آن و با توجه به کشفیّات و دفینه ها و سنگ نبشته ها و سنگواره ها و سفالینه هایی که از این بقعه و اطراف آن به دست آمده و به همان میزان ، گورها وقبرهایی که در گورستان این بقعه کشف شده و به تناسب آن بررسیهایی که از نحوة دفن مردگان گورها بعمل آمده ؛ تماماً گواه براین مدّعاست که پیشینه،قدمت و دیرینگی  آن نیز به دوران بسیار دوری در پیش از اسلام یعنی به دوران ظهور پیغمبر موحدان و خداپرستان (( زرتشت )) و دین زرتشتی در دوران پایان دوره حکومت کیانیان و ظهور حکومت  اشکانیان و در ادامه ساسانیان می رسد . که در زمان پادشاهی گشتاسب پسر لهراسب و پدر اسفندیار رویین تن اتفاق می افتد که در زمان گشتاسب زرتشت پیامبر ایران باستان  ظهور می کند و گشتاسب و ایرانیان آیین زرتشت را با گرمی می پذیرند.

علی الخصوص که درختان مقدّس  شمشاد « کیش » که مورد تقدس ایرانیان باستان بوده اند و در این بقعه نیز درختانی از این جنس هستند که هنوز هم مقدّس شمرده می شوند و حاجتمندان با نصب و آویختن نذر و نیاز خود به آن درختان حاجتهای خود را به توسط رشتة درخت از خدای خود می خواستند و می خواهند که این نیز نمونة بارزی از تقدّس درخت در نزد ایرانیان قدیم بوده است گواه  بر این مدعاست .

    ۲ ) گزینة دوم :  « نه ساله » از همان نوادگان حضرت امام موسی کاظم (ع) امام هفتم شیعیان است که از ظلم و جور و ستم خلفای بنی عباس در عراق و شام ؛ باتفاق همان ایلِ کوفی و اهلِ کوفی (که در معرفی روستای ایلکوفی توضیح داده شده است ) به سرزمین موحدّان « ایران » پناه آورده و در نه سالگی به علّتی نامعلوم در اینجا کشته شده و دفن گردیده است.

در کل هویت و موجودیت این بقعه  آمیزه ، التقاط و تلفیقی از فرهنگ و تمدن کهن و غنی پیش از اسلام در دوران سیطره دین مقدس زرتشتی با آیین های بعد از دین مقدس اسلام در آن هست.

فلذا با عنایت به نظر جناب آقای دکتر محمد علی اسلامی ندوشن  << دانشمند ادیب و محقق >>در مقاله پژوهشی " امپراطوری فراموش شده " که در اسفند ماه سال ۱۳۸۴ در روزنامه اطلاعات چاپ شده بود ؛که در آن تاثیر پذیری تمامی ادیان الهی اعم از یهودیت ، مسیحیت و اسلام همگی را از  مفاهیم اولیه دین زرتشت می داند ؛ لذا  پرستش و تقدس درخت و آب و حاجت خواستن از خدا به واسطه درخت مقدس با آیین های فعلی دین اسلام در این مکان مقدس در هم آمیخته و هضم و جذب شده اند.

        بالاخره ؛ هر چه هست محل زیارت ، عبادت و سیاحت عارفان و عاشقان امامت و ولایت و آفریدگار جنگل ها و مناظر و منابع طبیعی و چشمه سارهای گوارا و نهایتاً تجمیع خوبی ها و زیبایی ها است .محمد پوریاور

 


ارتفاعات چوبر _بقعه 9ساله _درخت تنومند وکهنسال بسکم (افرا) در محوطه بقعه - اِل کوفی محله
تاریخ پنجشنبه 1393/03/29
محیط بدنه این درخت 8 متر می باشدو تعداد کل درختان تنومند اطراف بقعه هفت اصله درخت می باشند. همه درختان تنومند این محوطه از نوع درختان افرا (بسکم ) هستند.


زیارتگاه نرگس خاتون از نوادگان امام موسی كاظم (ع )
اماکن و امام زاده های موجود در منطقه تالش می تواند در جذب گردشگر داخلی و خارجی نقش مهمی داشته باشد .یکی از این مکانها بقعه نرگس خاتون از نوادگان امام موسی كاظم (ع )در شهر چوبر تالش می باشد.

از مکان‌های دیدنی شهر چوبر

تاوا گولی واقع در بالامحله چوبر. اماکن متبرکه امامزاده نرگس خاتون٫ نه ساله، سیدآبادمحله، دروارمحله، للکه‌محله، رودسرا٫ بازار چوبر٫ حاج یدالله محله ۱ و ۲، هنری محله٫ کچیم٫ خودکار محله٫ مسجد قباقی٫ دهقان‌محله و الکوفی و ییلاقات و ییلاق محمد علی یوردی ،هاچاقیه،اسکندریوردی،کوردیوردی،قیصیر داغ،(ویکی پدیا)



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 دی 1393 07:41 ب.ظ

انا یوردم خطبه سرا ­ تاریخ بوئی اوجا یاشا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:25 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش




                                               


                                                    باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif

­

.jpg

انا یوردم خطبه سرا

­

تاریخ بوئی اوجا یاشا

­

اوزون قوجا باشون اوجا

­

ادون اوجا سسون اوجا

­

علم و هنر اوجاقیسان

­

ایگید لرون ماواسیسان

­

گوزلرون گوزلیسن

­

جنت لرون جنتیسن

­

برزوكیمین دایاق وارون

­

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

­

داغ دیوینن كالویجك

­

جنتلی بیر مكان وارون

­

باشون اوسته باغرو كیمین

­

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

­

انایوردم خطبه سرا

­

تاریخ بوئی اوجایاشا

­

قارانقوش


­مادران فداکار گیلان


   مادران فداکار گیلان

مادران فداکار گیلان

­                                             مادران فداکار گیلان

­مادران فداکار گیلان
­

­


           

­

­




                    

       




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

سرنوشت درختان جنگلی

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:22 ب.ظ


 

*****************************************************


برای مطالعه بیشتر:

کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند                 نه همه مستمعی فهم کند این اسرار

پوست در حیوانات و درختان یک عامل بازدارنده از ورود میکرب ها و بیماریهاست وقتی که پوست زخمی شود آسیب پذیری به بخشهای داخلی اندام گیاهان و جانوران سریعتر می شود.......

 پوست درخت به دو لایه تقسیم می‌شودکه به پوست بیرون آن لایه مرده می‌گویند که کار آن حفاظت از تنه درخت است و ضخامت آن بستگی به گونه و سن درخت دارد. این قسمت از سلول‌ها و بافت‌های مرده تشکیل شده است. لایه زنده یا پوست درونی از بافت‌های زنده، نرم و مرطوب تشکیل شده است که مواد غذایی تهیه‌شده را به نقاط مختلف درخت هدایت می‌کند.

منابع :اینترنت




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 دی 1393 07:23 ب.ظ

کارگاه های سورتینگ معضل جدید زیست محیطی آستارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:20 ب.ظ


رئیس اداره حفاظت محیط زیست بندر مرزی آستارا نسبت به افزایش کارگاه های سورتینگ و سبزی پاک کنی در سطح شهرستان و نبود نظارت زیست محیطی و بهداشتی بر نوع فعالیت آنها انتقاد کرد.


رئیس اداره حفاظت محیط زیست بندر مرزی آستارا نسبت به افزایش کارگاه های سورتینگ و سبزی پاک کنی در سطح شهرستان و نبود نظارت زیست محیطی و بهداشتی بر نوع فعالیت آنها انتقاد کرد.

شهروز قلی نژاد در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – منطقه گیلان، با تأکید بر مطلب فوق اظهار کرد: به دلیل واقع شدن آستارا در مرز بین المللی و فعالیت تجاری تعداد کثیری از تجار و بازرگانان در زمینه صادرات میوه و سبزیجات به کشورهای حاشیه قفقاز، آسیای میانه و حتی اروپا، تعداد زیادی کارگاه سورتینگ میوه جات و واحدهای سبزی پاک کنی بدون مجوز در آن فعالیت می کنند.

وی ادامه داد: کلم، گل کلم، سبزیجات و انواع میوه به خصوص مرکبات در این کارگاه ها پاکسازی، بسته بندی و جهت صادرات بارگیری می شوند.

قلی نژاد با بیان اینکه این واحدها و کارگاه ها تقریباً در فصول مختلف سال به شکل مستمر فعال هستند و تعداد کثیری از شهروندان در آنها مشغول بکار شده اند، افزود: طی چند سال اخیر علاوه بر تعدادی سوله سرپوشیده، منازل شخصی افراد، انبارها، سالن ها و حتی چادرهای داربستی سرپوشیده نصب شده در املاک شخصی شهر و روستا بدون داشتن پروانه فعالیت به این کارگاه ها تبدیل شده اند.

نبود مدیریت و نظارت بر فعالان این بخش


شهروز قلی نژاد با اشاره به نوع فعالیت این کارگاه ها، توضیح داد: روش فعالیت آنها به گونه ای است که هیچ گونه مدیریت و نظارتی بر آنها اعمال نمی گردد و بالطبع معضلات عدیده ای برای محیط زیست منطقه بوجود آمده و سبب آلوده شدن سطح وسیعی از اراضی جنگلی، پناهگاه و طبیعت شهرستان شده است.

وی تخلیه غیراصولی نخاله ها و گندیده ها را که ناقل و حامل آفات، بیماری ها و حیوانات غیربومی به منطقه هستند به عنوان مهمترین مشکل پیش رو برشمرد و تصریح کرد: براساس بررسی کارشناسان، 50 الی 60 درصد سبزیجات، 20 الی 30 درصد کلم و گل کلم و 10 الی 20 درصد میوه جات و جالیزی ها به ضایعات تبدیل شده و جهت دفع به محیط های آزاد منتقل و به اشکال مختلف تخلیه می گردد.

رئیس اداره حفاظت محیط زیست آستارا در ادامه با بیان اینکه اراضی پناهگاه حیات وحش، شالیزارها، حاشیه رودخانه ها، جالیزها و حتی اماکن عمومی و اراضی اشخاص به عنوان مکان هایی می باشند که تلی از این ضایعات در آنها رها شده اند، بیان کرد: این ضایعات علاوه بر اینکه حامل آفات، سموم و بیماری ها هستند، انواع حیوانات از قبیل مار، عقرب، قورباغه، عنکبوت و مگس غیربومی را به شهرستان منتقل می کنند.

وی جریانات هوازی و غیرهوازی را عامل ایجاد بسیاری از آفات، سم زایی و بیماری زایی برشمرد و اضافه کرد: این عامل تأثیر بسیاری در خاک، هوا و آب های سطحی و حتی زیرزمینی دارد.

مارگزیدگی و تلف شدن بره مرال، دستاورد جابجایی غیراصولی این میوه ها


رئیس اداره حفاظت محیط زیست تلف شدن یک رأس بره مرال در پناهگاه حیات وحش لوندویل در سالجاری بر اثر مارگزیدگی را حاصل حمل غیراصولی این میوه ها و سبزیجات دانست و افزود: تلف شدن بره مرال بر اثر نیش مار از نوع «جعفری» بومی مناطق خشک جنوبی کشور بود که توسط کامیون های باری و در میان سبزیجات و میوه ها به منطقه ما منتقل شد.

وی مشکلات ایجاد شده در سال های گذشته از قبیل آلودگی شدید چند حلقه چاه آب شیرین را از دیگر مشکلات ناشی از این مسأله عنوان و بیان کرد: تاکنون با 17 مورد تخلیه ضایعات در پناهگاه حیات وحش و حاشیه تالاب استیل برخورد قضایی شده است.

