تبلیغات
آنایوردم آستارا


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

استیل استارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 19 شهریور 1392-07:06 ق.ظ



دریاچه استیل



آبشار   زمرد  اصلی و بزرگ با حدود 15 متر ارتفاع


قلوی کوچک و کم آب


هر دو آبشار در یک دید


دو آبشار کوچک (دو پله) بالادستی


بالاترین نقطه آبشار اصلی


خانه ای در روستای زمرد حویق



کوچه منتهی به آبشار در روستای زمرد حویق



یکی از خانه های زیبای فتح الله محله حویق



خانه ای زیبا در جلوی مسجد روستای فتح الله محله حویق


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 18 آذر 1393 08:39 ب.ظ

خانه ای روستایی در ارتفاعات جنگلی چوبر

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:30 ب.ظ






 

 

بخش حویق تالش(ویکی روستا)

دهستان حویق آغاسی/اوتارمحله شیرآباد/بابالومحله/باغشلومحله/بازارگاه/بلیطی/بیجاربین/خلیله سرا/رنده سر/ریك حویق/زرهونی/زمری/ستوم/سوتاپارا/سید محله شیرآباد/شیرآباد/شیرآبادمحله/كوهستان/كوهستان حویق/لنزا/لوكه/مژده علی/نو/وشره/هرندان/هشتروچونی/هلیس/هنزنی/هنزنی بالا/هولیژی/اوتار/داش دیبی/آترانمار/طوئل/برزبر/محمدعلی یوردی ←

دهستان چوبر انون/اولاسی/ایرنه/ایلكوفی/بالاژیه/بالامحله چوبر/بخش حیاطی/پلاسی/تخته پوری/چاله بیجار/حیله سرا/خلج لر/خلخالیان/خودكارمحله/درزگری/دروارمحله/دواهیل/دودده/ركو/رودبارسرا/زنده كش/سرداب هونی/سفیدسنگان/سوهاجر/شادگلدی محله/شلقون/عنوی/قراخان محله/قره چی/قره داشت/قره قوزه/كاروانسرا/كچوم محله/كش بیل/كوه بن/کهنه حیاط/گروف/گندو/گنده سر/لملر/لمیر/لنزی/لیشكی/متلادشت/محروم زومه/مسجدقباقی/مسكین/مطالع سرا/نظرژی/نقله كش/نوده/وسی/وله چول/ونیستان/ویزنه/ییلاق ویزنه ←

شهرها حویق/چوبر/ویزنه/هرندان/






بقعة  9 ساله ایل کوفی   عکس ازhttp://sfandiar91.blogfa.com

  پنجشنبه 1393/03/29


 

منبع نوشته:http://mprmpr.blogfa.com/post/8

بقعة متبرکة 9 ساله در دل جنگل های افرا و کوهپایه های کوهستانی روستای باستانی و کهن ایلکوفی جا خوش کرده است . این بقعه با فاصله حدود 1 کیلومتر در قسمت شمالی روستای ایلکوفی قرار دارد . حدود 9 کیلومتر راه خاکی ماشین رو از مرکز شهر حویق فاصله دارد . و ابتدای راه ورود به راه انحصاری آن از دروار محلة بخش حویق آغاز می شود . جایگاهی خوش و خرم و درختانی درهم ، «گفتی که خُردة مینا بر خاکش ریخته و عِقد ثریا از تارکش آویخته.


                روضهٌ ماءٌ نَهرهاً ســـــلســـال                                            دوحــــــةٌ سجعٌ طیرهاٌ موزون

                 آن پر از لاله های رنگارنگ                                               وین پر از میوه های گوناگـون

                  بـــــــاد در سایة درختانش                                             گسترانیده فرش بوقلمــــــون»


چشمه سارهای طبیعی و آب های معدنی و درمانی و طبیعتی بکر و درختانی کهنسال و سر به فلک کشیده افرا ( بوسکَم ) ؛ مناظر بکر و طبیعی آرام در دل کوه و آبهای درمانی و زیرزمینی طبیعی ؛ که چشم اندازی زیبایی به این دشت داده است که نظر هر بیننده ای را خیره و حیران می سازد .

        این بقعه در فصول گرم سال علی الخصوص در بهار و تابستان پذیرای میزبانی هزاران مسافر و گردشگر را از اقصی نقاط ایران عزیزمان می باشد که در ایام تعطیلات تابستانی و برای لحظاتی چند بریدن از زرق و برق زندگی طاقت فرسا و خسته کنندة ماشینی دل به کوهسار و دشت و دِمَن می زنند .

        به لحاظ پیشینه ، قدمت و وجه تسمیة این بقعه ، حداقل دو نظرصائب است :  

       ۱ ) با عنایت به قدمتی که برای روستای باستانی ایلکوفی ذکر شد  که به دوران پیش از اسلام پیوند می خورد به تبع آن و با توجه به کشفیّات و دفینه ها و سنگ نبشته ها و سنگواره ها و سفالینه هایی که از این بقعه و اطراف آن به دست آمده و به همان میزان ، گورها وقبرهایی که در گورستان این بقعه کشف شده و به تناسب آن بررسیهایی که از نحوة دفن مردگان گورها بعمل آمده ؛ تماماً گواه براین مدّعاست که پیشینه،قدمت و دیرینگی  آن نیز به دوران بسیار دوری در پیش از اسلام یعنی به دوران ظهور پیغمبر موحدان و خداپرستان (( زرتشت )) و دین زرتشتی در دوران پایان دوره حکومت کیانیان و ظهور حکومت  اشکانیان و در ادامه ساسانیان می رسد . که در زمان پادشاهی گشتاسب پسر لهراسب و پدر اسفندیار رویین تن اتفاق می افتد که در زمان گشتاسب زرتشت پیامبر ایران باستان  ظهور می کند و گشتاسب و ایرانیان آیین زرتشت را با گرمی می پذیرند.

علی الخصوص که درختان مقدّس  شمشاد « کیش » که مورد تقدس ایرانیان باستان بوده اند و در این بقعه نیز درختانی از این جنس هستند که هنوز هم مقدّس شمرده می شوند و حاجتمندان با نصب و آویختن نذر و نیاز خود به آن درختان حاجتهای خود را به توسط رشتة درخت از خدای خود می خواستند و می خواهند که این نیز نمونة بارزی از تقدّس درخت در نزد ایرانیان قدیم بوده است گواه  بر این مدعاست .

    ۲ ) گزینة دوم :  « نه ساله » از همان نوادگان حضرت امام موسی کاظم (ع) امام هفتم شیعیان است که از ظلم و جور و ستم خلفای بنی عباس در عراق و شام ؛ باتفاق همان ایلِ کوفی و اهلِ کوفی (که در معرفی روستای ایلکوفی توضیح داده شده است ) به سرزمین موحدّان « ایران » پناه آورده و در نه سالگی به علّتی نامعلوم در اینجا کشته شده و دفن گردیده است.

در کل هویت و موجودیت این بقعه  آمیزه ، التقاط و تلفیقی از فرهنگ و تمدن کهن و غنی پیش از اسلام در دوران سیطره دین مقدس زرتشتی با آیین های بعد از دین مقدس اسلام در آن هست.

فلذا با عنایت به نظر جناب آقای دکتر محمد علی اسلامی ندوشن  << دانشمند ادیب و محقق >>در مقاله پژوهشی " امپراطوری فراموش شده " که در اسفند ماه سال ۱۳۸۴ در روزنامه اطلاعات چاپ شده بود ؛که در آن تاثیر پذیری تمامی ادیان الهی اعم از یهودیت ، مسیحیت و اسلام همگی را از  مفاهیم اولیه دین زرتشت می داند ؛ لذا  پرستش و تقدس درخت و آب و حاجت خواستن از خدا به واسطه درخت مقدس با آیین های فعلی دین اسلام در این مکان مقدس در هم آمیخته و هضم و جذب شده اند.

        بالاخره ؛ هر چه هست محل زیارت ، عبادت و سیاحت عارفان و عاشقان امامت و ولایت و آفریدگار جنگل ها و مناظر و منابع طبیعی و چشمه سارهای گوارا و نهایتاً تجمیع خوبی ها و زیبایی ها است .محمد پوریاور

 


ارتفاعات چوبر _بقعه 9ساله _درخت تنومند وکهنسال بسکم (افرا) در محوطه بقعه - اِل کوفی محله
تاریخ پنجشنبه 1393/03/29
محیط بدنه این درخت 8 متر می باشدو تعداد کل درختان تنومند اطراف بقعه هفت اصله درخت می باشند. همه درختان تنومند این محوطه از نوع درختان افرا (بسکم ) هستند.


زیارتگاه نرگس خاتون از نوادگان امام موسی كاظم (ع )
اماکن و امام زاده های موجود در منطقه تالش می تواند در جذب گردشگر داخلی و خارجی نقش مهمی داشته باشد .یکی از این مکانها بقعه نرگس خاتون از نوادگان امام موسی كاظم (ع )در شهر چوبر تالش می باشد.

از مکان‌های دیدنی شهر چوبر

تاوا گولی واقع در بالامحله چوبر. اماکن متبرکه امامزاده نرگس خاتون٫ نه ساله، سیدآبادمحله، دروارمحله، للکه‌محله، رودسرا٫ بازار چوبر٫ حاج یدالله محله ۱ و ۲، هنری محله٫ کچیم٫ خودکار محله٫ مسجد قباقی٫ دهقان‌محله و الکوفی و ییلاقات و ییلاق محمد علی یوردی ،هاچاقیه،اسکندریوردی،کوردیوردی،قیصیر داغ،(ویکی پدیا)



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 دی 1393 06:41 ب.ظ

انا یوردم خطبه سرا ­ تاریخ بوئی اوجا یاشا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:25 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش




                                               


                                                    باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif

­

.jpg

انا یوردم خطبه سرا

­

تاریخ بوئی اوجا یاشا

­

اوزون قوجا باشون اوجا

­

ادون اوجا سسون اوجا

­

علم و هنر اوجاقیسان

­

ایگید لرون ماواسیسان

­

گوزلرون گوزلیسن

­

جنت لرون جنتیسن

­

برزوكیمین دایاق وارون

­

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

­

داغ دیوینن كالویجك

­

جنتلی بیر مكان وارون

­

باشون اوسته باغرو كیمین

­

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

­

انایوردم خطبه سرا

­

تاریخ بوئی اوجایاشا

­

قارانقوش


­مادران فداکار گیلان


   مادران فداکار گیلان

مادران فداکار گیلان

­                                             مادران فداکار گیلان

­مادران فداکار گیلان
­

­


           

­

­




                    

       




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

سرنوشت درختان جنگلی

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:22 ب.ظ


 

*****************************************************


برای مطالعه بیشتر:

کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند                 نه همه مستمعی فهم کند این اسرار

پوست در حیوانات و درختان یک عامل بازدارنده از ورود میکرب ها و بیماریهاست وقتی که پوست زخمی شود آسیب پذیری به بخشهای داخلی اندام گیاهان و جانوران سریعتر می شود.......

 پوست درخت به دو لایه تقسیم می‌شودکه به پوست بیرون آن لایه مرده می‌گویند که کار آن حفاظت از تنه درخت است و ضخامت آن بستگی به گونه و سن درخت دارد. این قسمت از سلول‌ها و بافت‌های مرده تشکیل شده است. لایه زنده یا پوست درونی از بافت‌های زنده، نرم و مرطوب تشکیل شده است که مواد غذایی تهیه‌شده را به نقاط مختلف درخت هدایت می‌کند.

منابع :اینترنت




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 دی 1393 06:23 ب.ظ

کارگاه های سورتینگ معضل جدید زیست محیطی آستارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:20 ب.ظ


رئیس اداره حفاظت محیط زیست بندر مرزی آستارا نسبت به افزایش کارگاه های سورتینگ و سبزی پاک کنی در سطح شهرستان و نبود نظارت زیست محیطی و بهداشتی بر نوع فعالیت آنها انتقاد کرد.


رئیس اداره حفاظت محیط زیست بندر مرزی آستارا نسبت به افزایش کارگاه های سورتینگ و سبزی پاک کنی در سطح شهرستان و نبود نظارت زیست محیطی و بهداشتی بر نوع فعالیت آنها انتقاد کرد.

شهروز قلی نژاد در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – منطقه گیلان، با تأکید بر مطلب فوق اظهار کرد: به دلیل واقع شدن آستارا در مرز بین المللی و فعالیت تجاری تعداد کثیری از تجار و بازرگانان در زمینه صادرات میوه و سبزیجات به کشورهای حاشیه قفقاز، آسیای میانه و حتی اروپا، تعداد زیادی کارگاه سورتینگ میوه جات و واحدهای سبزی پاک کنی بدون مجوز در آن فعالیت می کنند.

وی ادامه داد: کلم، گل کلم، سبزیجات و انواع میوه به خصوص مرکبات در این کارگاه ها پاکسازی، بسته بندی و جهت صادرات بارگیری می شوند.

قلی نژاد با بیان اینکه این واحدها و کارگاه ها تقریباً در فصول مختلف سال به شکل مستمر فعال هستند و تعداد کثیری از شهروندان در آنها مشغول بکار شده اند، افزود: طی چند سال اخیر علاوه بر تعدادی سوله سرپوشیده، منازل شخصی افراد، انبارها، سالن ها و حتی چادرهای داربستی سرپوشیده نصب شده در املاک شخصی شهر و روستا بدون داشتن پروانه فعالیت به این کارگاه ها تبدیل شده اند.

نبود مدیریت و نظارت بر فعالان این بخش


شهروز قلی نژاد با اشاره به نوع فعالیت این کارگاه ها، توضیح داد: روش فعالیت آنها به گونه ای است که هیچ گونه مدیریت و نظارتی بر آنها اعمال نمی گردد و بالطبع معضلات عدیده ای برای محیط زیست منطقه بوجود آمده و سبب آلوده شدن سطح وسیعی از اراضی جنگلی، پناهگاه و طبیعت شهرستان شده است.

وی تخلیه غیراصولی نخاله ها و گندیده ها را که ناقل و حامل آفات، بیماری ها و حیوانات غیربومی به منطقه هستند به عنوان مهمترین مشکل پیش رو برشمرد و تصریح کرد: براساس بررسی کارشناسان، 50 الی 60 درصد سبزیجات، 20 الی 30 درصد کلم و گل کلم و 10 الی 20 درصد میوه جات و جالیزی ها به ضایعات تبدیل شده و جهت دفع به محیط های آزاد منتقل و به اشکال مختلف تخلیه می گردد.

رئیس اداره حفاظت محیط زیست آستارا در ادامه با بیان اینکه اراضی پناهگاه حیات وحش، شالیزارها، حاشیه رودخانه ها، جالیزها و حتی اماکن عمومی و اراضی اشخاص به عنوان مکان هایی می باشند که تلی از این ضایعات در آنها رها شده اند، بیان کرد: این ضایعات علاوه بر اینکه حامل آفات، سموم و بیماری ها هستند، انواع حیوانات از قبیل مار، عقرب، قورباغه، عنکبوت و مگس غیربومی را به شهرستان منتقل می کنند.

وی جریانات هوازی و غیرهوازی را عامل ایجاد بسیاری از آفات، سم زایی و بیماری زایی برشمرد و اضافه کرد: این عامل تأثیر بسیاری در خاک، هوا و آب های سطحی و حتی زیرزمینی دارد.

مارگزیدگی و تلف شدن بره مرال، دستاورد جابجایی غیراصولی این میوه ها


رئیس اداره حفاظت محیط زیست تلف شدن یک رأس بره مرال در پناهگاه حیات وحش لوندویل در سالجاری بر اثر مارگزیدگی را حاصل حمل غیراصولی این میوه ها و سبزیجات دانست و افزود: تلف شدن بره مرال بر اثر نیش مار از نوع «جعفری» بومی مناطق خشک جنوبی کشور بود که توسط کامیون های باری و در میان سبزیجات و میوه ها به منطقه ما منتقل شد.

وی مشکلات ایجاد شده در سال های گذشته از قبیل آلودگی شدید چند حلقه چاه آب شیرین را از دیگر مشکلات ناشی از این مسأله عنوان و بیان کرد: تاکنون با 17 مورد تخلیه ضایعات در پناهگاه حیات وحش و حاشیه تالاب استیل برخورد قضایی شده است.

قلی نژاد در پایان سخنان خود ضمن استقبال از تشکیل کمیته کارگروه پسماند در شهرستان از دستگاه های ذیربط درخواست کرد در خصوص ساماندهی این واحدها و کارگاه ها تصمیم جدی و تأثیرگذار اتخاذ و اجرا کنند.        



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

مهاجرت تعداد بی شماری پرنده به تالاب های آستارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:18 ب.ظ


همزمان با واپسین روزهای فصل پاییز، تعدادی بی شماری از گونه های مختلف پرندگان به تالاب های شهرستان مرزی بندر آستارا مهاجرت کرده اند.


همزمان با واپسین روزهای فصل پاییز، تعدادی بی شماری از گونه های مختلف پرندگان به تالاب های شهرستان مرزی بندر آستارا مهاجرت کرده اند.

شهروز قلی نژاد، رئیس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان مرزی بندر آستارا در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – منطقه گیلان، با تأیید خبر فوق اظهار کرد: با توجه به شرایط آب و هوایی و سرد مناطق شمالی روسیه و اروپا و قرار گرفتن آستارا در مسیر کریدور شمال - جنوب مهاجرت پرندگان، تعداد بی شماری از گونه های مختلف پرندگان، تالاب های آق و استیل عباس آباد در جنوب این شهرستان را برای استراحت و حتی زمستان گذرانی انتخاب کرده اند.

وی ادامه داد: از اول مهرماه تاکنون 40 قطعه پلیکان، 17 قطعه قو، 200 قطعه سیاه کشیم، 6 قطعه غاز خاکستری، انواع مرغابی، تعداد کثیری باکلان بزرگ (قره غاز)، انواع حواصیل، انواع اگرت، ابیا و چند گونه دیگر از پرندگان توسط مأموران یگان حفاظت محیط زیست مشاهده و شمارش شده اند.

قلی نژاد به ورود تعداد کثیری بهله پرنده شکاری به تالاب ها، اراضی جنگلی و پناهگاه حیات وحش لوندویل اشاره کرد و افزود: در مدت مذکور گونه هایی از قبیل سارگپه، بحری، لیل، دلیجه، جبله، سنقور، قرقی، عقاب تالابی و عقاب جنگلی، به این محدوده ها ورود کرده اند.

وی در بخش دیگر سخنان خود از آغاز آبگیری تالاب آق سخن گفت و اضافه کرد: پیش بینی می شود با آبگیری کامل این تالاب، شاهد فرود تعداد کثیری از گونه های مختلف در روزهای باقیمانده پاییز و طول فصل زمستان باشیم.

رئیس اداره حفاظت محیط زیست در پایان به صادر نشدن پروانه شکار تاکنون اشاره و تأکید کرد: با توجه به ممنوع بودن شکار، با متخلفان در صورت مشاهده براساس قانون برخورد خواهد شد.




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

آزادی 20 قطعه سهره کشف شده از چنگال صیادان سودجو در آستارا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:16 ب.ظ


20 قطعه سهره کشف شده از چنگال صیادان سودجو در بندر مرزی آستارا به آغوش طبیعت بازگردانده شدند.


20 قطعه سهره کشف شده از چنگال صیادان سودجو در بندر مرزی آستارا به آغوش طبیعت بازگردانده شدند. شهروز قلی نژاد، رئیس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان مرزی بندر آستارا در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – منطقه گیلان، با اعلام اینکه این پرندگان به «هفت رنگ» مشهور هستند، خاطرنشان کرد: مأموران یگان حفاظت محیط زیست آستارا در راستای حمایت از گونه های مختلف پرندگان، 20 قطعه از این گونه را از چهار صیاد سودجو کشف و در پناهگاه طبیعت گردی لوندویل رها کردند. وی سهره را از نوع پرندگان مهاجر فصلی برشمرد و ادامه داد: هرگونه زنده گیری پرندگان بدون اخذ مجوز صید، ممنوع است و متخلفان با تشکیل پرونده به مراجع قضایی معرفی می شوند. رئیس محیط زیست آستارا از دریافت مبلغ 400 هزار ریال جریمه برای هر قطعه پرنده از نوع سهره خبر داد و افزود: بیشترین دلایل زنده گیری این پرنده توسط شکارچیان بهره مندی از آوازخوانی و جفت کردن با سایر گونه های زینتی و خانگی است. وی در پایان از عموم شهروندان درخواست کرد: با نزدیک شدن به فصل سرد سال و افزایش مهاجرت پرندگان به مناطق پایین دست، جلگه ای، شالیزارها و تالاب ها از شکار پرندگان به شدت خودداری نمایند. به گزارش ایسنا، شهرستان مرزی بندر آستارا با بیش از 86 هزار نفر جمعیت در غرب استان گیلان، 189 کیلومتری رشت و همجواری استان اردبیل و کشور جمهوری آذربایجان واقع شده است.


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

کم طلاق ترین استان کشور کجاست؟

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:11 ب.ظ



مدیر کل ثبت احوال سیستان و بلوچستان گفت : این استان با ۴/. (چهار دهم) در هزار کمترین نرخ طلاق را در کشور به خود اختصاص داده است.

به گزارش ایرنا، 'رضا راحت دهمرده' روز چهارشنبه در نشست خبری با خبرنگاران با تبریک هفته ثبت احوال به فعالان این عرصه افزود: این آمار در کشور به طور میانگین۹/۱ (یک و نه دهم) در هزار است.

وی اظهار داشت: شاخص ثبت ازدواج به طلاق در کشور ۷/۴ (چهار و هفت دهم) است یعنی به ازای هر ۷/۴ واقعه ازدواج یکی به طلاق منجر می شود که بیشترین رقم مربوط به سیستان و بلوچستان با ۱۶ و کمترین مربوط به استان البرز با ۹/۲ (دو و نه دهم) است.

وی گفت: بیشترین طلاق ثبت شده به استان خراسان رضوی با ۹/۲ (دو و نه) در هزار و کمترین مربوط به سیستان و بلوچستان با ۴/۰ دهم در هزار مربوط است.

مدیر کل ثبت احوال سیستان و بلوچستان اظهار داشت: کل طلاق های ثبت شده در ۹ ماه امسال هزار و ۴۴ واقعه است که ۹۹۷ واقعه شهری و ۴۷ واقعه روستایی بوده است.

دهمرده ادامه داد: بیشترین طلاق های ثبت شده معادل ۷/۱۲ (دوازده و هفت) درصد از کل طلاق های ثبت شده در زوجین با طول زندگی مشترک کمتر از یکسال به وقوع پیوسته و بعد از آن معادل۷/۱۰ (ده و هفت) درصد در زوجین با اختلاف سنی چهارسال بزرگتر از زوجه واقع شده است.

وی با بیان اینکه بیشترین طلاق ها برای مردان در گروه سنی ۲۵ تا ۲۹ سال و برای زنان در گروه سنی ۲۰ تا ۲۴ سال صورت گرفته است گفت: در هر ماه به طور متوسط ۱۱۶ واقعه و در هر شبانه روز به طور متوسط چهار واقعه طلاق در استان به ثبت می رسد.

وی خاطر نشان کرد: درصد طلاق ثبت شده استان در این مدت نسبت به مدت مشابه سال قبل ۲/۱۰ درصد کاهش یافته است.

مدیر کل ثبت احوال سیستان و بلوچستان گفت: ثبت احوال استان در راستای پیشبرد اهداف کلان سازمان ثبت احوال کشور اقدامات مناسبی از جمله راه اندازی ایستگاه کارت هوشمند ملی در تمام ادارات ، راه اندازی ادارات ثبت احوال کاملا مکانیزه در استان برای خدمات رسانی سریع و آسان به مراجعان، آرشیو الکترونیکی بیش از چهار میلیون و ۵۰۰ هزار سند سجلی ولادت و وفات از بدو تاسیس تا کنون، راه اندازی سامانه صدور شناسنامه مکانیزه و ایجاد و راه اندازی ۵۰ اداره و نمایندگی ثبت احوال در استان را انجام داده است.


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

«صبر ائله دیك » / بختیار واهابزاده

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:07 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 2 دی 1393-05:35 ب.ظ



                  ...................................     

          آچان گوندن گؤزوموزو

         اومیدلرین لایلاسیندا

              خومار گؤردوك اؤزوموزو.

        آرزوموزو وئرمه دیلر

          بیزه آنجاق دؤز دئدیلر ،

                  ائله بیلدیك دوز دئدیلر !!

       هرگئجه‌نین گؤندوزو وار 

      گله‌جك گوندوز دئدیلر

                     بیزگؤزله دیك.