قلی نژاد در پایان سخنان خود ضمن استقبال از تشکیل کمیته کارگروه پسماند در شهرستان از دستگاه های ذیربط درخواست کرد در خصوص ساماندهی این واحدها و کارگاه ها تصمیم جدی و تأثیرگذار اتخاذ و اجرا کنند.        



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

مهاجرت تعداد بی شماری پرنده به تالاب های آستارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:18 ب.ظ


همزمان با واپسین روزهای فصل پاییز، تعدادی بی شماری از گونه های مختلف پرندگان به تالاب های شهرستان مرزی بندر آستارا مهاجرت کرده اند.


همزمان با واپسین روزهای فصل پاییز، تعدادی بی شماری از گونه های مختلف پرندگان به تالاب های شهرستان مرزی بندر آستارا مهاجرت کرده اند.

شهروز قلی نژاد، رئیس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان مرزی بندر آستارا در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – منطقه گیلان، با تأیید خبر فوق اظهار کرد: با توجه به شرایط آب و هوایی و سرد مناطق شمالی روسیه و اروپا و قرار گرفتن آستارا در مسیر کریدور شمال - جنوب مهاجرت پرندگان، تعداد بی شماری از گونه های مختلف پرندگان، تالاب های آق و استیل عباس آباد در جنوب این شهرستان را برای استراحت و حتی زمستان گذرانی انتخاب کرده اند.

وی ادامه داد: از اول مهرماه تاکنون 40 قطعه پلیکان، 17 قطعه قو، 200 قطعه سیاه کشیم، 6 قطعه غاز خاکستری، انواع مرغابی، تعداد کثیری باکلان بزرگ (قره غاز)، انواع حواصیل، انواع اگرت، ابیا و چند گونه دیگر از پرندگان توسط مأموران یگان حفاظت محیط زیست مشاهده و شمارش شده اند.

قلی نژاد به ورود تعداد کثیری بهله پرنده شکاری به تالاب ها، اراضی جنگلی و پناهگاه حیات وحش لوندویل اشاره کرد و افزود: در مدت مذکور گونه هایی از قبیل سارگپه، بحری، لیل، دلیجه، جبله، سنقور، قرقی، عقاب تالابی و عقاب جنگلی، به این محدوده ها ورود کرده اند.

وی در بخش دیگر سخنان خود از آغاز آبگیری تالاب آق سخن گفت و اضافه کرد: پیش بینی می شود با آبگیری کامل این تالاب، شاهد فرود تعداد کثیری از گونه های مختلف در روزهای باقیمانده پاییز و طول فصل زمستان باشیم.

رئیس اداره حفاظت محیط زیست در پایان به صادر نشدن پروانه شکار تاکنون اشاره و تأکید کرد: با توجه به ممنوع بودن شکار، با متخلفان در صورت مشاهده براساس قانون برخورد خواهد شد.




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

آزادی 20 قطعه سهره کشف شده از چنگال صیادان سودجو در آستارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:16 ب.ظ


20 قطعه سهره کشف شده از چنگال صیادان سودجو در بندر مرزی آستارا به آغوش طبیعت بازگردانده شدند.


20 قطعه سهره کشف شده از چنگال صیادان سودجو در بندر مرزی آستارا به آغوش طبیعت بازگردانده شدند. شهروز قلی نژاد، رئیس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان مرزی بندر آستارا در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – منطقه گیلان، با اعلام اینکه این پرندگان به «هفت رنگ» مشهور هستند، خاطرنشان کرد: مأموران یگان حفاظت محیط زیست آستارا در راستای حمایت از گونه های مختلف پرندگان، 20 قطعه از این گونه را از چهار صیاد سودجو کشف و در پناهگاه طبیعت گردی لوندویل رها کردند. وی سهره را از نوع پرندگان مهاجر فصلی برشمرد و ادامه داد: هرگونه زنده گیری پرندگان بدون اخذ مجوز صید، ممنوع است و متخلفان با تشکیل پرونده به مراجع قضایی معرفی می شوند. رئیس محیط زیست آستارا از دریافت مبلغ 400 هزار ریال جریمه برای هر قطعه پرنده از نوع سهره خبر داد و افزود: بیشترین دلایل زنده گیری این پرنده توسط شکارچیان بهره مندی از آوازخوانی و جفت کردن با سایر گونه های زینتی و خانگی است. وی در پایان از عموم شهروندان درخواست کرد: با نزدیک شدن به فصل سرد سال و افزایش مهاجرت پرندگان به مناطق پایین دست، جلگه ای، شالیزارها و تالاب ها از شکار پرندگان به شدت خودداری نمایند. به گزارش ایسنا، شهرستان مرزی بندر آستارا با بیش از 86 هزار نفر جمعیت در غرب استان گیلان، 189 کیلومتری رشت و همجواری استان اردبیل و کشور جمهوری آذربایجان واقع شده است.


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

کم طلاق ترین استان کشور کجاست؟

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:11 ب.ظ



مدیر کل ثبت احوال سیستان و بلوچستان گفت : این استان با ۴/. (چهار دهم) در هزار کمترین نرخ طلاق را در کشور به خود اختصاص داده است.

به گزارش ایرنا، 'رضا راحت دهمرده' روز چهارشنبه در نشست خبری با خبرنگاران با تبریک هفته ثبت احوال به فعالان این عرصه افزود: این آمار در کشور به طور میانگین۹/۱ (یک و نه دهم) در هزار است.

وی اظهار داشت: شاخص ثبت ازدواج به طلاق در کشور ۷/۴ (چهار و هفت دهم) است یعنی به ازای هر ۷/۴ واقعه ازدواج یکی به طلاق منجر می شود که بیشترین رقم مربوط به سیستان و بلوچستان با ۱۶ و کمترین مربوط به استان البرز با ۹/۲ (دو و نه دهم) است.

وی گفت: بیشترین طلاق ثبت شده به استان خراسان رضوی با ۹/۲ (دو و نه) در هزار و کمترین مربوط به سیستان و بلوچستان با ۴/۰ دهم در هزار مربوط است.

مدیر کل ثبت احوال سیستان و بلوچستان اظهار داشت: کل طلاق های ثبت شده در ۹ ماه امسال هزار و ۴۴ واقعه است که ۹۹۷ واقعه شهری و ۴۷ واقعه روستایی بوده است.

دهمرده ادامه داد: بیشترین طلاق های ثبت شده معادل ۷/۱۲ (دوازده و هفت) درصد از کل طلاق های ثبت شده در زوجین با طول زندگی مشترک کمتر از یکسال به وقوع پیوسته و بعد از آن معادل۷/۱۰ (ده و هفت) درصد در زوجین با اختلاف سنی چهارسال بزرگتر از زوجه واقع شده است.

وی با بیان اینکه بیشترین طلاق ها برای مردان در گروه سنی ۲۵ تا ۲۹ سال و برای زنان در گروه سنی ۲۰ تا ۲۴ سال صورت گرفته است گفت: در هر ماه به طور متوسط ۱۱۶ واقعه و در هر شبانه روز به طور متوسط چهار واقعه طلاق در استان به ثبت می رسد.

وی خاطر نشان کرد: درصد طلاق ثبت شده استان در این مدت نسبت به مدت مشابه سال قبل ۲/۱۰ درصد کاهش یافته است.

مدیر کل ثبت احوال سیستان و بلوچستان گفت: ثبت احوال استان در راستای پیشبرد اهداف کلان سازمان ثبت احوال کشور اقدامات مناسبی از جمله راه اندازی ایستگاه کارت هوشمند ملی در تمام ادارات ، راه اندازی ادارات ثبت احوال کاملا مکانیزه در استان برای خدمات رسانی سریع و آسان به مراجعان، آرشیو الکترونیکی بیش از چهار میلیون و ۵۰۰ هزار سند سجلی ولادت و وفات از بدو تاسیس تا کنون، راه اندازی سامانه صدور شناسنامه مکانیزه و ایجاد و راه اندازی ۵۰ اداره و نمایندگی ثبت احوال در استان را انجام داده است.


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

«صبر ائله دیك » / بختیار واهابزاده

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:07 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 2 دی 1393-05:35 ب.ظ



                  ...................................     

          آچان گوندن گؤزوموزو

         اومیدلرین لایلاسیندا

              خومار گؤردوك اؤزوموزو.

        آرزوموزو وئرمه دیلر

          بیزه آنجاق دؤز دئدیلر ،

                  ائله بیلدیك دوز دئدیلر !!

       هرگئجه‌نین گؤندوزو وار 

      گله‌جك گوندوز دئدیلر

                     بیزگؤزله دیك.

     قلبیمیزده باش قالدیران

      اومودلاری عزیزله‌ دیك  

                   هئی ایزله‌دیك

       اوجا-اوجاكورسولردن

      وعظ اولونان نیطق لری.

حیاتدا یوخ،

          قزئتلرده گؤستردیلر

         بیزه یالنیز خیری-شری

شیرین –شكر یالانلاری یئیه-یئیه

        بیز ایناندیق گله‌جه‌یه.

  اوگلمه دی،

   دوز اَییلدی،

  اَیریلیكلر دوزه‌لمه‌دی.

آرزوموزون عوضینه

          بیزه یئنه سؤز وئردیلر.

حقیقتی گؤرمه‌مكچون

      ده‌ییشدیریب گؤزوموزو

      بیزه باشقا گؤز وئردیلر.

باخیب ساختا گؤزوموزله

           هامار گؤردوك چوخورو بیز !

سارای بیلدیك آخورو بیز ،

گؤره‌نمه‌دیك قات باغلایان پاخیری بیز.

بو پاخیری گؤره‌نلری

خالق یولوندا جاندان كئچن ارنلری

«خالق دوشمانی» دامغاسیلا

لكه‌له‌ییب محو ائتدیلر

حاقّ آدینا حاقّی ییخیب سوروتدولر.

بؤزو آغدان سئچه‌نلری

                زیندانلاردا چوروتدولر .

سوسوب دؤزدوك ،دؤز دئدیلر.

سؤزدن بولوق

سؤز ایچینده اوز دئدیلر.

سؤز ایچینده اوزه-اوزه

صبریمیزدن بزك ووردوق عؤمروموزه،

هرجفایا دؤزه-دؤزه

 بیز آلچالدیق آددیم باشی.

قول ائتدیلر وطنینده وطنداشی،

آیاق آلتدا پالاز اولدو لیاقتی

بیز اوجالیق ظنّ ائله‌دیك رذالتی،

صبر ائله‌دیك. 

قارا گونو آغ سؤزیله پرده‌له‌دیك.

ظن ائتمه‌یین،

 بدبختلیگی اؤزوموزه درد ائله‌دیك.

«بیزخوشبختیك،بختوریك»-سؤزلرینی

شوعار كیمی دیلیمیزده وئرد ائله‌دیك.

قیریب قالین مئشه‌لری پامبیق اكدیك.

قانیمیزدان گولاب چكدیك.

یوز هئكتارین محصولونو اون هئكتارا،

اون هئكتارین محصولونو بیرهئكتارا،

اون نفرین محصولونو بیرنفره

                          یازا-یازا.

هم اینسانی هم تورپاغی

هئچه وئردیك بیز گودازا.

مئیدان وئردیك آغ یالانا

حقیقت‌ده تاپدالانا- تاپدالانا

چكیلدی داغلار دالینا،

بلكه...اوردا دالدالانا !

صبر ائله دیك،

اؤزوموزه جبر ائله‌دیك.

اوردئن، مئدال یاریشیندا

دومانلانیب بئیینلری

د د ت‌یله زهرلندیك

یوز-یوزلری مین –مین لری،

بیرجه چنگه آغ پامبیغا

قوربان وئردیك گنج قیزلاری گلینلری.

بودونیایا گؤز آچمامیش كؤرپه‌لری

بطینده‌جه زهرله‌دیك.

یاشامادیق باش گیرله‌دیك

یالان-یالان وعده‌لری یئیه –یئیه؛

اومیدایله قانیمیزی دویوزدوروب

بیز ایناملا یئنه باخدیق گله‌جه‌یه.

گله‌جكلر گلیب كئچدی،

اومودوموز دوغرولمادی.

شیرین –شكر یوخولاردا چین اولمادی.

آمّا یئنه صبر ائله دیك

قلبیمیزی آرزولارا قبر ائله‌دیك

سوسماغی دا غئیرت ساندی غئیرتیمیز !

صبریمیزین لایلاسیندا

                     خومارلاندی غئیرتیمیز

بو دؤزومه،

بو ظولومه،        

حئیرتده‌دیر حئیرتیمیز !!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

من یک آریائی هستم...ارسالی ارژنگ از هشتپر تالش

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:05 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 3 دی 1393-08:40 ق.ظ

  نمیدانم مطلب زیر را خوانده اید یا نه! به راستی من وقتی سخنان اینها را میبینم، نمیدانم به حالشان بگریم یا اینکه به سخنانشان بخندم:

من آریایی ام. خدای من ایران است. پیامبر من کورش بزرگ است. امامان من داریوش بزرگ، خشیارشا، مازیار، انوشیروان عادل، یزدگرد. امام زمان من کاوه اهنگراست. رهبر من فروغ فرخزاد روحانیون من فردوسی. کتاب مقدس من شاهنامه است. اصول و فروع دین من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است. عاشورای من قادسیه است. شهدای من رستم فرخزاد و بابک خرم دین است. پرچم من درفش کاویانی است. بهشت من آزادی است. عید من مهرگان و نوروز است. محراب من دل است. دین من عشق و دانش است. ایمان من خرد است!!!

 

  ای مردم دنیا، من هم ایرانی ام، ولی احمق نیستم! باور کنید این سخنان پر از بیخردی، سخن من نیستند.

  باور کنید، من میدانم که «ایران» بخشی از زمین است و نه خدای جهان، و به خوبی میدانم که کلّ جهان مخلوق خداست و نه اینکه جزئی از جهان خدا باشد!

  من  ایرانی  هستم، ولی اینکه آریائی هستم  یا نه دلیل نمیشود که کوروش را پیامبر خود بدانم، آنهم وقتی که او هرگز ادعای پیامبری نکرده است.

  آری من ایرانی هستم، ولی میدانم امام کسی است که از سوی خدا برای مردم حجّت است، و نه دژخیمان ستمگری چون داریوش، خشیارشا، مازیار، انوشیروان و یزدگرد، که جز با تکیه به شمشیرشان، نتوانستند دل کسی را به دست بیاورند. آیا همین داریوش نبود که وقتی یکی از مخالفینش را گرفت، دماغ و گوش و زبان او را برید و چشمانش را در آورد و او را به دار آویخت؟ آیا همین خشیارشا نبود که وقتی خواست به یونان تجاوز کند، یکی از اطرافیانش از او خواهش کرد که پسرانش را به جنگ نبرند و او قبول کرد ولی دستور داد که آن پسران را پیش از شروع حرکت سپاه، بکشند؟ آیا همین انوشیروان به اصطلاح عادل نبود که مزدکیان را به فریب داخل کاخش کشید و بیست هزار مزدکی نگونبخت را به انتقام اینکه مزدکیان سعی کرده بودند، مانع از پادشاه شدنش بشوند از دم تیغ گذراند؟ آیا یزدگرد اوّل نبود که دستور تکه تکه کردن مسیحیان را میداد؟

  باور بفرمایید که من میدانم امام زمان یعنی چه! امام زمان یعنی رهبری الهی، منصوب شده از سوی خدا، که در زمان ما زنده و حاضر است و اگر او را نمیبینیم بخاطر بدی خودمان است. چگونه شخصیتی خیالی و غیرواقعی چون کاوه آهنگر که طبق اساطیر در عهد ضحّاک میزیسته، و عملش، عملی خودجوش بوده و نه مأموریتی الهی، میتواند، در تعریف امام زمان بگنجد؟!

  ای مردم دنیا بدانید، عقل من به این میرسد که رهبر من باید یک فرد آگاه باشد نه شاعر ناچیزی چون فروغ فرخزاد، که آنقدر ضعیف النفس بود که پیش از مرگش یک بار خودکشی هم کرد؛ و روحانی من کسی است که علوم روحانی را فراگرفته باشد، نه کسی چون فردوسی که بزرگترین کارش تبدیل داستانهای ایران باستان به شعر است!

  باور کنید، من هرگز یک کتاب شعر را که در آن قصه هایی پر از اغراقهای ملّی مطرح شده است، کتاب مقدّس خود نمیپندارم. کتاب مقدّس، کتابی است که تقدّس داشته باشد و تقدّس جز با مورد تأیید بودن از سوی خدا به دست نمیاید. چگونه من میتوانم گمان کنم که خدا هم عاشق ما ایرانیان است و کتابی پر از اغراق چون شاهنامه را تقدّس میبخشد؟ چنین خدای نژادپرستی، اصلاً نخواهد بود. البته بد نیست بدانید که اگر من شاهنامه را نیز کتاب مقدّس خویش میدانستم، آنگاه باز باید پیرو دین اسلام میشدم. چرا؟ زیرا شاهنامه حضرت محمّد(ص) را پیامبر میداند، و نویسندۀ آن فردوسی، خود را مرید و خاک پای اهل بیت میخواند، فردوسی میگوید:

چهارم علی بود جفت بتول که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم دَرست دُرست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین کزیشان قوی شد به هر گونه دین

منم بندهٔ اهل بیت نبی ستایندهٔ خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازو تندباد

 چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین همان چشمهٔ شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایلست ترا دشمن اندر جهان خود دلست

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان نه برگردی از نیک پی همرهان

همه نیکی ات باید آغاز کرد چو با نیکنامان بوی همنورد

از این در سخن چند رانم همی همانا کرانش ندانم همی

 

  ای مردم دنیا، باور کنید من هم به عنوان یک ایرانی شاید هم  آریائی، مثل شما میتوانم بفهمم اصول و فروع یک دین چیست و آن را به لوح کوروش که چه بسا برای تحمیق مردم بابل نگاشته شده باشد، محدود نمیکنم. اصول یک دین یعنی مبانی الهیاتی آن دین و فروع یک دین هم یعنی احکام آن دین. اصول و فروع یک دین عبارت نیست از چندین قانون به اصطلاح حقوق بشری، که سعی میکند زهر استعمار را در کام مردم شیرین کند.

  عاشورای من در قادسیه رخ نداد، در کربلا رخ داد و چه نگونبخت و احمقند کسانی که زمانی را به مکانی نسبت میدهند و میگویند «عاشورای من، قادسیه است»!! در قادسیه اگر عربها افراد متجاوز و ستمکاری بودند هم، در مقابلشان افراد ستمکارتر و متجاوزتری قرار داشتند که هرگز نمیتوانستند به عربها درس اخلاق بدهند؛ در قادسیه برتری قوا از جانب ایرانیان بود و نه اعراب. در مقابل، در کربلا، جنگ بین دو دسته بود: متجاوزینی که وارث ستم و اشرافیگری و تجاوز قیصرهای روم و خسروهای ایران بودند، و در مقابلشان انسانهایی که پاکترین مخلوقات خدا بودند و اگر این ظالمین به حال خود رهایشان میکردند، قصد جنگ با کسی را نداشتند. جنگی که در کربلا رخ داد، مثل جنگ قادسیه جنگی بر سر خاک و سرزمین نبود، مثل قادسیه جنگ دو سپاه انبوه نبود، جنگ لشگری از ستمکاران عالم، وارثان فرعونها و قیصرها و خسروها، با هفتاد و چند بندۀ نیک خدا، به فرماندهی وارث انبیاء از آدم تا خاتم، بود. اگر در قادسیه مانند ابوالفضل العبّاسی دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند علی اکبری دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند قاسم دارند معرفی کنند، و آیا در قادسیه، گوهری چون حسین و خواهری چون زینب را دارند که معرفی کنند؟!

  شهدای من بدون شک افرادی بسیار ارزشمندتر از رستم فرخزاد و ...،  ستمکار ناپاک، هستند. آیا من باید چون ایرانی ام هر کس در جهت توفّق بخشیدن به نژاد من کاری کرد و در این راه کشته شد را شهید بدانم؟! هرگز.

  ای مردمان جهان، درفش کاویانی نمیتواند پرچم من باشد! زیرا ما دو درفش کاویانی داریم: یکی آنکه در اساطیر آمده است و بیشتر وهم و خیال است تا حقیقت، و دیگری پرچم حکومت زورگو، مستبد و ظالم ساسانی بوده است، که الان منقرض شده است. چرا باید پرچم حکومتی زورگو و ظالم را که دیگر وجود ندارد، پرچم خود بدانم؟ مردم دنیا، باور کنید این جهالتها سخنان من، به عنوان یک ایرانی، نیست!

  مردم دنیا باور کنید من فرق بین بهشت و آزادی را میفهمم! احمقهایی که میگویند «بهشت من آزادیست» تنها حماقت خود را نشان میدهند. آیا بین شما نیز افراد کودن زندگی نمیکنند؟ پس گمان نکنید که تمام ایرانیان و یا به قول آقایان آریائیها، کودن هستند، اینها اقلیتی از نخاله های ما هستند، که از بد روزگار به جای آلات الواطی، قلم و کیبرد رایانه به دست گرفته اند!

  من همچنین فرق بین عید و جشن را میفهمم و جشن .... و جشن مهرگان را عید نمیخوانم! ضمن اینکه قادر هستم بین مناسبتهای ملّی و مناسبتهای دینی، فرق قائل شوم!

  و باز بدانید که من میفهمم فرق بین محراب و دل را، و فرق بین دین و خرد را، هر چند از راه دل به محراب و از راه خرد به دین میرسم، ولی آنها را با هم یکی فرض نمیکنم!

  البته دین را عشق و دانش نمیدانم، دین تعریفی بسیار بالاتر از این دارد. بدون شک عشق به خوبیها در دین اهمیتی بسیار دارد. دانش و عقلانیت در دین اهمیت زیادی دارد. ولی من دین را به این دو واژه محدود نمیکنم. دین من، برنامۀ بزرگ الهی برای سعادت تمامی انسانها و نه فقط ایرانیان، است.

 

آری من یک ایرانی هستم... ولی احمق نیستم! از مردم جهان دعوت میکنم، که حساب این احمقها را، از حساب مردم ایران، جدا بدانند و برای نجات ما از شرّ این احمقها، دعا نمایند.


 باتشكر از  ارژنگ بزرگوار

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

كسروی و تحریفهای او /1

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:01 ب.ظ

         حسن راشدی

                       ( بخشی از كتاب " تركان و بررسی تاریخ ،زبان و هویت آنها در ایران " ) 

بنا به ادعای كسروی و همفكران وی چون محمدعلی فروغی, اقبال آشتیانی, عبدالعلی كارنگ, جمال­ الدین و دیگران اگر گفته می­شود كه بیشتر روستاهای باصطلاح آذری زبان بر اثر زور و اجبار و تحمیل از بین رفته­ اند و فقط چند روستای غیرترك در آذربایجان باقی مانده است, اولاً باید دلیل و برهان مستند و قانع­ كننده­ ای ارائه شود كه این چهار روستای غیر ترك اطراف مرند در عین حالی كه در میان هزاران روستای ترك در محاصره بوده ­اند چطور و با چه ابزاری از خود محافظت و دفاع كرده و مثل بقیه روستاهای غیرترك از بین نرفته­ اند؟ !