     قلبیمیزده باش قالدیران

      اومودلاری عزیزله‌ دیك  

                   هئی ایزله‌دیك

       اوجا-اوجاكورسولردن

      وعظ اولونان نیطق لری.

حیاتدا یوخ،

          قزئتلرده گؤستردیلر

         بیزه یالنیز خیری-شری

شیرین –شكر یالانلاری یئیه-یئیه

        بیز ایناندیق گله‌جه‌یه.

  اوگلمه دی،

   دوز اَییلدی،

  اَیریلیكلر دوزه‌لمه‌دی.

آرزوموزون عوضینه

          بیزه یئنه سؤز وئردیلر.

حقیقتی گؤرمه‌مكچون

      ده‌ییشدیریب گؤزوموزو

      بیزه باشقا گؤز وئردیلر.

باخیب ساختا گؤزوموزله

           هامار گؤردوك چوخورو بیز !

سارای بیلدیك آخورو بیز ،

گؤره‌نمه‌دیك قات باغلایان پاخیری بیز.

بو پاخیری گؤره‌نلری

خالق یولوندا جاندان كئچن ارنلری

«خالق دوشمانی» دامغاسیلا

لكه‌له‌ییب محو ائتدیلر

حاقّ آدینا حاقّی ییخیب سوروتدولر.

بؤزو آغدان سئچه‌نلری

                زیندانلاردا چوروتدولر .

سوسوب دؤزدوك ،دؤز دئدیلر.

سؤزدن بولوق

سؤز ایچینده اوز دئدیلر.

سؤز ایچینده اوزه-اوزه

صبریمیزدن بزك ووردوق عؤمروموزه،

هرجفایا دؤزه-دؤزه

 بیز آلچالدیق آددیم باشی.

قول ائتدیلر وطنینده وطنداشی،

آیاق آلتدا پالاز اولدو لیاقتی

بیز اوجالیق ظنّ ائله‌دیك رذالتی،

صبر ائله‌دیك. 

قارا گونو آغ سؤزیله پرده‌له‌دیك.

ظن ائتمه‌یین،

 بدبختلیگی اؤزوموزه درد ائله‌دیك.

«بیزخوشبختیك،بختوریك»-سؤزلرینی

شوعار كیمی دیلیمیزده وئرد ائله‌دیك.

قیریب قالین مئشه‌لری پامبیق اكدیك.

قانیمیزدان گولاب چكدیك.

یوز هئكتارین محصولونو اون هئكتارا،

اون هئكتارین محصولونو بیرهئكتارا،

اون نفرین محصولونو بیرنفره

                          یازا-یازا.

هم اینسانی هم تورپاغی

هئچه وئردیك بیز گودازا.

مئیدان وئردیك آغ یالانا

حقیقت‌ده تاپدالانا- تاپدالانا

چكیلدی داغلار دالینا،

بلكه...اوردا دالدالانا !

صبر ائله دیك،

اؤزوموزه جبر ائله‌دیك.

اوردئن، مئدال یاریشیندا

دومانلانیب بئیینلری

د د ت‌یله زهرلندیك

یوز-یوزلری مین –مین لری،

بیرجه چنگه آغ پامبیغا

قوربان وئردیك گنج قیزلاری گلینلری.

بودونیایا گؤز آچمامیش كؤرپه‌لری

بطینده‌جه زهرله‌دیك.

یاشامادیق باش گیرله‌دیك

یالان-یالان وعده‌لری یئیه –یئیه؛

اومیدایله قانیمیزی دویوزدوروب

بیز ایناملا یئنه باخدیق گله‌جه‌یه.

گله‌جكلر گلیب كئچدی،

اومودوموز دوغرولمادی.

شیرین –شكر یوخولاردا چین اولمادی.

آمّا یئنه صبر ائله دیك

قلبیمیزی آرزولارا قبر ائله‌دیك

سوسماغی دا غئیرت ساندی غئیرتیمیز !

صبریمیزین لایلاسیندا

                     خومارلاندی غئیرتیمیز

بو دؤزومه،

بو ظولومه،        

حئیرتده‌دیر حئیرتیمیز !!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

من یک آریائی هستم...ارسالی ارژنگ از هشتپر تالش

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:05 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 3 دی 1393-08:40 ق.ظ

  نمیدانم مطلب زیر را خوانده اید یا نه! به راستی من وقتی سخنان اینها را میبینم، نمیدانم به حالشان بگریم یا اینکه به سخنانشان بخندم:

من آریایی ام. خدای من ایران است. پیامبر من کورش بزرگ است. امامان من داریوش بزرگ، خشیارشا، مازیار، انوشیروان عادل، یزدگرد. امام زمان من کاوه اهنگراست. رهبر من فروغ فرخزاد روحانیون من فردوسی. کتاب مقدس من شاهنامه است. اصول و فروع دین من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است. عاشورای من قادسیه است. شهدای من رستم فرخزاد و بابک خرم دین است. پرچم من درفش کاویانی است. بهشت من آزادی است. عید من مهرگان و نوروز است. محراب من دل است. دین من عشق و دانش است. ایمان من خرد است!!!

 

  ای مردم دنیا، من هم ایرانی ام، ولی احمق نیستم! باور کنید این سخنان پر از بیخردی، سخن من نیستند.

  باور کنید، من میدانم که «ایران» بخشی از زمین است و نه خدای جهان، و به خوبی میدانم که کلّ جهان مخلوق خداست و نه اینکه جزئی از جهان خدا باشد!

  من  ایرانی  هستم، ولی اینکه آریائی هستم  یا نه دلیل نمیشود که کوروش را پیامبر خود بدانم، آنهم وقتی که او هرگز ادعای پیامبری نکرده است.

  آری من ایرانی هستم، ولی میدانم امام کسی است که از سوی خدا برای مردم حجّت است، و نه دژخیمان ستمگری چون داریوش، خشیارشا، مازیار، انوشیروان و یزدگرد، که جز با تکیه به شمشیرشان، نتوانستند دل کسی را به دست بیاورند. آیا همین داریوش نبود که وقتی یکی از مخالفینش را گرفت، دماغ و گوش و زبان او را برید و چشمانش را در آورد و او را به دار آویخت؟ آیا همین خشیارشا نبود که وقتی خواست به یونان تجاوز کند، یکی از اطرافیانش از او خواهش کرد که پسرانش را به جنگ نبرند و او قبول کرد ولی دستور داد که آن پسران را پیش از شروع حرکت سپاه، بکشند؟ آیا همین انوشیروان به اصطلاح عادل نبود که مزدکیان را به فریب داخل کاخش کشید و بیست هزار مزدکی نگونبخت را به انتقام اینکه مزدکیان سعی کرده بودند، مانع از پادشاه شدنش بشوند از دم تیغ گذراند؟ آیا یزدگرد اوّل نبود که دستور تکه تکه کردن مسیحیان را میداد؟

  باور بفرمایید که من میدانم امام زمان یعنی چه! امام زمان یعنی رهبری الهی، منصوب شده از سوی خدا، که در زمان ما زنده و حاضر است و اگر او را نمیبینیم بخاطر بدی خودمان است. چگونه شخصیتی خیالی و غیرواقعی چون کاوه آهنگر که طبق اساطیر در عهد ضحّاک میزیسته، و عملش، عملی خودجوش بوده و نه مأموریتی الهی، میتواند، در تعریف امام زمان بگنجد؟!

  ای مردم دنیا بدانید، عقل من به این میرسد که رهبر من باید یک فرد آگاه باشد نه شاعر ناچیزی چون فروغ فرخزاد، که آنقدر ضعیف النفس بود که پیش از مرگش یک بار خودکشی هم کرد؛ و روحانی من کسی است که علوم روحانی را فراگرفته باشد، نه کسی چون فردوسی که بزرگترین کارش تبدیل داستانهای ایران باستان به شعر است!

  باور کنید، من هرگز یک کتاب شعر را که در آن قصه هایی پر از اغراقهای ملّی مطرح شده است، کتاب مقدّس خود نمیپندارم. کتاب مقدّس، کتابی است که تقدّس داشته باشد و تقدّس جز با مورد تأیید بودن از سوی خدا به دست نمیاید. چگونه من میتوانم گمان کنم که خدا هم عاشق ما ایرانیان است و کتابی پر از اغراق چون شاهنامه را تقدّس میبخشد؟ چنین خدای نژادپرستی، اصلاً نخواهد بود. البته بد نیست بدانید که اگر من شاهنامه را نیز کتاب مقدّس خویش میدانستم، آنگاه باز باید پیرو دین اسلام میشدم. چرا؟ زیرا شاهنامه حضرت محمّد(ص) را پیامبر میداند، و نویسندۀ آن فردوسی، خود را مرید و خاک پای اهل بیت میخواند، فردوسی میگوید:

چهارم علی بود جفت بتول که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم دَرست دُرست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین کزیشان قوی شد به هر گونه دین

منم بندهٔ اهل بیت نبی ستایندهٔ خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازو تندباد

 چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین همان چشمهٔ شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایلست ترا دشمن اندر جهان خود دلست

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان نه برگردی از نیک پی همرهان

همه نیکی ات باید آغاز کرد چو با نیکنامان بوی همنورد

از این در سخن چند رانم همی همانا کرانش ندانم همی

 

  ای مردم دنیا، باور کنید من هم به عنوان یک ایرانی شاید هم  آریائی، مثل شما میتوانم بفهمم اصول و فروع یک دین چیست و آن را به لوح کوروش که چه بسا برای تحمیق مردم بابل نگاشته شده باشد، محدود نمیکنم. اصول یک دین یعنی مبانی الهیاتی آن دین و فروع یک دین هم یعنی احکام آن دین. اصول و فروع یک دین عبارت نیست از چندین قانون به اصطلاح حقوق بشری، که سعی میکند زهر استعمار را در کام مردم شیرین کند.

  عاشورای من در قادسیه رخ نداد، در کربلا رخ داد و چه نگونبخت و احمقند کسانی که زمانی را به مکانی نسبت میدهند و میگویند «عاشورای من، قادسیه است»!! در قادسیه اگر عربها افراد متجاوز و ستمکاری بودند هم، در مقابلشان افراد ستمکارتر و متجاوزتری قرار داشتند که هرگز نمیتوانستند به عربها درس اخلاق بدهند؛ در قادسیه برتری قوا از جانب ایرانیان بود و نه اعراب. در مقابل، در کربلا، جنگ بین دو دسته بود: متجاوزینی که وارث ستم و اشرافیگری و تجاوز قیصرهای روم و خسروهای ایران بودند، و در مقابلشان انسانهایی که پاکترین مخلوقات خدا بودند و اگر این ظالمین به حال خود رهایشان میکردند، قصد جنگ با کسی را نداشتند. جنگی که در کربلا رخ داد، مثل جنگ قادسیه جنگی بر سر خاک و سرزمین نبود، مثل قادسیه جنگ دو سپاه انبوه نبود، جنگ لشگری از ستمکاران عالم، وارثان فرعونها و قیصرها و خسروها، با هفتاد و چند بندۀ نیک خدا، به فرماندهی وارث انبیاء از آدم تا خاتم، بود. اگر در قادسیه مانند ابوالفضل العبّاسی دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند علی اکبری دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند قاسم دارند معرفی کنند، و آیا در قادسیه، گوهری چون حسین و خواهری چون زینب را دارند که معرفی کنند؟!

  شهدای من بدون شک افرادی بسیار ارزشمندتر از رستم فرخزاد و ...،  ستمکار ناپاک، هستند. آیا من باید چون ایرانی ام هر کس در جهت توفّق بخشیدن به نژاد من کاری کرد و در این راه کشته شد را شهید بدانم؟! هرگز.

  ای مردمان جهان، درفش کاویانی نمیتواند پرچم من باشد! زیرا ما دو درفش کاویانی داریم: یکی آنکه در اساطیر آمده است و بیشتر وهم و خیال است تا حقیقت، و دیگری پرچم حکومت زورگو، مستبد و ظالم ساسانی بوده است، که الان منقرض شده است. چرا باید پرچم حکومتی زورگو و ظالم را که دیگر وجود ندارد، پرچم خود بدانم؟ مردم دنیا، باور کنید این جهالتها سخنان من، به عنوان یک ایرانی، نیست!