اگر بقیه آبادیهای غیر ترك آذربایجان به زور و اجبار و تحمیل و یا به هر طریق غیر طبیعی دیگر از بین رفته­ اند منطق حكم می­كند كه این چند تا روستا هم باید از بین می­رفتند, چه, وجود و ادامه حیات چند روستای غیر ترك در میان هزاران روستای ترك بدون داشتن ابزار مقاومت قابل قبول, مثلاً هنگام تهاجمات تركها, آنهم در طول چندین قرن, غیر منطقی و غیر عقلانی به نظر می­رسد, مگر اینكه قبول كنیم ساكنین این روستاها در دوره­ هایی از تاریخ, و همانطوری كه اشاره شد مثلاً در زمان انوشیروان ساسانی و یا در زمان دیگر حاكمان ایران از مكانهای اصلی خودشان از مناطق مركزی و جنوبی و پهلوی زبان ایران برای حفظ منافع استراتژیك شاهان و به عنوان «چشم و گوش» پادشاهان پارس به این مناطق و مناطقی در آذربایجان شمالی و گرجستان كوچانده شده باشند[1] و در طول قرون متمادی هم در كنار روستاهای ترك و بومی آذربایجان با حفظ زبان و لهجة محلی خود به زندگی مسالمت­ آمیز ادامه داده­ اند و هیچ تحمیل و اجباری هم ­جهت تغییر زبان و لهجة آنها در كار نبوده است. البتة وجود بعضی از روستاهای تات و تالش زبان در پاره­ ای از مناطق آذربایجان چون خلخال و اردبیل و قزوین, به علت همجوار بودن این شهرها با استانها و مناطقی است كه ساكنین بومی تات و تالش دارند.

جالب است كه كسروی برای رسیدن به اهداف خود و یا رساندن ناسیونالیستهای افراطی به اهدافشان, به تحریف ناشیانه تاریخ متوسل می­شود. وی برای سرعت بخشیدن به تئوری مورد ادعای خود, یعنی اینكه زبان تركی تنها در مدت ۷۰ سال زبان آذری از نوع فارسی ! را در آذربایجان از میان برده است در كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان » می­نویسد:

«پس از مغولان در ایران شورش بس سختی برخاست زیرا چون ابوسعید در سال ۷۳۵ در گذشت و او را جانشینی نبود میان سران مغول كشاكش افتاد كه هر یكی پسری را بپادشاهی بر داشتند و با هم به جنگ و كشاكش برخاستند و هنوز یكسال از مرگ ابوسعید نمی­گذشت كه سه پادشاهی بنیان یافت و برافتاد و تا سالیانی این كشاكش و لشكركشی پیش می­رفت و ایرانیان [پارسیان] كه این زمان بسیار خوار و زبون می­بودند زیر پا لگد مال می­شدند. . . . پس از این گزندها نوبت تیمور و لشكركشیهای او رسید. در زمان او آذربایجان چندان آسیب ندید. لیكن چون دورة او به سر رسید آذربایجان بار دیگر میدان كشاكش گردید. زیرا چنانكه در تاریخهاست نخست خاندان قره قویونلو با دسته­ های بس انبوهی از تركان به آنجا در آمدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ می­بودند و پس از آن نوبت آق قویونلویان رسید كه همچنان با ایل­های انبوهی باینجا رسیدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ و كشاكش می­بودند و تا برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال ۹۰۶ كه هفتاد سال از تاریخ مرگ ابوسعید می­گذشت آذربایجان همیشه میدان لشكركشی­ها و جنگها می­بود و به گمان من باید انگیزه بر افتادن زبان آذری را در شهرهای آذربایجان و رواج تركی را در آنها این پیش آمدهای هفتاد ساله دانست. زیرا در این زمان است كه از یك سو بومیان لگد مال و نابود شده­ اند و از یك سو تركان به انبوهی بسیار رو باینجا آورده ­اند و بر شمارة ایشان بسیار افزوده.» [2]

كسروی و كسرویستهای بعدی بارها به این هفتاد سال تأكید كرده و از بین رفتن زبان باصطلاح آذری را در طول این هفتاد سال دانسته­ اند؛[3] و این, تحریف آشكار و ناشیانه تاریخ است كه كسروی دست به آن یازیده و به خیال خود تركی شدن زبان مردم آذربایجان را در كوتاه مدت میسر ساخته است ! در حالیكه با اندك دقتی كه به فاصله مرگ سلطان ابوسعید آخرین پادشاه مقتدر مغول در سال ۷۳۵ هـ . ق و برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال ۹۰۶ هـ . ق شود معلوم می­گردد كه فاصله زمانی بین مرگ سلطان مغول و شروع حاكمیت اولین پادشاه صفوی, یعنی شاه اسماعیل, صد و هفتاد و یك سال است نه هفتاد سال !

دلایل كسروی برای تبدیل شدن یك زبان به زبان دیگر در مدت ۷۰ سال آنهم در آن دوران, آنچنان كودكانه و غیر علمی است كه هیچ عقل سلیمی نمی­تواند آنرا بپذیرد !

اولاً سالهایی را كه كسروی ادعا می­كند آذربایجان میدان لشكركشیها و جنگها بوده است بزرگ­نمایی بیش نیست؛ چه در این دوره هم مثل هر دورانی دیگر و مثل بقیه جاهای ایران درگیریهایی بین حاكمان محلی رخ می­داده كه افتادن این اتفاقات طبیعی بود, ثانیاً در این جنگ و لشكركشیها چه علت و عاملی باعث «لگدمال شدن» باصطلاح بومیان آذری می­شد؟!

مگر در جنگ و لشكركشی و كشت و كشتار, بومی و غیربومی را از هم جدا می­كنند؟ اگر قتل و غارتی صورت می­گیرد این ظلم بر همة ساكنین منطقه می­رود چه بومی باشد, چه غیربومی !

ثالثاً در این جنگها بیشتر تركان كشته می­شدند و از بین می­رفتند, چون حاكمان درگیر در این جنگها از هر دو طرف, از طایفه­ های ترك بودند, مثل جنگ بین قوتولموش و آلپ ارسلان كه در این جنگ آلپ ارسلان شمار زیادی از هم زبانان خود را كه از قوتولموش حمایت می­كردند به قتل رساند؛[4] همچنین در جنگ بین آغ قویونلوها و قره قویونلوها تركیب لشكریان درگیر جنگ, از فرماندهان ردة بالا گرفته تا سربازان جنگجو هم همه از تركان بوده­ اند, چون «پارسیان و تاجیكان را به سربازی قبول نمی­كردند».[5] در جنگها هم اصولاً سربازان و مبارزان درگیر در جنگ, بیشتر كشته می­شوند تا ساكنین شهرها, بخصوص روستاهای دور افتاده !

رابعاً در این كشت و كشتار و جنگ چه عاملی باعث می­شد كه زبان تغییر كند؟ ! فاتحین جنگ اصولاً بعد از پیروزی به غنائم مادی فكر می­كنند نه به زبان و لهجة مغلوبین !

با همة این احوال, هشتاد سالی كه از اجرای برنامة نژادپرستانه رضاخان برای نابودی زبان تركی در ایران می­گذرد و در طول این مدت از اجباری كردن خواندن و نوشتن به فارسی, قدغن كردن صحبت به تركی در مدارس آذربایجان, تحقیر و توهین تركها از طُرق مختلف گرفته تا بكارگیری ابزارهای بسیار مدرن رسانه ­ای معاصر برای نابودی زبان و فرهنگ تركی مردم آذربایجان بهره گرفته شده است ولی تاكنون زبان هیچ شهر و روستایی در آذربایجان تغییر پیدا نكرده و فارسی نشده است, حال در آن دورانی كه مردمان یك روستا سال به سال افراد آبادی همسایه خود را نمی­دیدند و بیشتر آنان در طول عمرشان پایشان به شهر نخورده بود و فقط زمانی می­فهمیدند كه تابع كدام كشور و كدام پادشاه هستند كه مأمورین مالیات به منطقه آنها پا می­گذاشتند, چطور ممكن است در طول هفتاد سال زبان ملّتی با گسترة آذربایجان تاریخی و یا به بیان دیگر از اراك و ساوه در مركز ایران امروزی گرفته تا در بند در داغستان قفقاز[6] تبدیل به زبان دیگری شده باشد؟ !

اساساً قبل از انتشار جزوه ۵۶ صفحه­ ای « آذری یا زبان باستان آذربایجان» احمد كسروی در اوایل حكومت رضاخان, در ایران چیزی به نام زبان آذری مطرح نبود. در تاریخ هم در هیچ دوره ­ای توسط هیچ مورّخی, نامی از زبان آذری كه نشاندهنده زبان غیرتركی و از نوع زبانهای پهلوی باشد برده نشده است و هیچ نمونه ­ای از این زبان خود ساخته كسروی, قبل از كشف ! ایشان هم اثری دیده نشده است.

كسروی در رسالة ۵۶ صفحه­ ای كه در زمان رضاخان به چاپ رساند از زبان غیرتركی با نام آذری در آذربایجان صحبت به میان ­آورد كه در طول تاریخ هیچگونه آثار و نشانه ادبی و مكتوب هر چند اندك از این زبان دیده و یا شنیده نشده بود و خود كسروی هم به آن اعتراف می­كند:

«چنانكه باز نمودیم آذری زبان گفتن بوده و همیشه در پیش روی او زبان همگانی روان, و برای نوشتن جز این یكی بكار نمی­ برده ­اند. از این رو نوشته ­ای به آذری در دست نبوده و یا اگر بوده از میان رفته»[7]

اما كسروی از زبان بعضی افراد جملاتی را نقل می­كند كه مربوط به قرنهای گذشته است و به قیاس ایشان آذری از نوع غیر تركی می­باشد ! و این در حالی است كه آنچه كسروی به عنوان نمونه­ ای از باصطلاح آذری از تاریخ نقل می­كند هیچگاه با نام آذری معرفی نشده است بلكه جمله ­های كوتاه و یا دوبیتی­ هایی است از زبان بعضی افراد كه نام زبان خاص بر آنها نهاده نشده است و هرگاه هم سخنی از «آذری» یا زبان آذری رفته نمونه ­ای از نظم و یا نثری داده نشده است كه نشانگر باصطلاح آذری بودن آن جملات باشد, بلكه هر زمان و در هر جا از آذری, آذربی, آذربیجی و آذربیجیه سخن به میان آمده منظور گوینده و یا نویسنده اشاره به چیزی است كه منسوب به آذربایجان است نه به زبانی كه نام آذری داشته و غیرتركی باشد. حال این منسوبیت ممكن است مربوط به زبان مردمی باشد كه در آذربایجان زندگی می­كنند, یا به محصولات كشاورزی این خطه اشاره كند و یا بر چیزی شبیه به «صوفی الآذربی»[8] یعنی «پشم آذری» و غیره دلالت كند.  

كسروی بر مستشرق مشهور و اهل انگلستان «لی استرنج» كه مقالة سوّم نزهـه ­القلوب حمداله مستوفی را چاپ كرده و آذری را یكی از لهجه­ های زبان تركی می­داند كه در آذربایجان مرسوم است[9] ایراد گرفته و بر كتاب «نامه دانشوران» كه در زمان ناصرالدین شاه قاجار نوشته شده و «آذریه» یا «آذربیجیه» را «لغات­ التركان»[10] نامیده ­اند اعتراض كرده است ! كسروی همچنین با تكیه بر بعضی گفته ها و تحریف آنها, جملاتی را از زبان افراد صاحب نام در تاریخ نقل می­كند كه گویا این جمله ­ها آذری مورد ادعای وی است ! وی به نقل از كتاب صفوه الصفا ابن بزاز, از زبان شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی الدین اردبیلی می­گوید: «ادام الله بركته (صدرالدین) گفت كه باری شیخ [شیخ صفی] در این مقام كه اكنون مرقد مطهر است نشسته بود و به كلمات دلپذیر مشغول بود و جمعی از حضرتش خوش نشسته و مجلس روحانی پیوسته ناگاه علیشاه جوشكابی در آمد كه از اكابر دنیاداران ابناء زمان بود و پادشاه ابوسعید او را پدر خویش خواندی و شیخ اعزاز فرمود و قیام نمود. علیشاه چون در آمد گستاخ­وار شیخ را در كنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبریزی گوحریفر ژاتـه یعنی سخن به صرف [به طرف] بگو حریفت رسیده در این گفتن دست بر كتف مبارك شیخ زد شیخ را غیرت سر بر كرد.»