  مردم دنیا باور کنید من فرق بین بهشت و آزادی را میفهمم! احمقهایی که میگویند «بهشت من آزادیست» تنها حماقت خود را نشان میدهند. آیا بین شما نیز افراد کودن زندگی نمیکنند؟ پس گمان نکنید که تمام ایرانیان و یا به قول آقایان آریائیها، کودن هستند، اینها اقلیتی از نخاله های ما هستند، که از بد روزگار به جای آلات الواطی، قلم و کیبرد رایانه به دست گرفته اند!

  من همچنین فرق بین عید و جشن را میفهمم و جشن .... و جشن مهرگان را عید نمیخوانم! ضمن اینکه قادر هستم بین مناسبتهای ملّی و مناسبتهای دینی، فرق قائل شوم!

  و باز بدانید که من میفهمم فرق بین محراب و دل را، و فرق بین دین و خرد را، هر چند از راه دل به محراب و از راه خرد به دین میرسم، ولی آنها را با هم یکی فرض نمیکنم!

  البته دین را عشق و دانش نمیدانم، دین تعریفی بسیار بالاتر از این دارد. بدون شک عشق به خوبیها در دین اهمیتی بسیار دارد. دانش و عقلانیت در دین اهمیت زیادی دارد. ولی من دین را به این دو واژه محدود نمیکنم. دین من، برنامۀ بزرگ الهی برای سعادت تمامی انسانها و نه فقط ایرانیان، است.

 

آری من یک ایرانی هستم... ولی احمق نیستم! از مردم جهان دعوت میکنم، که حساب این احمقها را، از حساب مردم ایران، جدا بدانند و برای نجات ما از شرّ این احمقها، دعا نمایند.


 باتشكر از  ارژنگ بزرگوار

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

كسروی و تحریفهای او /1

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:01 ب.ظ

         حسن راشدی

                       ( بخشی از كتاب " تركان و بررسی تاریخ ،زبان و هویت آنها در ایران " ) 

بنا به ادعای كسروی و همفكران وی چون محمدعلی فروغی, اقبال آشتیانی, عبدالعلی كارنگ, جمال­ الدین و دیگران اگر گفته می­شود كه بیشتر روستاهای باصطلاح آذری زبان بر اثر زور و اجبار و تحمیل از بین رفته­ اند و فقط چند روستای غیرترك در آذربایجان باقی مانده است, اولاً باید دلیل و برهان مستند و قانع­ كننده­ ای ارائه شود كه این چهار روستای غیر ترك اطراف مرند در عین حالی كه در میان هزاران روستای ترك در محاصره بوده ­اند چطور و با چه ابزاری از خود محافظت و دفاع كرده و مثل بقیه روستاهای غیرترك از بین نرفته­ اند؟ !

اگر بقیه آبادیهای غیر ترك آذربایجان به زور و اجبار و تحمیل و یا به هر طریق غیر طبیعی دیگر از بین رفته­ اند منطق حكم می­كند كه این چند تا روستا هم باید از بین می­رفتند, چه, وجود و ادامه حیات چند روستای غیر ترك در میان هزاران روستای ترك بدون داشتن ابزار مقاومت قابل قبول, مثلاً هنگام تهاجمات تركها, آنهم در طول چندین قرن, غیر منطقی و غیر عقلانی به نظر می­رسد, مگر اینكه قبول كنیم ساكنین این روستاها در دوره­ هایی از تاریخ, و همانطوری كه اشاره شد مثلاً در زمان انوشیروان ساسانی و یا در زمان دیگر حاكمان ایران از مكانهای اصلی خودشان از مناطق مركزی و جنوبی و پهلوی زبان ایران برای حفظ منافع استراتژیك شاهان و به عنوان «چشم و گوش» پادشاهان پارس به این مناطق و مناطقی در آذربایجان شمالی و گرجستان كوچانده شده باشند[1] و در طول قرون متمادی هم در كنار روستاهای ترك و بومی آذربایجان با حفظ زبان و لهجة محلی خود به زندگی مسالمت­ آمیز ادامه داده­ اند و هیچ تحمیل و اجباری هم ­جهت تغییر زبان و لهجة آنها در كار نبوده است. البتة وجود بعضی از روستاهای تات و تالش زبان در پاره­ ای از مناطق آذربایجان چون خلخال و اردبیل و قزوین, به علت همجوار بودن این شهرها با استانها و مناطقی است كه ساكنین بومی تات و تالش دارند.

جالب است كه كسروی برای رسیدن به اهداف خود و یا رساندن ناسیونالیستهای افراطی به اهدافشان, به تحریف ناشیانه تاریخ متوسل می­شود. وی برای سرعت بخشیدن به تئوری مورد ادعای خود, یعنی اینكه زبان تركی تنها در مدت ۷۰ سال زبان آذری از نوع فارسی ! را در آذربایجان از میان برده است در كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان » می­نویسد:

«پس از مغولان در ایران شورش بس سختی برخاست زیرا چون ابوسعید در سال ۷۳۵ در گذشت و او را جانشینی نبود میان سران مغول كشاكش افتاد كه هر یكی پسری را بپادشاهی بر داشتند و با هم به جنگ و كشاكش برخاستند و هنوز یكسال از مرگ ابوسعید نمی­گذشت كه سه پادشاهی بنیان یافت و برافتاد و تا سالیانی این كشاكش و لشكركشی پیش می­رفت و ایرانیان [پارسیان] كه این زمان بسیار خوار و زبون می­بودند زیر پا لگد مال می­شدند. . . . پس از این گزندها نوبت تیمور و لشكركشیهای او رسید. در زمان او آذربایجان چندان آسیب ندید. لیكن چون دورة او به سر رسید آذربایجان بار دیگر میدان كشاكش گردید. زیرا چنانكه در تاریخهاست نخست خاندان قره قویونلو با دسته­ های بس انبوهی از تركان به آنجا در آمدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ می­بودند و پس از آن نوبت آق قویونلویان رسید كه همچنان با ایل­های انبوهی باینجا رسیدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ و كشاكش می­بودند و تا برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال ۹۰۶ كه هفتاد سال از تاریخ مرگ ابوسعید می­گذشت آذربایجان همیشه میدان لشكركشی­ها و جنگها می­بود و به گمان من باید انگیزه بر افتادن زبان آذری را در شهرهای آذربایجان و رواج تركی را در آنها این پیش آمدهای هفتاد ساله دانست. زیرا در این زمان است كه از یك سو بومیان لگد مال و نابود شده­ اند و از یك سو تركان به انبوهی بسیار رو باینجا آورده ­اند و بر شمارة ایشان بسیار افزوده.» [2]

كسروی و كسرویستهای بعدی بارها به این هفتاد سال تأكید كرده و از بین رفتن زبان باصطلاح آذری را در طول این هفتاد سال دانسته­ اند؛[3] و این, تحریف آشكار و ناشیانه تاریخ است كه كسروی دست به آن یازیده و به خیال خود تركی شدن زبان مردم آذربایجان را در كوتاه مدت میسر ساخته است ! در حالیكه با اندك دقتی كه به فاصله مرگ سلطان ابوسعید آخرین پادشاه مقتدر مغول در سال ۷۳۵ هـ . ق و برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال ۹۰۶ هـ . ق شود معلوم می­گردد كه فاصله زمانی بین مرگ سلطان مغول و شروع حاكمیت اولین پادشاه صفوی, یعنی شاه اسماعیل, صد و هفتاد و یك سال است نه هفتاد سال !

دلایل كسروی برای تبدیل شدن یك زبان به زبان دیگر در مدت ۷۰ سال آنهم در آن دوران, آنچنان كودكانه و غیر علمی است كه هیچ عقل سلیمی نمی­تواند آنرا بپذیرد !

اولاً سالهایی را كه كسروی ادعا می­كند آذربایجان میدان لشكركشیها و جنگها بوده است بزرگ­نمایی بیش نیست؛ چه در این دوره هم مثل هر دورانی دیگر و مثل بقیه جاهای ایران درگیریهایی بین حاكمان محلی رخ می­داده كه افتادن این اتفاقات طبیعی بود, ثانیاً در این جنگ و لشكركشیها چه علت و عاملی باعث «لگدمال شدن» باصطلاح بومیان آذری می­شد؟!

مگر در جنگ و لشكركشی و كشت و كشتار, بومی و غیربومی را از هم جدا می­كنند؟ اگر قتل و غارتی صورت می­گیرد این ظلم بر همة ساكنین منطقه می­رود چه بومی باشد, چه غیربومی !

ثالثاً در این جنگها بیشتر تركان كشته می­شدند و از بین می­رفتند, چون حاكمان درگیر در این جنگها از هر دو طرف, از طایفه­ های ترك بودند, مثل جنگ بین قوتولموش و آلپ ارسلان كه در این جنگ آلپ ارسلان شمار زیادی از هم زبانان خود را كه از قوتولموش حمایت می­كردند به قتل رساند؛[4] همچنین در جنگ بین آغ قویونلوها و قره قویونلوها تركیب لشكریان درگیر جنگ, از فرماندهان ردة بالا گرفته تا سربازان جنگجو هم همه از تركان بوده­ اند, چون «پارسیان و تاجیكان را به سربازی قبول نمی­كردند».[5] در جنگها هم اصولاً سربازان و مبارزان درگیر در جنگ, بیشتر كشته می­شوند تا ساكنین شهرها, بخصوص روستاهای دور افتاده !

رابعاً در این كشت و كشتار و جنگ چه عاملی باعث می­شد كه زبان تغییر كند؟ ! فاتحین جنگ اصولاً بعد از پیروزی به غنائم مادی فكر می­كنند نه به زبان و لهجة مغلوبین !

با همة این احوال, هشتاد سالی كه از اجرای برنامة نژادپرستانه رضاخان برای نابودی زبان تركی در ایران می­گذرد و در طول این مدت از اجباری كردن خواندن و نوشتن به فارسی, قدغن كردن صحبت به تركی در مدارس آذربایجان, تحقیر و توهین تركها از طُرق مختلف گرفته تا بكارگیری ابزارهای بسیار مدرن رسانه ­ای معاصر برای نابودی زبان و فرهنگ تركی مردم آذربایجان بهره گرفته شده است ولی تاكنون زبان هیچ شهر و روستایی در آذربایجان تغییر پیدا نكرده و فارسی نشده است, حال در آن دورانی كه مردمان یك روستا سال به سال افراد آبادی همسایه خود را نمی­دیدند و بیشتر آنان در طول عمرشان پایشان به شهر نخورده بود و فقط زمانی می­فهمیدند كه تابع كدام كشور و كدام پادشاه هستند كه مأمورین مالیات به منطقه آنها پا می­گذاشتند, چطور ممكن است در طول هفتاد سال زبان ملّتی با گسترة آذربایجان تاریخی و یا به بیان دیگر از اراك و ساوه در مركز ایران امروزی گرفته تا در بند در داغستان قفقاز[6] تبدیل به زبان دیگری شده باشد؟ !

اساساً قبل از انتشار جزوه ۵۶ صفحه­ ای « آذری یا زبان باستان آذربایجان» احمد كسروی در اوایل حكومت رضاخان, در ایران چیزی به نام زبان آذری مطرح نبود. در تاریخ هم در هیچ دوره ­ای توسط هیچ مورّخی, نامی از زبان آذری كه نشاندهنده زبان غیرتركی و از نوع زبانهای پهلوی باشد برده نشده است و هیچ نمونه ­ای از این زبان خود ساخته كسروی, قبل از كشف ! ایشان هم اثری دیده نشده است.

كسروی در رسالة ۵۶ صفحه­ ای كه در زمان رضاخان به چاپ رساند از زبان غیرتركی با نام آذری در آذربایجان صحبت به میان ­آورد كه در طول تاریخ هیچگونه آثار و نشانه ادبی و مكتوب هر چند اندك از این زبان دیده و یا شنیده نشده بود و خود كسروی هم به آن اعتراف می­كند:

«چنانكه باز نمودیم آذری زبان گفتن بوده و همیشه در پیش روی او زبان همگانی روان, و برای نوشتن جز این یكی بكار نمی­ برده ­اند. از این رو نوشته ­ای به آذری در دست نبوده و یا اگر بوده از میان رفته»[7]

اما كسروی از زبان بعضی افراد جملاتی را نقل می­كند كه مربوط به قرنهای گذشته است و به قیاس ایشان آذری از نوع غیر تركی می­باشد ! و این در حالی است كه آنچه كسروی به عنوان نمونه­ ای از باصطلاح آذری از تاریخ نقل می­كند هیچگاه با نام آذری معرفی نشده است بلكه جمله ­های كوتاه و یا دوبیتی­ هایی است از زبان بعضی افراد كه نام زبان خاص بر آنها نهاده نشده است و هرگاه هم سخنی از «آذری» یا زبان آذری رفته نمونه ­ای از نظم و یا نثری داده نشده است كه نشانگر باصطلاح آذری بودن آن جملات باشد, بلكه هر زمان و در هر جا از آذری, آذربی, آذربیجی و آذربیجیه سخن به میان آمده منظور گوینده و یا نویسنده اشاره به چیزی است كه منسوب به آذربایجان است نه به زبانی كه نام آذری داشته و غیرتركی باشد. حال این منسوبیت ممكن است مربوط به زبان مردمی باشد كه در آذربایجان زندگی می­كنند, یا به محصولات كشاورزی این خطه اشاره كند و یا بر چیزی شبیه به «صوفی الآذربی»[8] یعنی «پشم آذری» و غیره دلالت كند.  

كسروی بر مستشرق مشهور و اهل انگلستان «لی استرنج» كه مقالة سوّم نزهـه ­القلوب حمداله مستوفی را چاپ كرده و آذری را یكی از لهجه­ های زبان تركی می­داند كه در آذربایجان مرسوم است[9] ایراد گرفته و بر كتاب «نامه دانشوران» كه در زمان ناصرالدین شاه قاجار نوشته شده و «آذریه» یا «آذربیجیه» را «لغات­ التركان»[10] نامیده ­اند اعتراض كرده است ! كسروی همچنین با تكیه بر بعضی گفته ها و تحریف آنها, جملاتی را از زبان افراد صاحب نام در تاریخ نقل می­كند كه گویا این جمله ­ها آذری مورد ادعای وی است ! وی به نقل از كتاب صفوه الصفا ابن بزاز, از زبان شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی الدین اردبیلی می­گوید: «ادام الله بركته (صدرالدین) گفت كه باری شیخ [شیخ صفی] در این مقام كه اكنون مرقد مطهر است نشسته بود و به كلمات دلپذیر مشغول بود و جمعی از حضرتش خوش نشسته و مجلس روحانی پیوسته ناگاه علیشاه جوشكابی در آمد كه از اكابر دنیاداران ابناء زمان بود و پادشاه ابوسعید او را پدر خویش خواندی و شیخ اعزاز فرمود و قیام نمود. علیشاه چون در آمد گستاخ­وار شیخ را در كنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبریزی گوحریفر ژاتـه یعنی سخن به صرف [به طرف] بگو حریفت رسیده در این گفتن دست بر كتف مبارك شیخ زد شیخ را غیرت سر بر كرد.»

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

كسروی و تحریفهای او / 2

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:00 ب.ظ


                                                        [11]

كسروی ادعا می­كند كه جمله «گوحریفر ژاتـه» به زبان تبریزی, یعنی زبان آذری مورد ادعای وی است؛ درحالی كه اگر به این جمله دقت شود علیشاه جوشكابی این جمله را نه به شیخ صفی, بلكه به فرد دیگری گفته است تا وی به شیخ بگوید كه حریفش آمده است, و علیشاه مستقیماً با شیخ صفی صحبت نكرده و نگفته است «حریفرژاته» یعنی «حریفت آمده» است!

در اصل,  علیشاه جوشكابی گرچه می­خواهد به زبان تبریزی (تركی) با شیخ صفی صحبت كند امّا این پیام را به زبان دیگری و به شخص دیگری می­گوید كه در نزدیكی او است و آن شخص به احتمال قوی ترجمه این جمله را باید به شیخ صفی برساند, به همین خاطر جمله را با «گو» یعنی بگو, (به او بگو یعنی به شیخ صفی بگو) شروع كرده است. اگر علیشاه جوشكابی به صورت مستقیم با شیخ صفی صحبت می­كرد دلیلی نداشت جمله را با: «گوحریفرژاته» یعنی «بگو حریفت آمده» شروع كند, بلكه با گفتن جمله «حریفرژاته» یعنی «حریفت آمده است» كه جمله خبری است نه امری, شروع به صحبت می­كرد. در حقیقت علیشاه جوشكابی بوسیلة فرد دیگری می­خواسته به شیخ صفی برساند كه وی نیز  به زبان تبریزی كه همان تركی است آشناست و می­خواهد به این زبان با شیخ گفتگو كند.

اگر بعد از این پیام جملاتی بین شیخ صفی و علیشاه جوشكابی رد و بدل می­شد نام آن را می­شد زبان تبریزی گذاشت كه متأسفانه از این گفتگو سخنی به میان نیامده است.

كسروی در صفحه ۳۹ كتاب آذری یا زبان باستان خود تلاش دارد نشان دهد زبانی كه در زمان شیخ صفی در اردبیل و اطراف آن صحبت می­شده است نوعی از زبان باصطلاح «آذری» مورد ادعای ایشان بوده و دو بیتی­هایی را هم باصطلاح از زبان شیخ صفی و یا منتسب به وی نقل كرده است:

هر كه بالایوان دوست اكیری                 هارا واسان بروران اوریری

من چو مالایوان زره باوو              خونیم زانیر اوزاكیری[12]

سپس كسروی می­ افزاید: «این دو بیتی اگر هم ساخته خود شیخ صفی نبوده چنین پیداست كه جز به زبان آذری نیست. ولی از معنای آن چیزی فهمیده نشد جز این كه «بالایوان» یا «مالایوان» كه از خود داستان بمعنی دیوانگان فهمیده می­شود . . . »[13]

كسروی در عین حالیكه هیچ دلیلی بر آذری بودن دو بیتی بالا ندارد, حتی دلیل و مدركی هم ندارد ثابت كند این دو بیتی از شیخ صفی است, تنها به جملة «پیداست كه جز به زبان آذری نیست» اكتفا می­كند و باصطلاح ثابت می­كند كه این دو بیتی به زبان آذری است ! !

گرچه شیخ صفی حدود بیست سال شاگرد شیخ زاهد گیلانی  بوده و داماد وی نیز شده است و طبیعی است كه به زبان گیلكی هم آشنا باشد و گاهی هم ممكن است ضرب­ المثلها و جملاتی را به گیلكی بگوید ولی به گفته ابن بزّاز در صفوه الصفا و به نقل از شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی, جز مصرع:

«نوبت چوپانیان آمد به سر»[14] از شیخ صفی الدین شعری انشاء نشده است.

چگونگی سروده شدن مصرع فوق توسط شیخ صفی, در كتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدین شكل آمده است كه: «ابن بزّاز در صفوه  الصفا» داستانی از گفته شیخ صدرالدین می­آورد, بدینسان كه شیخ صفی هنگامی از بغداد باز می­گشت «توجه به راهی كرد در آن راه محاربه با پادشاه ابوسعید و امیر چوپان بود و مولانا عزالدین مراغه­ ای می­گفت كه انحراف صوب به صوب دیگر از این جاده ضرورت باشد چون در راه حرب است و راه مخوف شیخ فرمود مولانا فكری مكن (ع) نوبت چوپانیان آمد بسر». «غیر از این مصرع از انشای  طبع مباركش معلوم نیست.»[15]

سپس كسروی می­افزاید: «پیداست كه این گفته با شعرهایی كه در سلسلـه النسب و در دیگر جاها به نام شیخ صفی نوشته­ اند درست نیاید, و چون ابن بزاز نزدیكتر به زمان شیخ صفی بوده ما بایستی نوشته او را استوارتر داریم, ولی, چون آگاهیم كه كتاب ابن بزاز به حال خود نمانده و شیخ صفی كه سنّی بوده و سید نبوده و سپس نوادگان او سیّد گردیده و كیش شیعی پذیرفته­ اند از این رو پیروان آن خاندان دست بسیار در كتاب ابن بزاز  برده­ اند و هرچه را از آن با سیّدی و شیعیگری ناسازگار دیده­ اند بهم زده ­اند, از این رو توان پنداشت كه جمله «غیر از این مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نیست» را هم به آن افزوده باشند. . . »[16]

ادعای كسروی بر شیعه و سیّد نبودن شیخ صفی و دست برده شدن به كتاب صفوه الصفا ابن بزاز بوسیلة نوادگان وی نیز ادعای باطل است. كسروی مدعی است كه «نوادگان او [شیخ صفی]سیّد و كیش شیعی پذیرفته ­اند» در حالی كه شیخ صفی در عهد سلطان ابوسعید آخرین پادشاه مقتدر مغول متوفی به سال ۷۳۵ هـ ق, می­زیسته و همانطوری كه در سطور قبلی هم آمده جنگ بین سلطان ابوسعید و امیر چوپان را هنگام بازگشت از بغداد دیده است.

بعد از سلطان ابوسعید و چند تن از این خاندان كه مقتدر نبوده و حكومت طولانی هم نداشته ­اند امیر تیمور حاكم كل ایران تا آسیای صغیر گردید. امیر تیمور شهرهای آذربایجان از جمله خوی, مرند, تبریز و اردبیل را بدون جنگ مسخر كرد و هنگامیكه وارد شهر اردبیل شد با شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی كه نوشته­ های ابن بزاز در مورد شیخ  صفی هم بیشتر نقل قول از زبان وی است ملاقات كرد. امیر تیمور وقتی در اردبیل با صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ بزرگ خانقاه دیدار كرد چون می­دانست آنها شیعه هستند در مورد اصول دین با آنها به بحث پرداخت:

«من می­دانستم كه شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایر مشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمی­آوردند همه را از دم تیغ می­گذراندم, ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند, نمی­باید آنها را بیازارم لیكن نمی­خواستم كه مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند كه بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام كرده ­اند. عصر روزی كه وارد اردبیل شدم گفتم كه شیخ بزرگ خانقاه و دو نفر از مشایخ آنجا كه برجسته ­تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من می­خواستم با آنها صحبت كنم و بدانم چه می­گویند و نظرشان دربارة دین چیست. بعد از اینكه مشایخ آمدند بآنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم دین تو چیست ؟ آن مرد گفت من مسلمان هستم. از او پرسیدم اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید, عدل, نبوت, امامت, معاد.  گفتم به عقیده من اصول دین اسلام سه است و آن توحید, نبوت و معاد می­باشد تو چرا پنج اصل را بر زبان می­آوری؟ شیخ جواب داد اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه­ گانه را تأیید می­نماید و سبب تقویت آن سه اصل می­شود اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف می­كرد تو حق ایراد گرفتن داشتی ولی چون اصول سه­ گانه را تقویت می­كند نباید ایراد بگیری. گفتم اینكه شما می­گوئید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود آید. . . مرشد خانقاه گفت ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام به عقیده ما, استنباط مولا و پیشوای بزرگ ما حضرت امیرالمومنین علی (علیه­السلام) می­باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست لكم دینكم ولی­الدین (دین شما از شما و دین ما از ما و به عبارت ساده­ تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را). . . .

بعداً اسم او را پرسیدم مرشد خانقاه جواب داد كه نامش صدرالدین است. از او پرسیدم معاش تو و سایر كسانیكه در خانقاه هستند از چه راه می­گذرد. آن مرد گفت بعضی از مردم نسبت به ما محبت دارند و جزئی از دارایی خود را وقف خانقاه می­كنند و ما و درویشان دیگر كه در خانقاه هستیم از آن راه گذران می­نمائیم و چون خرج­ ما زیاد نیست و عادت كرده­ ایم با قناعت بسر ببریم بدون اینكه نیاز  داشته باشیم به زندگی ادامه می­دهیم. پرسیدم درویشان در خانقاه چه می­كنند, صدرالدین گفت آنها ذكر می­گیرند و عبادت می­كنند و در خود فرو می­روند برای اینكه بتوانند خالق را بشناسند. با اینكه صدرالدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذّت بردم و قبل از اینكه از اردبیل حركت كنم, چهار قریه از قرای سلطان احمد را كه بعد از مرگ او بمن تعلّق یافت وقف خانقاه اردبیل كردم و چون درآمد قرای مذبور زیاد بود می­دانستم كه وضع زندگی سكنه خانقاه بهتر خواهد شد.»[17]

شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی كسی است كه همواره در حضور پدر و مرشدش شیخ صفی بوده و وی شاهد ملاقات­های بسیار شیخ صفی با مریدانش بوده و موضوعات بیشتر كتاب صفوه  الصفا ابن بزاز هم نقل قول از شیخ صدرالدین است. از آنچه بین امیر تیمور و شیخ صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ خانقاه اردبیل گذشته معلوم می­شود كه صدرالدین پسر شیخ صفی و جانشین وی شیعه بوده و مشایخ خانقاه هم شیعه بوده ­اند, شیخ صدرالدین هم پسر شیخ صفی بوده نه از نوادگان  وی !