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

كسروی و تحریفهای او / 2

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-07:00 ب.ظ


                                                        [11]

كسروی ادعا می­كند كه جمله «گوحریفر ژاتـه» به زبان تبریزی, یعنی زبان آذری مورد ادعای وی است؛ درحالی كه اگر به این جمله دقت شود علیشاه جوشكابی این جمله را نه به شیخ صفی, بلكه به فرد دیگری گفته است تا وی به شیخ بگوید كه حریفش آمده است, و علیشاه مستقیماً با شیخ صفی صحبت نكرده و نگفته است «حریفرژاته» یعنی «حریفت آمده» است!

در اصل,  علیشاه جوشكابی گرچه می­خواهد به زبان تبریزی (تركی) با شیخ صفی صحبت كند امّا این پیام را به زبان دیگری و به شخص دیگری می­گوید كه در نزدیكی او است و آن شخص به احتمال قوی ترجمه این جمله را باید به شیخ صفی برساند, به همین خاطر جمله را با «گو» یعنی بگو, (به او بگو یعنی به شیخ صفی بگو) شروع كرده است. اگر علیشاه جوشكابی به صورت مستقیم با شیخ صفی صحبت می­كرد دلیلی نداشت جمله را با: «گوحریفرژاته» یعنی «بگو حریفت آمده» شروع كند, بلكه با گفتن جمله «حریفرژاته» یعنی «حریفت آمده است» كه جمله خبری است نه امری, شروع به صحبت می­كرد. در حقیقت علیشاه جوشكابی بوسیلة فرد دیگری می­خواسته به شیخ صفی برساند كه وی نیز  به زبان تبریزی كه همان تركی است آشناست و می­خواهد به این زبان با شیخ گفتگو كند.

اگر بعد از این پیام جملاتی بین شیخ صفی و علیشاه جوشكابی رد و بدل می­شد نام آن را می­شد زبان تبریزی گذاشت كه متأسفانه از این گفتگو سخنی به میان نیامده است.

كسروی در صفحه ۳۹ كتاب آذری یا زبان باستان خود تلاش دارد نشان دهد زبانی كه در زمان شیخ صفی در اردبیل و اطراف آن صحبت می­شده است نوعی از زبان باصطلاح «آذری» مورد ادعای ایشان بوده و دو بیتی­هایی را هم باصطلاح از زبان شیخ صفی و یا منتسب به وی نقل كرده است:

هر كه بالایوان دوست اكیری                 هارا واسان بروران اوریری

من چو مالایوان زره باوو              خونیم زانیر اوزاكیری[12]

سپس كسروی می­ افزاید: «این دو بیتی اگر هم ساخته خود شیخ صفی نبوده چنین پیداست كه جز به زبان آذری نیست. ولی از معنای آن چیزی فهمیده نشد جز این كه «بالایوان» یا «مالایوان» كه از خود داستان بمعنی دیوانگان فهمیده می­شود . . . »[13]

كسروی در عین حالیكه هیچ دلیلی بر آذری بودن دو بیتی بالا ندارد, حتی دلیل و مدركی هم ندارد ثابت كند این دو بیتی از شیخ صفی است, تنها به جملة «پیداست كه جز به زبان آذری نیست» اكتفا می­كند و باصطلاح ثابت می­كند كه این دو بیتی به زبان آذری است ! !

گرچه شیخ صفی حدود بیست سال شاگرد شیخ زاهد گیلانی  بوده و داماد وی نیز شده است و طبیعی است كه به زبان گیلكی هم آشنا باشد و گاهی هم ممكن است ضرب­ المثلها و جملاتی را به گیلكی بگوید ولی به گفته ابن بزّاز در صفوه الصفا و به نقل از شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی, جز مصرع:

«نوبت چوپانیان آمد به سر»[14] از شیخ صفی الدین شعری انشاء نشده است.

چگونگی سروده شدن مصرع فوق توسط شیخ صفی, در كتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدین شكل آمده است كه: «ابن بزّاز در صفوه  الصفا» داستانی از گفته شیخ صدرالدین می­آورد, بدینسان كه شیخ صفی هنگامی از بغداد باز می­گشت «توجه به راهی كرد در آن راه محاربه با پادشاه ابوسعید و امیر چوپان بود و مولانا عزالدین مراغه­ ای می­گفت كه انحراف صوب به صوب دیگر از این جاده ضرورت باشد چون در راه حرب است و راه مخوف شیخ فرمود مولانا فكری مكن (ع) نوبت چوپانیان آمد بسر». «غیر از این مصرع از انشای  طبع مباركش معلوم نیست.»[15]

سپس كسروی می­افزاید: «پیداست كه این گفته با شعرهایی كه در سلسلـه النسب و در دیگر جاها به نام شیخ صفی نوشته­ اند درست نیاید, و چون ابن بزاز نزدیكتر به زمان شیخ صفی بوده ما بایستی نوشته او را استوارتر داریم, ولی, چون آگاهیم كه كتاب ابن بزاز به حال خود نمانده و شیخ صفی كه سنّی بوده و سید نبوده و سپس نوادگان او سیّد گردیده و كیش شیعی پذیرفته­ اند از این رو پیروان آن خاندان دست بسیار در كتاب ابن بزاز  برده­ اند و هرچه را از آن با سیّدی و شیعیگری ناسازگار دیده­ اند بهم زده ­اند, از این رو توان پنداشت كه جمله «غیر از این مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نیست» را هم به آن افزوده باشند. . . »[16]

ادعای كسروی بر شیعه و سیّد نبودن شیخ صفی و دست برده شدن به كتاب صفوه الصفا ابن بزاز بوسیلة نوادگان وی نیز ادعای باطل است. كسروی مدعی است كه «نوادگان او [شیخ صفی]سیّد و كیش شیعی پذیرفته ­اند» در حالی كه شیخ صفی در عهد سلطان ابوسعید آخرین پادشاه مقتدر مغول متوفی به سال ۷۳۵ هـ ق, می­زیسته و همانطوری كه در سطور قبلی هم آمده جنگ بین سلطان ابوسعید و امیر چوپان را هنگام بازگشت از بغداد دیده است.

بعد از سلطان ابوسعید و چند تن از این خاندان كه مقتدر نبوده و حكومت طولانی هم نداشته ­اند امیر تیمور حاكم كل ایران تا آسیای صغیر گردید. امیر تیمور شهرهای آذربایجان از جمله خوی, مرند, تبریز و اردبیل را بدون جنگ مسخر كرد و هنگامیكه وارد شهر اردبیل شد با شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی كه نوشته­ های ابن بزاز در مورد شیخ  صفی هم بیشتر نقل قول از زبان وی است ملاقات كرد. امیر تیمور وقتی در اردبیل با صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ بزرگ خانقاه دیدار كرد چون می­دانست آنها شیعه هستند در مورد اصول دین با آنها به بحث پرداخت:

«من می­دانستم كه شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایر مشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمی­آوردند همه را از دم تیغ می­گذراندم, ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند, نمی­باید آنها را بیازارم لیكن نمی­خواستم كه مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند كه بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام كرده ­اند. عصر روزی كه وارد اردبیل شدم گفتم كه شیخ بزرگ خانقاه و دو نفر از مشایخ آنجا كه برجسته ­تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من می­خواستم با آنها صحبت كنم و بدانم چه می­گویند و نظرشان دربارة دین چیست. بعد از اینكه مشایخ آمدند بآنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم دین تو چیست ؟ آن مرد گفت من مسلمان هستم. از او پرسیدم اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید, عدل, نبوت, امامت, معاد.  گفتم به عقیده من اصول دین اسلام سه است و آن توحید, نبوت و معاد می­باشد تو چرا پنج اصل را بر زبان می­آوری؟ شیخ جواب داد اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه­ گانه را تأیید می­نماید و سبب تقویت آن سه اصل می­شود اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف می­كرد تو حق ایراد گرفتن داشتی ولی چون اصول سه­ گانه را تقویت می­كند نباید ایراد بگیری. گفتم اینكه شما می­گوئید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود آید. . . مرشد خانقاه گفت ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام به عقیده ما, استنباط مولا و پیشوای بزرگ ما حضرت امیرالمومنین علی (علیه­السلام) می­باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست لكم دینكم ولی­الدین (دین شما از شما و دین ما از ما و به عبارت ساده­ تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را). . . .

بعداً اسم او را پرسیدم مرشد خانقاه جواب داد كه نامش صدرالدین است. از او پرسیدم معاش تو و سایر كسانیكه در خانقاه هستند از چه راه می­گذرد. آن مرد گفت بعضی از مردم نسبت به ما محبت دارند و جزئی از دارایی خود را وقف خانقاه می­كنند و ما و درویشان دیگر كه در خانقاه هستیم از آن راه گذران می­نمائیم و چون خرج­ ما زیاد نیست و عادت كرده­ ایم با قناعت بسر ببریم بدون اینكه نیاز  داشته باشیم به زندگی ادامه می­دهیم. پرسیدم درویشان در خانقاه چه می­كنند, صدرالدین گفت آنها ذكر می­گیرند و عبادت می­كنند و در خود فرو می­روند برای اینكه بتوانند خالق را بشناسند. با اینكه صدرالدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذّت بردم و قبل از اینكه از اردبیل حركت كنم, چهار قریه از قرای سلطان احمد را كه بعد از مرگ او بمن تعلّق یافت وقف خانقاه اردبیل كردم و چون درآمد قرای مذبور زیاد بود می­دانستم كه وضع زندگی سكنه خانقاه بهتر خواهد شد.»[17]

شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی كسی است كه همواره در حضور پدر و مرشدش شیخ صفی بوده و وی شاهد ملاقات­های بسیار شیخ صفی با مریدانش بوده و موضوعات بیشتر كتاب صفوه  الصفا ابن بزاز هم نقل قول از شیخ صدرالدین است. از آنچه بین امیر تیمور و شیخ صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ خانقاه اردبیل گذشته معلوم می­شود كه صدرالدین پسر شیخ صفی و جانشین وی شیعه بوده و مشایخ خانقاه هم شیعه بوده ­اند, شیخ صدرالدین هم پسر شیخ صفی بوده نه از نوادگان  وی !

یعنی اینكه شیخ صدرالدین و دیگر مشایخ خانقاه اردبیل كه امیر تیمور با آنها ملاقات كرده تربیت شدة مستقیم شیخ صفی بوده ­اند و مذهب شیعه داشته ­اند و ادعای احمد كسروی بر غیر شیعه بودن شیخ صفی هم ادعایی است بیهوده و باطل؛ چه, اگر شیخ صفی شیعه نبود, پسر وی شیخ صدرالدین و مشایخ خانقاه كه در مكتب شیخ صفی و زیرنظر مستقیم وی تعلیمات دیده بودند نمی­توانستند شیعه باشند !

همچنین ادعای كسروی مبنی بر دست برده شدن به كتاب صفوه  الصفا بخاطر زدودن آثار سنی­گری شیخ صفی هم ادعای واهی می­باشد, در عین حال گفته شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی در كتاب صفوه  الصفا كه «غیر از این مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نیست» هم افزوده بعدی بر این كتاب نمی­تواند باشد و عین واقعیت است. و از این طریق معلوم می­شود شیخ صفی علاوه بر اینكه شیعه و سیّد بوده, هیچگونه شعری هم جز یك مصرع یاد شده نسروده است و دوبیتی­هایی هم كه كسروی مدعی است به زبان «آذری» از نوع غیر تركی و سرودة شیخ صفی است ادعای باطلی می­باشد !