یعنی اینكه شیخ صدرالدین و دیگر مشایخ خانقاه اردبیل كه امیر تیمور با آنها ملاقات كرده تربیت شدة مستقیم شیخ صفی بوده ­اند و مذهب شیعه داشته ­اند و ادعای احمد كسروی بر غیر شیعه بودن شیخ صفی هم ادعایی است بیهوده و باطل؛ چه, اگر شیخ صفی شیعه نبود, پسر وی شیخ صدرالدین و مشایخ خانقاه كه در مكتب شیخ صفی و زیرنظر مستقیم وی تعلیمات دیده بودند نمی­توانستند شیعه باشند !

همچنین ادعای كسروی مبنی بر دست برده شدن به كتاب صفوه  الصفا بخاطر زدودن آثار سنی­گری شیخ صفی هم ادعای واهی می­باشد, در عین حال گفته شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی در كتاب صفوه  الصفا كه «غیر از این مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نیست» هم افزوده بعدی بر این كتاب نمی­تواند باشد و عین واقعیت است. و از این طریق معلوم می­شود شیخ صفی علاوه بر اینكه شیعه و سیّد بوده, هیچگونه شعری هم جز یك مصرع یاد شده نسروده است و دوبیتی­هایی هم كه كسروی مدعی است به زبان «آذری» از نوع غیر تركی و سرودة شیخ صفی است ادعای باطلی می­باشد !

آنچه كه كسروی نمونه­ هایی از آن را در كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» و از زبان شیخ صفی آورده و مدعی آذری بودن آنهاست, دو بیتی­هایی است كه احتمالاً توسط مریدان شیخ صفی و به زبانها و لهجه­ های محلی خود آنها كه در همه جای ایران از جمله گیلان و غیره بوده ­اند سروده شده است.

كسروی در صفحات ۳۹-۴۰  از كتاب «آذری یا زبان باستانی آذربایجان» به نقل از كتاب ابن بزاز می­نویسد:

«خواجه آغاگوید عورتی بود بانو نام طالبه كار كرده باغبانی كردی روزی آتش شوقش زبانه كشید و در خاطرش افتاد كه شیخ مرا یاد نمی­آورد زبان بگشاد و این پهلوی انشاد كرد:

دیره كین سر بسوی ته كیجی     دیره­ كین چش چو خونین اسره ریجی

دیره­ كین سر باستانه اچ ته دارم    خود نواجی كوور بختی چو كیجی

پس از آن پسرش بیامد و پاره سبزی و تره جهت حوایج زاویه بیاورد و شیخ قدس سره باو فرمود با مادرت بگو كه می­خواهی كه ما ترا یاد آریم تره و سبزی بی وزن می­فروشی منت چون یاد آرم»[18]

كسروی سپس توضیح می­دهد«از فرستادن سبزی و تره پیداست كه این درویش بانو در شهر اردبیل یا در پیرامونهای آن باغبانی می­كرده و این دو بیتی چه از خود او چه از دیگریست جز به زبان آذری نیست.»[19]

از این نوشته كسروی چنین استنباط می­شود كه چون از شهرها و روستاهای دور نمی­شود سبزی به اردبیل فرستاد لذا این سبزی بوسیله زنی كه در اردبیل و یا اطراف آن زندگی می­كرده به شیخ صفی فرستاده شده است و دو بیتی­ ای كه از زبان این زن نقل شده گرچه در كتاب صفوه ­الصفاء به نام «پهلوی» از آن یاد شده است ولی چون تركی نیست به زعم كسروی نام آذری بر آن می­توان نهاد و آنرا زبان مردم اردبیل و اطرافیان آن می­توان شمرد !

كسروی هیچ دلیلی بر آذری بودن این دوبیتی­ هم ندارد و حتی  تفاوت فاحش زبان این دو بیتی­ با دوبیتی­ ایكه قبلاً آمد و اصلاً قابل درك برای خود كسروی هم نبود سبب نمی­شود كه كسروی نام دیگری جز «آذری» به این دو بیتی بگذارد!

شاید كسروی اردبیل و روستاهای اطراف آنرا به درستی نمی­شناخته است كه به چنین استنباطی رسیده و یا می­شناخته ولی برای دستیابی به اهداف خود, چنین نتیجه ­ای را از این دو بیتی گرفته است؛ ولی آنچه معلوم و مسلّم است هنوز هم روستاهایی در اطراف اردبیل هستند كه اهالی آنها به زبان غیر تركی صحبت می­كنند, و اگر كسانی مسافر اردبیل – تهران بوده ­اند و با اتوبوس مسافرت كرده ­اند, در شهر نمین در بیست كیلومتری اردبیل مسافرانی را دیده­ اند كه آنها هنگام سوار شدن به اتوبوس با خودشان به زبان مخصوص و غیرتركی صحبت می­كنند كه قابل فهم برای ترك زبانان نیست؛ وقتی شما از چگونگی زبان آنها پرسیده ­اید آنها گفته ­اند به زبان تالشی گفتگو می­كنند.

روستای عنبران (آنباران) در نزدیكی نمین كه اكنون تبدیل به بخش شده است از آبادیهایی است كه اهالی آن گرچه تركی هم می­دانند ولی با خودشان به زبان تالشی صحبت می­كنند, آیا دوبیتی­ ایكه كسروی از آن یاد كرده و مربوط به زن سبزی فروش اطراف اردبیل بوده نمی­تواند زبان هفتصد سال پیش یكی از اهالی این روستا باشد كه مردم این آبادی هنوز هم زبان خود را حفظ كرده­ اند؟ !

كسروی در جای دیگر كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» باز دست به تحریف می­زند.

وی با مراجعه به سفرنامه ابن بطوطه می­نویسد: «از آخرهای آن هم سفرنامه ابن بطوطه را می­داریم كه در زمان سلطان ابوسعید به تبریز رسیده و چنین می­نویسد: «بر بازار گوهریان گذشتم چشمم از دیدن گوهرهای گوناگون خیره ماند غلامان نیك روی از آن بازرگانان, جامه ­های زیبا در بر و دستمالهای ابریشمی به كمر بسته, در پیش رویِ خواجگان ایستاده و گوهرها را بدست گرفته و به زنانِ ترك نشان می­دادند و آنان در خریدن بر یكدیگر پیشی می­جستند و بسیار می­خریدند من فتنه ­هایی در آنجا دیدم كه باید بخدا پناه جست, و چون به بازار عنبر فروشان در آمدیم مانند همانرا بلكه بیشتر در اینجا دیدم», این نوشته پسر بطوطه همان را می­رساند كه ما در بالا نوشتیم. تركان در تبریز می­ نشسته ­اند لیكن ترك و تاجیك از هم جدا می­بوده­ اند.»[20]

در حالیكه, ابن بطوطه در نوشته فوق اصلاً نامی از تاجیكان نمی­برد كه در تبریز نشیمن كرده باشند, آنچه ابن بطوطه می­گوید مربوط به زنان ترك است و نه تاجیك و غیره؛ حال آنكه كسروی نشستن ترك و تاجیك را در تبریز و حتی جدا بودن آنها را از هم, از این نوشته ابن بطوطه استنتاج می­كند ؟ !

امیر تیمور نیز بعد از شورش مردم تبریز بر علیه سلطان احمد ایلخانی و فتح بدون خونریزی این شهر, از بازار جواهر فروشان و عنبر فروشان این شهر دیدن می­كند و تقریباً همان خاطراتی را می­نویسد كه ابن بطوطه نوشته است.[21]

گرچه حضور و حتی سكونت اقلیت­های غیر ترك از آن جمله عربها, تاتها, كردها, تاجیكان و دیگر اقوام را در روستاها و شهرهای آذربایجان نمی­توان انكار كرد و در مواردی هم در نوشته بعضی از مورخین همچون حمداله مستوفی و دیگران به آنها اشاره شده است ولی به نظر می­آید حضور این قبیل افراد و اقوام در آذربایجان بیشتر منشیان, مأمورین دولت, بازرگانان و یا تبعیدشدگان از مناطق دیگر به آذربایجان را شامل می­شده است كه در آن دوران مرسوم بوده است؛[22] و یا ممكن است در مواردی چون دوران انوشیروان ساسانی جهت حفظ موقعیت سیاسی و نظامی  و حراست از مرزهای شاهنشاهی, عده ای از طوایف نزدیك به پادشاه, از مناطق مركزی و پارس زبان به آذربایجان كوچانده شده و در این مناطق سكونت داده شده باشند؛ اما با گذشت زمان و در اقلیت بودن این قبیل افراد و طوایف, موجب مستحیل شدن آنانی كه در شهرها سكونت داشته ­اند شده است و تعدادی از آنها در روستاهای دور افتاده هنوز هم هویت خود را نگه داشته­ اند.

باید اذعان كرد كه سیّدهای آذربایجان در اصل عرب تبار بوده ­اند ولی در طول قرون متمادی و با ازدواجهای محلی و نسل به نسل هویت تركی پیدا كرده ­اند و امروزه هم هیچ احساسی نسبت به عرب تبار بودن نسلهای اوّلیه خود ندارند. این قبیل افراد از نظر ژنتیكی هم فراوانی نسل تركان را دارند, چرا كه در طی قرون گذشته پیوسته و نسل اندر نسل با تركان وصلت كرده آداب, رسوم, خصوصیات و هویت تركان را پیدا كرده­اند.

طبیعی است اگر اقوامی غیر ترك و غیر عرب هم در میان مردم آذربایجان زندگی می­كرده ­اند بعلت اقلیت بودنشان و وصلت نسل اندر نسل با تركان, مثل سیدهای آذربایجان در داخل تركان هضم شده و هویت تركی و عمومی مردم آذربایجان را پیدا كرده ­اند.

همینطور است سیدها و یا اقلیتهای دیگری كه در بین فارسیان مستحیل شده ­اند و دیگر, زبان و هویت اوّلیه خود را ندارند. از این میان می­توان به تركانی اشاره كرد كه در زمان صفویان از تبریز به اصفهان كوچ داده شده­ اند و در میان اصفهانیها مستحیل شده زبان تركیشان را از دست داده ­اند.

گرچه ممكن است لهجة فارسی اصفهانیها با تأثیرپذیری از زبان تركی مهاجرین تبریز كه از مقرّبین و از نزدیكان پادشاهان صفوی و از بزرگان و بلند پایگان به حساب می­آمدند تغییر كرده و به صورت امروزی در آمده باشد, ولی زبان تركی تبریزیان مهاجر, با گذشت سده ­ها و به علت مكالمه و مراوده و وصلت با اصفهانیها كه در اكثریت بودند امروزه در محلة عباس ­آباد اصفهان دیگر حضوری ملموس در جامعه اصفهان ندارد.

مستحیل شدن اقلیت­ها در میان اكثریت­ها بدون اجبار و تحمیل در طی سده­ های گذشته, روند طبیعی و عادی بوده است. در قرون گذشته سیاست آسیمیلاسیون و برنامه یكسان سازی نژادپرستانه هم در كار نبوده است كه تغییرات زبانی غیر اخلاقی و غیرانسانی جلوه داده شود, چرا كه نه امكانات مدرن امروزی استحاله كردن نژادپرستانه موجود بود و نه می­شده است همچون برنامه­ هایی را با امكانات آنروز در سطحی وسیع به اجرا گذاشت. از اینها گذشته, اگر هم استحاله ­ای صورت گرفته به نفع زبان فارسی و به ضرر زبان تركی و زبانهای دیگر بوده است!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 دی 1393 06:02 ب.ظ

زندان دوره پهلوی به روایت الویری: اتهامم سنگ‌پرانی به ماشین شاه و نیکسون بود

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-08:22 ب.ظ


مرتضی الویری از چهره‌های نزدیک به اصلاح‌طلبان است که سابقه دو دوره نمایندگی مجلس را در کارنامه دارد، او همچنین از جمله فعالین سیاسی قبل از انقلاب به شمار می‌رود؛ از بیست سالگی وارد فعالیت جدی مبارزاتی شده و سابقه ۵ مرتبه بازداشت در حکومت پهلوی را داشته است. الویری فقدان آزادی سیاسی، معضلات مذهبی و فرهنگی و مشکلات اقتصادی را از عوامل شروع گسترده مخالفت با حکومت پهلوی دوم می‌داند. او علاوه بر تحلیل‌های سیاسی، به ذکر خاطراتی از دوران زندان نیز پرداخته است.