آنچه كه كسروی نمونه­ هایی از آن را در كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» و از زبان شیخ صفی آورده و مدعی آذری بودن آنهاست, دو بیتی­هایی است كه احتمالاً توسط مریدان شیخ صفی و به زبانها و لهجه­ های محلی خود آنها كه در همه جای ایران از جمله گیلان و غیره بوده ­اند سروده شده است.

كسروی در صفحات ۳۹-۴۰  از كتاب «آذری یا زبان باستانی آذربایجان» به نقل از كتاب ابن بزاز می­نویسد:

«خواجه آغاگوید عورتی بود بانو نام طالبه كار كرده باغبانی كردی روزی آتش شوقش زبانه كشید و در خاطرش افتاد كه شیخ مرا یاد نمی­آورد زبان بگشاد و این پهلوی انشاد كرد:

دیره كین سر بسوی ته كیجی     دیره­ كین چش چو خونین اسره ریجی

دیره­ كین سر باستانه اچ ته دارم    خود نواجی كوور بختی چو كیجی

پس از آن پسرش بیامد و پاره سبزی و تره جهت حوایج زاویه بیاورد و شیخ قدس سره باو فرمود با مادرت بگو كه می­خواهی كه ما ترا یاد آریم تره و سبزی بی وزن می­فروشی منت چون یاد آرم»[18]

كسروی سپس توضیح می­دهد«از فرستادن سبزی و تره پیداست كه این درویش بانو در شهر اردبیل یا در پیرامونهای آن باغبانی می­كرده و این دو بیتی چه از خود او چه از دیگریست جز به زبان آذری نیست.»[19]

از این نوشته كسروی چنین استنباط می­شود كه چون از شهرها و روستاهای دور نمی­شود سبزی به اردبیل فرستاد لذا این سبزی بوسیله زنی كه در اردبیل و یا اطراف آن زندگی می­كرده به شیخ صفی فرستاده شده است و دو بیتی­ ای كه از زبان این زن نقل شده گرچه در كتاب صفوه ­الصفاء به نام «پهلوی» از آن یاد شده است ولی چون تركی نیست به زعم كسروی نام آذری بر آن می­توان نهاد و آنرا زبان مردم اردبیل و اطرافیان آن می­توان شمرد !

كسروی هیچ دلیلی بر آذری بودن این دوبیتی­ هم ندارد و حتی  تفاوت فاحش زبان این دو بیتی­ با دوبیتی­ ایكه قبلاً آمد و اصلاً قابل درك برای خود كسروی هم نبود سبب نمی­شود كه كسروی نام دیگری جز «آذری» به این دو بیتی بگذارد!

شاید كسروی اردبیل و روستاهای اطراف آنرا به درستی نمی­شناخته است كه به چنین استنباطی رسیده و یا می­شناخته ولی برای دستیابی به اهداف خود, چنین نتیجه ­ای را از این دو بیتی گرفته است؛ ولی آنچه معلوم و مسلّم است هنوز هم روستاهایی در اطراف اردبیل هستند كه اهالی آنها به زبان غیر تركی صحبت می­كنند, و اگر كسانی مسافر اردبیل – تهران بوده ­اند و با اتوبوس مسافرت كرده ­اند, در شهر نمین در بیست كیلومتری اردبیل مسافرانی را دیده­ اند كه آنها هنگام سوار شدن به اتوبوس با خودشان به زبان مخصوص و غیرتركی صحبت می­كنند كه قابل فهم برای ترك زبانان نیست؛ وقتی شما از چگونگی زبان آنها پرسیده ­اید آنها گفته ­اند به زبان تالشی گفتگو می­كنند.

روستای عنبران (آنباران) در نزدیكی نمین كه اكنون تبدیل به بخش شده است از آبادیهایی است كه اهالی آن گرچه تركی هم می­دانند ولی با خودشان به زبان تالشی صحبت می­كنند, آیا دوبیتی­ ایكه كسروی از آن یاد كرده و مربوط به زن سبزی فروش اطراف اردبیل بوده نمی­تواند زبان هفتصد سال پیش یكی از اهالی این روستا باشد كه مردم این آبادی هنوز هم زبان خود را حفظ كرده­ اند؟ !

كسروی در جای دیگر كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» باز دست به تحریف می­زند.

وی با مراجعه به سفرنامه ابن بطوطه می­نویسد: «از آخرهای آن هم سفرنامه ابن بطوطه را می­داریم كه در زمان سلطان ابوسعید به تبریز رسیده و چنین می­نویسد: «بر بازار گوهریان گذشتم چشمم از دیدن گوهرهای گوناگون خیره ماند غلامان نیك روی از آن بازرگانان, جامه ­های زیبا در بر و دستمالهای ابریشمی به كمر بسته, در پیش رویِ خواجگان ایستاده و گوهرها را بدست گرفته و به زنانِ ترك نشان می­دادند و آنان در خریدن بر یكدیگر پیشی می­جستند و بسیار می­خریدند من فتنه ­هایی در آنجا دیدم كه باید بخدا پناه جست, و چون به بازار عنبر فروشان در آمدیم مانند همانرا بلكه بیشتر در اینجا دیدم», این نوشته پسر بطوطه همان را می­رساند كه ما در بالا نوشتیم. تركان در تبریز می­ نشسته ­اند لیكن ترك و تاجیك از هم جدا می­بوده­ اند.»[20]

در حالیكه, ابن بطوطه در نوشته فوق اصلاً نامی از تاجیكان نمی­برد كه در تبریز نشیمن كرده باشند, آنچه ابن بطوطه می­گوید مربوط به زنان ترك است و نه تاجیك و غیره؛ حال آنكه كسروی نشستن ترك و تاجیك را در تبریز و حتی جدا بودن آنها را از هم, از این نوشته ابن بطوطه استنتاج می­كند ؟ !

امیر تیمور نیز بعد از شورش مردم تبریز بر علیه سلطان احمد ایلخانی و فتح بدون خونریزی این شهر, از بازار جواهر فروشان و عنبر فروشان این شهر دیدن می­كند و تقریباً همان خاطراتی را می­نویسد كه ابن بطوطه نوشته است.[21]

گرچه حضور و حتی سكونت اقلیت­های غیر ترك از آن جمله عربها, تاتها, كردها, تاجیكان و دیگر اقوام را در روستاها و شهرهای آذربایجان نمی­توان انكار كرد و در مواردی هم در نوشته بعضی از مورخین همچون حمداله مستوفی و دیگران به آنها اشاره شده است ولی به نظر می­آید حضور این قبیل افراد و اقوام در آذربایجان بیشتر منشیان, مأمورین دولت, بازرگانان و یا تبعیدشدگان از مناطق دیگر به آذربایجان را شامل می­شده است كه در آن دوران مرسوم بوده است؛[22] و یا ممكن است در مواردی چون دوران انوشیروان ساسانی جهت حفظ موقعیت سیاسی و نظامی  و حراست از مرزهای شاهنشاهی, عده ای از طوایف نزدیك به پادشاه, از مناطق مركزی و پارس زبان به آذربایجان كوچانده شده و در این مناطق سكونت داده شده باشند؛ اما با گذشت زمان و در اقلیت بودن این قبیل افراد و طوایف, موجب مستحیل شدن آنانی كه در شهرها سكونت داشته ­اند شده است و تعدادی از آنها در روستاهای دور افتاده هنوز هم هویت خود را نگه داشته­ اند.

باید اذعان كرد كه سیّدهای آذربایجان در اصل عرب تبار بوده ­اند ولی در طول قرون متمادی و با ازدواجهای محلی و نسل به نسل هویت تركی پیدا كرده ­اند و امروزه هم هیچ احساسی نسبت به عرب تبار بودن نسلهای اوّلیه خود ندارند. این قبیل افراد از نظر ژنتیكی هم فراوانی نسل تركان را دارند, چرا كه در طی قرون گذشته پیوسته و نسل اندر نسل با تركان وصلت كرده آداب, رسوم, خصوصیات و هویت تركان را پیدا كرده­اند.

طبیعی است اگر اقوامی غیر ترك و غیر عرب هم در میان مردم آذربایجان زندگی می­كرده ­اند بعلت اقلیت بودنشان و وصلت نسل اندر نسل با تركان, مثل سیدهای آذربایجان در داخل تركان هضم شده و هویت تركی و عمومی مردم آذربایجان را پیدا كرده ­اند.

همینطور است سیدها و یا اقلیتهای دیگری كه در بین فارسیان مستحیل شده ­اند و دیگر, زبان و هویت اوّلیه خود را ندارند. از این میان می­توان به تركانی اشاره كرد كه در زمان صفویان از تبریز به اصفهان كوچ داده شده­ اند و در میان اصفهانیها مستحیل شده زبان تركیشان را از دست داده ­اند.

گرچه ممكن است لهجة فارسی اصفهانیها با تأثیرپذیری از زبان تركی مهاجرین تبریز كه از مقرّبین و از نزدیكان پادشاهان صفوی و از بزرگان و بلند پایگان به حساب می­آمدند تغییر كرده و به صورت امروزی در آمده باشد, ولی زبان تركی تبریزیان مهاجر, با گذشت سده ­ها و به علت مكالمه و مراوده و وصلت با اصفهانیها كه در اكثریت بودند امروزه در محلة عباس ­آباد اصفهان دیگر حضوری ملموس در جامعه اصفهان ندارد.

مستحیل شدن اقلیت­ها در میان اكثریت­ها بدون اجبار و تحمیل در طی سده­ های گذشته, روند طبیعی و عادی بوده است. در قرون گذشته سیاست آسیمیلاسیون و برنامه یكسان سازی نژادپرستانه هم در كار نبوده است كه تغییرات زبانی غیر اخلاقی و غیرانسانی جلوه داده شود, چرا كه نه امكانات مدرن امروزی استحاله كردن نژادپرستانه موجود بود و نه می­شده است همچون برنامه­ هایی را با امكانات آنروز در سطحی وسیع به اجرا گذاشت. از اینها گذشته, اگر هم استحاله ­ای صورت گرفته به نفع زبان فارسی و به ضرر زبان تركی و زبانهای دیگر بوده است!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 دی 1393 07:02 ب.ظ

زندان دوره پهلوی به روایت الویری: اتهامم سنگ‌پرانی به ماشین شاه و نیکسون بود

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-09:22 ب.ظ


مرتضی الویری از چهره‌های نزدیک به اصلاح‌طلبان است که سابقه دو دوره نمایندگی مجلس را در کارنامه دارد، او همچنین از جمله فعالین سیاسی قبل از انقلاب به شمار می‌رود؛ از بیست سالگی وارد فعالیت جدی مبارزاتی شده و سابقه ۵ مرتبه بازداشت در حکومت پهلوی را داشته است. الویری فقدان آزادی سیاسی، معضلات مذهبی و فرهنگی و مشکلات اقتصادی را از عوامل شروع گسترده مخالفت با حکومت پهلوی دوم می‌داند. او علاوه بر تحلیل‌های سیاسی، به ذکر خاطراتی از دوران زندان نیز پرداخته است.