 

هر حکومتی بنا به طبیعت خود، مخالفانی دارد و حکومت پهلوی هم از این قاعده مستثنی نبوده است. چرا و چگونه مخالفان رسمی حکومت پهلوی به رسمیت شناخته نشدند و بنابراین به مبارزه گسترده برای ساقط کردن این رژیم دست زدند؟

 

می‌توان گفت فعالیت‌های جدی سیاسی برای ساقط کردن رژیم پهلوی از ۲۸ مرداد ۳۲ یعنی پس از کودتا علیه کابینه دکتر مصدق آغاز شد. اما مقطعی که من وارد صحنه مبارزاتی شدم برمی‌گردد به سال‌های حدود ۴۷ یا ۴۸ و بنابراین اطلاعات و مشاهدات من فقط مربوط به این مقطع از تاریخ است. بعد از ۱۵ خرداد ۴۲، راه مبارزات قانونی و مسالمت‌جویانه به کلی بسته شد و مبارزات مخفیانه شکل گرفت. انگیزه مبارزه را می‌توان در سه عامل خلاصه کرد؛ اول فقدان آزادی‌های سیاسی در جامعه بود. تلقی ما در آن زمان این بود که قدرت بیان معضلات جامعه و برخی مصلحت‌اندیشی‌ها را نداریم و کوچکترین انتقاد به رژیم حاکم، منتج به برخورد خشن خواهد شد. دوم مسائل اقتصادی بود که اقشار وسیعی از مردم گرفتار آن بودند و ما مشکلات اقتصادی را ناشی از ناکارآمدی رژیم حاکم می‌دانستیم. تحلیل ما این بود که به جای اینکه منابع مالی دولت حاکم صرف توسعه و رفاه شود، به دلیل ندانم‌کاری‌ها به هدر می‌رود. سومین دلیل، معضلات فرهنگی و مذهبی آن دوران بود. بالاخره جامعه ما، در زمره جوامع مذهبی به شمار می‌رفت و می‌رود. چه بخواهیم و چه نخواهیم بدون هیچ گونه دستور حکومتی یا اجباری شب‌های احیاء مردم در مساجد جمع می‌شوند و یا بدون هیچ اجبار و الزامی در مراسم مذهبی شرکت می‌کنند. بنابراین جامعه ما جامعه‌ای مذهبی است و اگر در چنین جامعه‌ای به هنجارهای مذهبی توجه نشود، طبیعتاً بازتاب‌های تندی در پی دارد. این هم یکی از دلایلی بود که افرادی مثل ما را به صحنه مبارزه کشاند. یعنی ما می‌دیدیم که مثلا جشن هنر شیراز با همه فسادش برگزار می‌شود و ارزش‌های اسلامی کاملاً نادیده گرفته می‌شود.

 

 

در آن دوران، جوانانی که در دهه دوم یا حداکثر سوم زندگی خود بودند، وارد فعالیت‌های سیاسی و مسلحانه شدند. شما هم در همین گروه‌بندی جای می‌گیرید. چه تحلیلی برای ورود به این دست فعالیت‌ها که قاعدتاً خطر بالایی داشت در میان شما و هم‌نسلان شما رایج بود؟

 

احتیاج زیادی به تحلیل وجود نداشت، چرا که واقعیت‌های جامعه ما به صورت عیان و ملموس به ما دیکته می‌شد. مثلاً در آن زمان حتی مردمی که در اطراف تهران هم زندگی می‌کردند، امکان تهیه قوت لایموت خود را نداشتند. خود من در یک خانواده معمولی زندگی می‌کردم و پدرم معلم بود. من احساس می‌کردم هزینه ساده تحصیلم را هم نمی‌توانم تأمین کنم ولی در مقابل می‌دیدم که در حاکمیت بریز و بپاش‌های زیادی همچون جشن بیست و پنجمین سال سلطنت یا جشن‌های ۲۵۰۰ ساله برگزار می‌شود. از طرف دیگر زمانی که می‌دیدم فردی به دلیل خواندن کتابی از شریعتی یا شرکت در جلسه سخنرانی بازداشت و محکوم می‌شود، طبیعتاً احساس نارضایتی بیشتری می‌کردم. همه این عوامل دست به دست هم می‌داد که احساس وظیفه کنم که به مبارزات وارد شوم.

 

 

شما سابقه چند بار بازداشت در حکومت پهلوی را داشته‌اید و روایت‌هایی هم از افراد بازداشت شده هم‌دوره خود شنیده‌اید. در مجموع شرایط زندان و رفتار نیروهای حاکمیت با زندانیان به چه شکل بود؟

 

در مقطعی که من به زندان افتادم، شکنجه برای گرفتن اعتراف، امری متداول محسوب می‌شد. نه تنها برای من و همسالانم بلکه برای افراد مسن هم شکنجه‌ها وجود داشت. فراموش نمی‌کنم فردی همچون آقای ربانی شیرازی را که روحانی بود و سن نسبتاً زیادی هم داشت، به تخت می‌بستند و به او شلاق می‌زدند. در مورد خودم هم، فقط به دلیل اینکه به من مشکوک بودند، مرا بازداشت کردند و از غروب آفتاب تا پاسی از شب من را به تخت بسته بودند و مورد شکنجه قرار می‌دادند تا حدی که دیگر امکان حرکت کردن برایم تا چند روز وجود نداشت. در کل، در دوره بازداشت، روند قانونی برای اثبات جرم دنبال نمی‌شد و سعی می‌کردند به وسیله ارعاب و وحشت، وضعیتی را به وجود بیاورند که افراد بعد از آزادی از زندان، به فعالیت‌های سیاسی و اعتراضی ادامه ندهند. اما این کار برای بسیاری نتیجه عکس داشت.

 

 

وضعیت ارتباط با خانواده چگونه بود؟ در بایکوت کامل بودید یا امکان ارتباط و ملاقات فراهم می‌شد؟

 

من در دوران پهلوی پنج بار دستگیر شدم. در یکی از دستگیری‌ها که در سال ۵۲ اتفاق افتاد، مدت ۸ ماه و نیم در سلول بودم و در این زمان حتی یک مورد امکان ملاقات به من ندادند و هیچ خبری از خانواده خود نداشتم. آن‌ها هم از وضعیت من بی‌اطلاع بودند.

 

 

نکته‌ای که بسیاری از بازداشت‌شدگان به آن اشاره کرده‌اند این است که در زندان به طرق مختلف از اخبار و شرایط جاری کشور اطلاعات کسب می‌کردند. شما چگونه از وضعیت فضای سیاسی کشور مطلع می‌شدید؟

 

در آن مقطع دو گونه مختلف زندانی داشتیم. یک دسته افرادی بودند که توسط ساواک یا شهربانی بازداشت می‌شدند و تا تکمیل پرونده در بازداشت می‌ماندند. دسته دیگر کسانی بودند که پس از تکمیل پرونده، در دادگاه محاکمه و حکم محکومیت برایشان صادر شده بود. در مرحله بازجویی، تقریباً هیچ‌گونه ارتباطی با بیرون وجود نداشت، الا ملاقات‌های بسیار محدود که در حضور مأمور زندان انجام می‌گرفت. اما زندانیانی که دوره محکومیت خود را می‌گذراندند، تقریباً ملاقات‌های کابینی منظمی داشتند و امکان دریافت روزنامه برایشان وجود داشت. این‌گونه خود به خود اخبار و مطالب بیرون به داخل زندان نفوذ می‌کرد.

 

 

روزنامه‌هایی که در کشور چاپ می‌شد به نوعی تریبون حکومت محسوب می‌شدند و اخبار محدود و تصفیه شده‌ای را پوشش می‌دادند یا به بیان بهتر، اخبار مخالفین را منتشر نمی‌کردند. به جز اخبار رسمی، خبر خاصی از شرایط کشور به دستتان می‌رسید؟

 

در بخش عمومی زندان، ارتباطات منظمی بین گروه‌های درون زندان با هم دیگر و با گروه‌های خارج از زندان وجود داشت. ارتباط و خبرگیری هم به فرم‌های مختلف انجام می‌گرفت. مثلاً به وسیله رمزهایی که در ملاقات‌ها رد و بدل می‌شد، یا جاسازی کردن اعلامیه، اخبار خاص و… داخل میوه یا غذا، از بیرون خبر می‌گرفتیم. به خاطر دارم جزوه مفصلی به نام «دینامیسم قرآن» که توسط مجاهدین خلق در داخل زندان نوشته شده بود را به وسیله جاسازی در بدنم از زندان خارج کردم. من مطمئنم بسیاری از زندانیان دیگر هم به طرق دیگر این کار را انجام می‌دادند. بنابراین به طور مداوم میان افراد بیرون زندان و محبوسین ارتباط وجود داشت. البته در سلول‌ها ارتباطات محدود بود. ما از طریق مرس سعی می‌کردیم با سلول کناری ارتباط برقرار کنیم. به این طریق که حروف الفبا را در چهار گروه ۸ حرفی طبقه‌بندی کرده بودیم. مثلاً برای ۸ حرف اول یک مشت به دیوار می‌کوبیدیم و برای هشت حرف دوم، دو مشت و بعد برای انتخاب هر حرف در هر گروه با ناخن به دیوار ضربه می‌زدیم. بنابراین به مرور، مطالب را به راحتی منعکس می‌کردیم. از این روش نه تنها برای تبادل اخبار استفاده می‌شد بلکه برای انتقال مطالب کتاب‌هایی که می‌خواندیم به خصوص قرآن هم استفاده می‌کردیم.‌‌ همان‌طور که می‌دانید در سلول انفرادی همراه داشتن کتاب ممنوع بود ولی من در سلولم به صورت مخفیانه یک جلد قرآن داشتم. یکی از خاطرات جالبی که از آن دوران در ذهن دارم این بود که یکی از دوستان من در سلول کناری سوره محمد و انفال را به وسیله مرس دریافت و سپس حفظ کرد. بدون اینکه قرآنی در اختیار داشته باشد.

 

 

برخورد مأمورین و مسئولین زندان چطور بود؟ نگهبان‌ها هم زندانیان را آزار می‌دادند یا راه می‌آمدند؟

 

در آن زمان بازجو‌ها متعلق به ساواک و نگهبان‌های زندان مربوط به شهربانی بودند. علی‌رغم فشار ساواک بر شهربانی، باز هم همه نگهبان‌های زندان زیر نفوذ ساواک نبودند و بنابراین عده‌ای از آنان با زندانیان همدلی و همفکری می‌کردند. به عنوان مثال در زندان قزل‌قلعه فردی به نام «ساقی»، سرگروهبان و مسئول زندانبان‌ها بود. او در عین اینکه زندانبان بود ولی به فرم‌های مختلف سعی می‌کرد به زندانیان روحیه بدهد. در زندان فردی به اسم «آقامراد» داشتیم که فقط سواد خواندن و نوشتن داشت و به جرم دادن دینامیت به چریک‌های فدایی خلق او را بازداشت کرده بودند و بعد از ۷ ماه آزاد شد؛ او در این ۷ ماه حبس، مقدار زیادی مطالب راجع به تاریخ معاصر ایران، قرآن و… از زندانیان دیگر یاد گرفت. در زمان آزادی‌اش همین آقای ساقی به زبان آذری به آقامراد گفت: خر به زندان آمدی و ژان پل سار‌تر از زندان می‌روی! یا مورد دیگری بود که فردی زیر شکنجه اعتراف کرده بود. همین ساقی به او گفت: شما که جنمش را نداشتی، چرا توده‌ای شدی؟ البته آدم‌های بدرفتاری هم در بین زندانبانان بودند که کینه‌توزانه رفتار می‌کردند.