 

هر حکومتی بنا به طبیعت خود، مخالفانی دارد و حکومت پهلوی هم از این قاعده مستثنی نبوده است. چرا و چگونه مخالفان رسمی حکومت پهلوی به رسمیت شناخته نشدند و بنابراین به مبارزه گسترده برای ساقط کردن این رژیم دست زدند؟

 

می‌توان گفت فعالیت‌های جدی سیاسی برای ساقط کردن رژیم پهلوی از ۲۸ مرداد ۳۲ یعنی پس از کودتا علیه کابینه دکتر مصدق آغاز شد. اما مقطعی که من وارد صحنه مبارزاتی شدم برمی‌گردد به سال‌های حدود ۴۷ یا ۴۸ و بنابراین اطلاعات و مشاهدات من فقط مربوط به این مقطع از تاریخ است. بعد از ۱۵ خرداد ۴۲، راه مبارزات قانونی و مسالمت‌جویانه به کلی بسته شد و مبارزات مخفیانه شکل گرفت. انگیزه مبارزه را می‌توان در سه عامل خلاصه کرد؛ اول فقدان آزادی‌های سیاسی در جامعه بود. تلقی ما در آن زمان این بود که قدرت بیان معضلات جامعه و برخی مصلحت‌اندیشی‌ها را نداریم و کوچکترین انتقاد به رژیم حاکم، منتج به برخورد خشن خواهد شد. دوم مسائل اقتصادی بود که اقشار وسیعی از مردم گرفتار آن بودند و ما مشکلات اقتصادی را ناشی از ناکارآمدی رژیم حاکم می‌دانستیم. تحلیل ما این بود که به جای اینکه منابع مالی دولت حاکم صرف توسعه و رفاه شود، به دلیل ندانم‌کاری‌ها به هدر می‌رود. سومین دلیل، معضلات فرهنگی و مذهبی آن دوران بود. بالاخره جامعه ما، در زمره جوامع مذهبی به شمار می‌رفت و می‌رود. چه بخواهیم و چه نخواهیم بدون هیچ گونه دستور حکومتی یا اجباری شب‌های احیاء مردم در مساجد جمع می‌شوند و یا بدون هیچ اجبار و الزامی در مراسم مذهبی شرکت می‌کنند. بنابراین جامعه ما جامعه‌ای مذهبی است و اگر در چنین جامعه‌ای به هنجارهای مذهبی توجه نشود، طبیعتاً بازتاب‌های تندی در پی دارد. این هم یکی از دلایلی بود که افرادی مثل ما را به صحنه مبارزه کشاند. یعنی ما می‌دیدیم که مثلا جشن هنر شیراز با همه فسادش برگزار می‌شود و ارزش‌های اسلامی کاملاً نادیده گرفته می‌شود.

 

 

در آن دوران، جوانانی که در دهه دوم یا حداکثر سوم زندگی خود بودند، وارد فعالیت‌های سیاسی و مسلحانه شدند. شما هم در همین گروه‌بندی جای می‌گیرید. چه تحلیلی برای ورود به این دست فعالیت‌ها که قاعدتاً خطر بالایی داشت در میان شما و هم‌نسلان شما رایج بود؟

 

احتیاج زیادی به تحلیل وجود نداشت، چرا که واقعیت‌های جامعه ما به صورت عیان و ملموس به ما دیکته می‌شد. مثلاً در آن زمان حتی مردمی که در اطراف تهران هم زندگی می‌کردند، امکان تهیه قوت لایموت خود را نداشتند. خود من در یک خانواده معمولی زندگی می‌کردم و پدرم معلم بود. من احساس می‌کردم هزینه ساده تحصیلم را هم نمی‌توانم تأمین کنم ولی در مقابل می‌دیدم که در حاکمیت بریز و بپاش‌های زیادی همچون جشن بیست و پنجمین سال سلطنت یا جشن‌های ۲۵۰۰ ساله برگزار می‌شود. از طرف دیگر زمانی که می‌دیدم فردی به دلیل خواندن کتابی از شریعتی یا شرکت در جلسه سخنرانی بازداشت و محکوم می‌شود، طبیعتاً احساس نارضایتی بیشتری می‌کردم. همه این عوامل دست به دست هم می‌داد که احساس وظیفه کنم که به مبارزات وارد شوم.

 

 

شما سابقه چند بار بازداشت در حکومت پهلوی را داشته‌اید و روایت‌هایی هم از افراد بازداشت شده هم‌دوره خود شنیده‌اید. در مجموع شرایط زندان و رفتار نیروهای حاکمیت با زندانیان به چه شکل بود؟

 

در مقطعی که من به زندان افتادم، شکنجه برای گرفتن اعتراف، امری متداول محسوب می‌شد. نه تنها برای من و همسالانم بلکه برای افراد مسن هم شکنجه‌ها وجود داشت. فراموش نمی‌کنم فردی همچون آقای ربانی شیرازی را که روحانی بود و سن نسبتاً زیادی هم داشت، به تخت می‌بستند و به او شلاق می‌زدند. در مورد خودم هم، فقط به دلیل اینکه به من مشکوک بودند، مرا بازداشت کردند و از غروب آفتاب تا پاسی از شب من را به تخت بسته بودند و مورد شکنجه قرار می‌دادند تا حدی که دیگر امکان حرکت کردن برایم تا چند روز وجود نداشت. در کل، در دوره بازداشت، روند قانونی برای اثبات جرم دنبال نمی‌شد و سعی می‌کردند به وسیله ارعاب و وحشت، وضعیتی را به وجود بیاورند که افراد بعد از آزادی از زندان، به فعالیت‌های سیاسی و اعتراضی ادامه ندهند. اما این کار برای بسیاری نتیجه عکس داشت.

 

 

وضعیت ارتباط با خانواده چگونه بود؟ در بایکوت کامل بودید یا امکان ارتباط و ملاقات فراهم می‌شد؟

 

من در دوران پهلوی پنج بار دستگیر شدم. در یکی از دستگیری‌ها که در سال ۵۲ اتفاق افتاد، مدت ۸ ماه و نیم در سلول بودم و در این زمان حتی یک مورد امکان ملاقات به من ندادند و هیچ خبری از خانواده خود نداشتم. آن‌ها هم از وضعیت من بی‌اطلاع بودند.

 

 

نکته‌ای که بسیاری از بازداشت‌شدگان به آن اشاره کرده‌اند این است که در زندان به طرق مختلف از اخبار و شرایط جاری کشور اطلاعات کسب می‌کردند. شما چگونه از وضعیت فضای سیاسی کشور مطلع می‌شدید؟

 

در آن مقطع دو گونه مختلف زندانی داشتیم. یک دسته افرادی بودند که توسط ساواک یا شهربانی بازداشت می‌شدند و تا تکمیل پرونده در بازداشت می‌ماندند. دسته دیگر کسانی بودند که پس از تکمیل پرونده، در دادگاه محاکمه و حکم محکومیت برایشان صادر شده بود. در مرحله بازجویی، تقریباً هیچ‌گونه ارتباطی با بیرون وجود نداشت، الا ملاقات‌های بسیار محدود که در حضور مأمور زندان انجام می‌گرفت. اما زندانیانی که دوره محکومیت خود را می‌گذراندند، تقریباً ملاقات‌های کابینی منظمی داشتند و امکان دریافت روزنامه برایشان وجود داشت. این‌گونه خود به خود اخبار و مطالب بیرون به داخل زندان نفوذ می‌کرد.

 

 

روزنامه‌هایی که در کشور چاپ می‌شد به نوعی تریبون حکومت محسوب می‌شدند و اخبار محدود و تصفیه شده‌ای را پوشش می‌دادند یا به بیان بهتر، اخبار مخالفین را منتشر نمی‌کردند. به جز اخبار رسمی، خبر خاصی از شرایط کشور به دستتان می‌رسید؟

 

در بخش عمومی زندان، ارتباطات منظمی بین گروه‌های درون زندان با هم دیگر و با گروه‌های خارج از زندان وجود داشت. ارتباط و خبرگیری هم به فرم‌های مختلف انجام می‌گرفت. مثلاً به وسیله رمزهایی که در ملاقات‌ها رد و بدل می‌شد، یا جاسازی کردن اعلامیه، اخبار خاص و… داخل میوه یا غذا، از بیرون خبر می‌گرفتیم. به خاطر دارم جزوه مفصلی به نام «دینامیسم قرآن» که توسط مجاهدین خلق در داخل زندان نوشته شده بود را به وسیله جاسازی در بدنم از زندان خارج کردم. من مطمئنم بسیاری از زندانیان دیگر هم به طرق دیگر این کار را انجام می‌دادند. بنابراین به طور مداوم میان افراد بیرون زندان و محبوسین ارتباط وجود داشت. البته در سلول‌ها ارتباطات محدود بود. ما از طریق مرس سعی می‌کردیم با سلول کناری ارتباط برقرار کنیم. به این طریق که حروف الفبا را در چهار گروه ۸ حرفی طبقه‌بندی کرده بودیم. مثلاً برای ۸ حرف اول یک مشت به دیوار می‌کوبیدیم و برای هشت حرف دوم، دو مشت و بعد برای انتخاب هر حرف در هر گروه با ناخن به دیوار ضربه می‌زدیم. بنابراین به مرور، مطالب را به راحتی منعکس می‌کردیم. از این روش نه تنها برای تبادل اخبار استفاده می‌شد بلکه برای انتقال مطالب کتاب‌هایی که می‌خواندیم به خصوص قرآن هم استفاده می‌کردیم.‌‌ همان‌طور که می‌دانید در سلول انفرادی همراه داشتن کتاب ممنوع بود ولی من در سلولم به صورت مخفیانه یک جلد قرآن داشتم. یکی از خاطرات جالبی که از آن دوران در ذهن دارم این بود که یکی از دوستان من در سلول کناری سوره محمد و انفال را به وسیله مرس دریافت و سپس حفظ کرد. بدون اینکه قرآنی در اختیار داشته باشد.

 

 

برخورد مأمورین و مسئولین زندان چطور بود؟ نگهبان‌ها هم زندانیان را آزار می‌دادند یا راه می‌آمدند؟

 

در آن زمان بازجو‌ها متعلق به ساواک و نگهبان‌های زندان مربوط به شهربانی بودند. علی‌رغم فشار ساواک بر شهربانی، باز هم همه نگهبان‌های زندان زیر نفوذ ساواک نبودند و بنابراین عده‌ای از آنان با زندانیان همدلی و همفکری می‌کردند. به عنوان مثال در زندان قزل‌قلعه فردی به نام «ساقی»، سرگروهبان و مسئول زندانبان‌ها بود. او در عین اینکه زندانبان بود ولی به فرم‌های مختلف سعی می‌کرد به زندانیان روحیه بدهد. در زندان فردی به اسم «آقامراد» داشتیم که فقط سواد خواندن و نوشتن داشت و به جرم دادن دینامیت به چریک‌های فدایی خلق او را بازداشت کرده بودند و بعد از ۷ ماه آزاد شد؛ او در این ۷ ماه حبس، مقدار زیادی مطالب راجع به تاریخ معاصر ایران، قرآن و… از زندانیان دیگر یاد گرفت. در زمان آزادی‌اش همین آقای ساقی به زبان آذری به آقامراد گفت: خر به زندان آمدی و ژان پل سار‌تر از زندان می‌روی! یا مورد دیگری بود که فردی زیر شکنجه اعتراف کرده بود. همین ساقی به او گفت: شما که جنمش را نداشتی، چرا توده‌ای شدی؟ البته آدم‌های بدرفتاری هم در بین زندانبانان بودند که کینه‌توزانه رفتار می‌کردند.

 

 

احکامی که صادر می‌شد دارای بنیان حقوقی بودند یا به صورت شابلون‌وار به همه زندانیان احکام سنگین و یکسانی می‌دادند؟ مثلاً حکم فردی که اعلامیه پخش کرده بود با فردی که فعالیت مسلحانه کرده بود تا چه میزان متفاوت بود؟

 

در حکومت پهلوی دادگاه‌های نظامی به جرایم سیاسی رسیدگی می‌کردند. طبق اطلاعاتی که ما داریم ساواک چارچوب‌هایی را برای صدور احکام در دادگاه‌ها مشخص می‌کرد. به عنوان مثال همیشه بنا بر این بود که فردی که از زندان آزاد می‌شود و به زعم آن‌ها متنبه نشده، حتماً محکومیتی پیدا کند تا نتواند در کشور پستی بگیرد یا وارد مشاغل دولتی شود یا احیاناً اگر مجدداً بازداشت شد، بتوانند به او محکومیت بیشتری بدهند. در یکی از دستگیرهای من که در سال ۵۱ بود، من را به اتهام همکاری با مجاهدین خلق دستگیر کردند در حالی که هیچ مدرکی دال بر این همکاری وجود نداشت. زمانی که پرونده‌ام آماده ارسال به دادگاه بود، ناگهان دیدم که متهم شده‌ام به پرتاب سنگ به اتومبیل نیکسون و شاه زمانی که از پارک‌وی عبور می‌کرده‌اند. در حالی که من در آن سنگ‌پرانی نبودم. به هر حال با اتهامی که وجود خارجی نداشت، به من شش ماه محکومیت دادند و به دلیل همین محکومیت، زمانی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم در حالی که طبق ضوابط می‌بایست با درجه ستوان دوم خدمت می‌کردم، من را به عنوان سرباز صفر و به بیرجند تبعید کردند. به عبارت دیگر ساواک سیاست‌های خود را به محاکم و دادگاه‌ها تحمیل می‌کرد.

 

 

فارغ از دسته‌بندی زندانیان سیاسی و غیرسیاسی و حس همنوعی که بین زندانیان سیاسی وجود داشت، از لحاظ فکری و ایدئولوژیک دسته‌بندی‌های درون زندان به چه شکل بود؟

 

دسته‌بندی‌های درون زندان در مقاطع مختلف شکل متفاوتی به خود می‌گرفت. اولین باری که دستگیر شدم، یعنی سال ۴۹ تنها گروه مذهبی داخل زندان جریان حزب ملل اسلامی بود که آقای حجتی کرمانی، موسوی بجنوردی و سرحدی‌زاده و … عضو آن بودند. جریان حاکم بر زندان جریان چپ شامل مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها بود. تعدادی هم از هیأت مؤتلفه که در جریان ترور منصور دستگیر شده بودند در زندان بودند. از سال ۱۳۵۰ که دستگیری مجاهدین خلق شروع شد، فضای زندان به کلی تغییر پیدا کرد و فضای مذهبی بر فضای چپ‌گرایی و مارکسیستی غلبه پیدا کرد. به عبارتی دیگر جریان پرقدرتی به نام مجاهدین خلق در زندان شکل گرفت به نحوی که جریان مؤتلفه و حزب ملل اسلامی در اقلیت قرار گرفتند. در صف مقابل هم مارکسیست‌ها بودند.

 

تک‌روی‌ها و انحصارطلبی‌های مجاهدین خلق باعث شده بود که دو راه پیش نیروهای مذهبی قرار بگیرد؛ یا خود را در جمع مجاهدین خلق تعریف کنند و یا منزوی شوند. این روند تا سال ۱۳۵۴ و قبل از انحراف ایدئولوژیک سازمان ادامه داشت. در این مقطع، برخی نیروهای سازمان مجاهدین خلق در داخل زندان به تبعیت از بیرون از زندان مارکسیست شدند، ولی اکثریت آن‌ها بر عقیده و دیدگاه پیشین خود باقی ماندند. موقعیت سازمان مجاهدین خلق در زندان به دلیل مارکسیست شدن در بیرون، بسیار تضعیف شد و در مجموع می‌توان گفت به همین دلایل جریان مذهبی زندان ضربه شدیدی خورد. به نزدیکی پیروزی انقلاب که می‌رسیم با توجه به تحولات کشور، زمینه برای تقویت جریان‌های مذهبی فراهم شد. در این مقطع تعداد زیادی روحانی و افراد شهره به گرایش مذهبی دستگیر و زندانی شدند که عملاً فضای زندان را به دو قطب چپی و مذهبی تقسیم کرد.

 

 

زندانیان در عین داشتن تفاوت ایدئولوژیک و اختلاف نظر سیاسی، منافع مشترک هم داشتند. چگونه این تعامل برقرار می‌شد که مثلاً هم چپ‌ها و هم مذهبی‌ها اعتصاب غذا کنند؟

 

این سؤال را باید کسانی جواب دهند که از سال ۴۵ به طور مداوم در زندان بودند. افرادی مثل آقای حجتی کرمانی، موسوی بجنوردی و… اما در مقطعی که من در کمیته شهربانی و مقطع دیگر که در زندان قصر و اوین بودم، در زندان جمع متکثر و متنوعی وجود داشت که به صورت مسالمت‌آمیز در کنار هم زندگی می‌کردند. مثلاً در کمیته شهربانی افرادی به عنوان کمون‌دار و کمون‌یار تعیین می‌شدند که هر روز غذا را گرم و توزیع می‌کردند و بعد سفره‌ها را جمع می‌کردند و ظرف می‌شستند. یعنی تمام کارهای روز را افراد منتخب انجام می‌دادند. همین تعبیر در زندان قصر به نام شهردار مطرح می‌شد. مقطعی که من زندانی بودم، یک نوع صمیمیت خاصی در زندان وجود داشت. اما بعد‌ها شنیدم که به دلیل تشدید اختلافات بین مجاهدین خلق و مذهبی‌ها و مارکسیست‌ها، این صمیمیت بر هم خورده است، ولی چون در آن مقطع در زندان نبودم، نمی‌توانم روایتی از آن داشته باشم.

 

 

از مقطعی به بعد موارد زیادی را شاهدیم که زندانیان زود‌تر از موعد آزاد می‌شوند. به نظرتان چرا رژیم چنین اقدامی می‌کرد؟

 

ساواک تشخیص می‌داد که زندانی بر روی موضع خود ایستاده و یا به اصطلاح بریده است. اگر به این اطمینان می‌رسیدند که فرد به تعبیرشان متنبه شده است و در مسیر مبارزه قدم بر نمی‌دارد، لیستی تنظیم می‌کردند و به شاه می‌دادند که مطابق فرمان ملوکانه در مقاطع و مناسبت‌های زمانی خاص نظیر ۴ آبان یا ۶ بهمن اعلام عفو کند. البته این مسیر برای جریان‌ها و افرادی که بر سر موضع خود بودند، ۱۸۰ درجه برعکس بود به ویژه در سال‌های پس از ۵۳ و۵۴. از سال ۱۳۵۴ به بعد ما با پدیده‌ای در زندان مواجه شدیم به نام ملی‌کشی، به این مفهوم که دوران محکومیت فرد به پایان رسیده بود و به موجب قانون باید از زندان آزاد می‌شد ولی او را آزاد نمی‌کردند. به این دلیل که نگران این بودند که در بیرون از زندان به مبارزه ادامه دهد.

 

 

شرایط جامعه یعنی مثلاً فشارهای سیاسی هم در روند آزادی زندانیان تأثیرگذار بود؟

 

این موضوع در دو مقطع مختلف قابل مطالعه است، قبل از سال ۵۴ و بعد از سال ۵۶. قبل از سال ۵۴ موارد مختلفی به یاد دارم که عفونویسی در زندان شروع شده بود. برخی افراد به دلیل اینکه بریده بودند یا تصور می‌کردند اگر از زندان بیرون بیایند موثر‌تر خواهند بود، شروع به نوشتن نامه و درخواست عفو و بخشش از شاه می‌کردند و با ابراز وفاداری به او، آزاد می‌شدند که در میان آن‌ها شخصیت‌های محترمی هم بودند که بنا ندارم و راضی نیستند که نامی از آن‌ها بیاورم. اما در سال ۱۳۵۶ که دموکرات‌ها در آمریکا روی کار آمدند و مسائل فضای باز سیاسی و حقوق بشری مطرح شد و بازرسین حقوق بشر به داخل کشور آمدند،. آزاد کردن‌ها شروع شد و حتی ملی‌کش‌ها هم آزاد شدند و حتی در نزدیک انقلاب کسانی که حبس ابد هم بودند با روش‌های مختلف آزاد می‌شدند.

 

 

به گواه تاریخ و روایت‌های مختلف، حکومت پهلوی از نوع حکومت‌های بسته بود. قطعاً آن حکومت نسبت به حضور ناظر بیرونی زاویه و موضع داشته است. چه شد که به حضور ناظران بین‌المللی تن داد و آشتی ملی را پذیرفت؟

 

من تصور می‌کنم این امر از اعتماد به نفس بالای شاه نشأت گرفت، البته اعتماد به نفسی که بر مبنای داده‌های دروغین ایجاد شده بود. در سال ۵۶ که من هم در زندان بودم، شاه یک سخنرانی کرد که در روزنامه رستاخیز چاپ شد. این روزنامه که به زندان رسید و آن را دیدم، پشتم لرزید که شاه در کمال قدرت گفته ما داریم وارد دروازه‌های طلایی تمدن بزرگ می‌شویم و همه چیز تحت اختیار و کنترل ماست و هیچ نگرانی از اعطای آزادی به مخالفین هم نداریم. شاه نمی‌دانست پشت آن سکوتی که در سایه قنداق تفنگ ایجاد شده، چه فریادی نهفته است. با چنین اطمینانی درهای زندان را باز کردند و حقوق بشری‌ها برای بازدید آمدند. در آن مقطع شکنجه‌ها را هم متوقف کردند.

 

 

و همین روند انقلاب را تسریع کرد؟

 

الان به طور قطع نمی‌توانم بگویم اگر شاه فضای باز سیاسی را به وجود نمی‌آورد آیا انقلاب اتفاق می‌افتاد یا نه. ولی حداقل می‌توانم بگویم جریان‌های انقلابی از فضای به وجود آمده بهترین استفاده را کردند. بلافاصله پس از به وجود آمدن فضای نسبتاً باز، گروه‌های مخالف حکومت مثل جبهه ملی، نهضت آزادی، حزب ملت ایران و نظیر این‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. از طرف دیگر سخنرانان مذهبی به راحتی در منابر سخنرانی‌های انقلابی می‌کردند و فضا به کلی تغییر پیدا کرد. لذا نمی‌توان به قطعیت گفت انعطاف شاه موجب پیروزی انقلاب شد یا خیر. گزینه دیگر شاه ادامه فضای خفقان بود که ممکن بود کشور را به وادی مبارزه خونین وارد کند و شاید در آن صورت کشور با پدیده زیان‌بارتری مواجه می‌شد.

 

 

به نظرتان شاه فقط به دلیل اعتماد به نفس، به فضای باز تن داد یا فشاری هم پشت خود احساس می‌کرد؟

 

دو دلیل برای باز کردن فضا وجود داشت. یکی اینکه شاه احساس می‌کرد حمایت غرب و آمریکا در گرو رعایت حقوق بشر است. دلیل دوم این بود که شاه از بابت مخالفین هیچ‌گونه احساس نگرانی نمی‌کرد. به عبارت دیگر شاه وزن مخالفین را بسیار کم می‌دانست و فکر نمی‌کرد که باز شدن فضا فنرهای متراکم را تبدیل به جهشی بزرگ می‌کند. در نظام‌های استبدادی و غیردموکراتیک وقوع چنین خطاهایی طبیعی است. یعنی اکثریت مردم از ترس سکوت می‌کنند و اقلیتی دون صفت به تعریف و تمجید نظام حاکم می‌پردازند. اینجاست که امر بر دیکتاتور مشتبه می‌شود و فکر می‌کند که شهر در امن و امان است. شاه موقعی به عمق اعتراض‌های مردمی پی برد و گفت صدای انقلاب شما را شنیدم که دیگر دیر شده بود.

 

 

منبع: ماهنامه نسیم بیداری


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -



  • تعداد کل صفحات:24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...