 

 

احکامی که صادر می‌شد دارای بنیان حقوقی بودند یا به صورت شابلون‌وار به همه زندانیان احکام سنگین و یکسانی می‌دادند؟ مثلاً حکم فردی که اعلامیه پخش کرده بود با فردی که فعالیت مسلحانه کرده بود تا چه میزان متفاوت بود؟

 

در حکومت پهلوی دادگاه‌های نظامی به جرایم سیاسی رسیدگی می‌کردند. طبق اطلاعاتی که ما داریم ساواک چارچوب‌هایی را برای صدور احکام در دادگاه‌ها مشخص می‌کرد. به عنوان مثال همیشه بنا بر این بود که فردی که از زندان آزاد می‌شود و به زعم آن‌ها متنبه نشده، حتماً محکومیتی پیدا کند تا نتواند در کشور پستی بگیرد یا وارد مشاغل دولتی شود یا احیاناً اگر مجدداً بازداشت شد، بتوانند به او محکومیت بیشتری بدهند. در یکی از دستگیرهای من که در سال ۵۱ بود، من را به اتهام همکاری با مجاهدین خلق دستگیر کردند در حالی که هیچ مدرکی دال بر این همکاری وجود نداشت. زمانی که پرونده‌ام آماده ارسال به دادگاه بود، ناگهان دیدم که متهم شده‌ام به پرتاب سنگ به اتومبیل نیکسون و شاه زمانی که از پارک‌وی عبور می‌کرده‌اند. در حالی که من در آن سنگ‌پرانی نبودم. به هر حال با اتهامی که وجود خارجی نداشت، به من شش ماه محکومیت دادند و به دلیل همین محکومیت، زمانی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم در حالی که طبق ضوابط می‌بایست با درجه ستوان دوم خدمت می‌کردم، من را به عنوان سرباز صفر و به بیرجند تبعید کردند. به عبارت دیگر ساواک سیاست‌های خود را به محاکم و دادگاه‌ها تحمیل می‌کرد.

 

 

فارغ از دسته‌بندی زندانیان سیاسی و غیرسیاسی و حس همنوعی که بین زندانیان سیاسی وجود داشت، از لحاظ فکری و ایدئولوژیک دسته‌بندی‌های درون زندان به چه شکل بود؟

 

دسته‌بندی‌های درون زندان در مقاطع مختلف شکل متفاوتی به خود می‌گرفت. اولین باری که دستگیر شدم، یعنی سال ۴۹ تنها گروه مذهبی داخل زندان جریان حزب ملل اسلامی بود که آقای حجتی کرمانی، موسوی بجنوردی و سرحدی‌زاده و … عضو آن بودند. جریان حاکم بر زندان جریان چپ شامل مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها بود. تعدادی هم از هیأت مؤتلفه که در جریان ترور منصور دستگیر شده بودند در زندان بودند. از سال ۱۳۵۰ که دستگیری مجاهدین خلق شروع شد، فضای زندان به کلی تغییر پیدا کرد و فضای مذهبی بر فضای چپ‌گرایی و مارکسیستی غلبه پیدا کرد. به عبارتی دیگر جریان پرقدرتی به نام مجاهدین خلق در زندان شکل گرفت به نحوی که جریان مؤتلفه و حزب ملل اسلامی در اقلیت قرار گرفتند. در صف مقابل هم مارکسیست‌ها بودند.

 

تک‌روی‌ها و انحصارطلبی‌های مجاهدین خلق باعث شده بود که دو راه پیش نیروهای مذهبی قرار بگیرد؛ یا خود را در جمع مجاهدین خلق تعریف کنند و یا منزوی شوند. این روند تا سال ۱۳۵۴ و قبل از انحراف ایدئولوژیک سازمان ادامه داشت. در این مقطع، برخی نیروهای سازمان مجاهدین خلق در داخل زندان به تبعیت از بیرون از زندان مارکسیست شدند، ولی اکثریت آن‌ها بر عقیده و دیدگاه پیشین خود باقی ماندند. موقعیت سازمان مجاهدین خلق در زندان به دلیل مارکسیست شدن در بیرون، بسیار تضعیف شد و در مجموع می‌توان گفت به همین دلایل جریان مذهبی زندان ضربه شدیدی خورد. به نزدیکی پیروزی انقلاب که می‌رسیم با توجه به تحولات کشور، زمینه برای تقویت جریان‌های مذهبی فراهم شد. در این مقطع تعداد زیادی روحانی و افراد شهره به گرایش مذهبی دستگیر و زندانی شدند که عملاً فضای زندان را به دو قطب چپی و مذهبی تقسیم کرد.

 

 

زندانیان در عین داشتن تفاوت ایدئولوژیک و اختلاف نظر سیاسی، منافع مشترک هم داشتند. چگونه این تعامل برقرار می‌شد که مثلاً هم چپ‌ها و هم مذهبی‌ها اعتصاب غذا کنند؟

 

این سؤال را باید کسانی جواب دهند که از سال ۴۵ به طور مداوم در زندان بودند. افرادی مثل آقای حجتی کرمانی، موسوی بجنوردی و… اما در مقطعی که من در کمیته شهربانی و مقطع دیگر که در زندان قصر و اوین بودم، در زندان جمع متکثر و متنوعی وجود داشت که به صورت مسالمت‌آمیز در کنار هم زندگی می‌کردند. مثلاً در کمیته شهربانی افرادی به عنوان کمون‌دار و کمون‌یار تعیین می‌شدند که هر روز غذا را گرم و توزیع می‌کردند و بعد سفره‌ها را جمع می‌کردند و ظرف می‌شستند. یعنی تمام کارهای روز را افراد منتخب انجام می‌دادند. همین تعبیر در زندان قصر به نام شهردار مطرح می‌شد. مقطعی که من زندانی بودم، یک نوع صمیمیت خاصی در زندان وجود داشت. اما بعد‌ها شنیدم که به دلیل تشدید اختلافات بین مجاهدین خلق و مذهبی‌ها و مارکسیست‌ها، این صمیمیت بر هم خورده است، ولی چون در آن مقطع در زندان نبودم، نمی‌توانم روایتی از آن داشته باشم.

 

 

از مقطعی به بعد موارد زیادی را شاهدیم که زندانیان زود‌تر از موعد آزاد می‌شوند. به نظرتان چرا رژیم چنین اقدامی می‌کرد؟

 

ساواک تشخیص می‌داد که زندانی بر روی موضع خود ایستاده و یا به اصطلاح بریده است. اگر به این اطمینان می‌رسیدند که فرد به تعبیرشان متنبه شده است و در مسیر مبارزه قدم بر نمی‌دارد، لیستی تنظیم می‌کردند و به شاه می‌دادند که مطابق فرمان ملوکانه در مقاطع و مناسبت‌های زمانی خاص نظیر ۴ آبان یا ۶ بهمن اعلام عفو کند. البته این مسیر برای جریان‌ها و افرادی که بر سر موضع خود بودند، ۱۸۰ درجه برعکس بود به ویژه در سال‌های پس از ۵۳ و۵۴. از سال ۱۳۵۴ به بعد ما با پدیده‌ای در زندان مواجه شدیم به نام ملی‌کشی، به این مفهوم که دوران محکومیت فرد به پایان رسیده بود و به موجب قانون باید از زندان آزاد می‌شد ولی او را آزاد نمی‌کردند. به این دلیل که نگران این بودند که در بیرون از زندان به مبارزه ادامه دهد.

 

 

شرایط جامعه یعنی مثلاً فشارهای سیاسی هم در روند آزادی زندانیان تأثیرگذار بود؟

 

این موضوع در دو مقطع مختلف قابل مطالعه است، قبل از سال ۵۴ و بعد از سال ۵۶. قبل از سال ۵۴ موارد مختلفی به یاد دارم که عفونویسی در زندان شروع شده بود. برخی افراد به دلیل اینکه بریده بودند یا تصور می‌کردند اگر از زندان بیرون بیایند موثر‌تر خواهند بود، شروع به نوشتن نامه و درخواست عفو و بخشش از شاه می‌کردند و با ابراز وفاداری به او، آزاد می‌شدند که در میان آن‌ها شخصیت‌های محترمی هم بودند که بنا ندارم و راضی نیستند که نامی از آن‌ها بیاورم. اما در سال ۱۳۵۶ که دموکرات‌ها در آمریکا روی کار آمدند و مسائل فضای باز سیاسی و حقوق بشری مطرح شد و بازرسین حقوق بشر به داخل کشور آمدند،. آزاد کردن‌ها شروع شد و حتی ملی‌کش‌ها هم آزاد شدند و حتی در نزدیک انقلاب کسانی که حبس ابد هم بودند با روش‌های مختلف آزاد می‌شدند.

 

 

به گواه تاریخ و روایت‌های مختلف، حکومت پهلوی از نوع حکومت‌های بسته بود. قطعاً آن حکومت نسبت به حضور ناظر بیرونی زاویه و موضع داشته است. چه شد که به حضور ناظران بین‌المللی تن داد و آشتی ملی را پذیرفت؟

 

من تصور می‌کنم این امر از اعتماد به نفس بالای شاه نشأت گرفت، البته اعتماد به نفسی که بر مبنای داده‌های دروغین ایجاد شده بود. در سال ۵۶ که من هم در زندان بودم، شاه یک سخنرانی کرد که در روزنامه رستاخیز چاپ شد. این روزنامه که به زندان رسید و آن را دیدم، پشتم لرزید که شاه در کمال قدرت گفته ما داریم وارد دروازه‌های طلایی تمدن بزرگ می‌شویم و همه چیز تحت اختیار و کنترل ماست و هیچ نگرانی از اعطای آزادی به مخالفین هم نداریم. شاه نمی‌دانست پشت آن سکوتی که در سایه قنداق تفنگ ایجاد شده، چه فریادی نهفته است. با چنین اطمینانی درهای زندان را باز کردند و حقوق بشری‌ها برای بازدید آمدند. در آن مقطع شکنجه‌ها را هم متوقف کردند.

 

 

و همین روند انقلاب را تسریع کرد؟

 

الان به طور قطع نمی‌توانم بگویم اگر شاه فضای باز سیاسی را به وجود نمی‌آورد آیا انقلاب اتفاق می‌افتاد یا نه. ولی حداقل می‌توانم بگویم جریان‌های انقلابی از فضای به وجود آمده بهترین استفاده را کردند. بلافاصله پس از به وجود آمدن فضای نسبتاً باز، گروه‌های مخالف حکومت مثل جبهه ملی، نهضت آزادی، حزب ملت ایران و نظیر این‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. از طرف دیگر سخنرانان مذهبی به راحتی در منابر سخنرانی‌های انقلابی می‌کردند و فضا به کلی تغییر پیدا کرد. لذا نمی‌توان به قطعیت گفت انعطاف شاه موجب پیروزی انقلاب شد یا خیر. گزینه دیگر شاه ادامه فضای خفقان بود که ممکن بود کشور را به وادی مبارزه خونین وارد کند و شاید در آن صورت کشور با پدیده زیان‌بارتری مواجه می‌شد.

 

 

به نظرتان شاه فقط به دلیل اعتماد به نفس، به فضای باز تن داد یا فشاری هم پشت خود احساس می‌کرد؟

 

دو دلیل برای باز کردن فضا وجود داشت. یکی اینکه شاه احساس می‌کرد حمایت غرب و آمریکا در گرو رعایت حقوق بشر است. دلیل دوم این بود که شاه از بابت مخالفین هیچ‌گونه احساس نگرانی نمی‌کرد. به عبارت دیگر شاه وزن مخالفین را بسیار کم می‌دانست و فکر نمی‌کرد که باز شدن فضا فنرهای متراکم را تبدیل به جهشی بزرگ می‌کند. در نظام‌های استبدادی و غیردموکراتیک وقوع چنین خطاهایی طبیعی است. یعنی اکثریت مردم از ترس سکوت می‌کنند و اقلیتی دون صفت به تعریف و تمجید نظام حاکم می‌پردازند. اینجاست که امر بر دیکتاتور مشتبه می‌شود و فکر می‌کند که شهر در امن و امان است. شاه موقعی به عمق اعتراض‌های مردمی پی برد و گفت صدای انقلاب شما را شنیدم که دیگر دیر شده بود.

 

 

منبع: ماهنامه نسیم بیداری


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

نماینده مردم اردبیل: طرح جدایی مغان از طرف نماینده این منطقه بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته است

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-08:13 ب.ظ


طرح جدایی مغان از طرف نماینده این منطقه بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته است
نماینده مردم اردبیل،‌ نیر، نمین و سرعین در مجلس گفت: آن‌هایی که ادعا دارند منطقه مغان مورد غفلت واقع شده است باید منصفانه قضاوت کنند.

به گزارش آران مغان به نقل از خبرگزاری فارس، مصطفی افضلی‌فرد در نشست مردمی خود در اردبیل گفت: این نهایت ظلم و بی‌انصافی است که با علم کردن این موضوع که مغان مورد غفلت واقع شده و حق و حقوق آن در سال‌های اخیر ضایع شده طرح تبدیل شمال استان اردبیل را به یک استان مستقل مطرح کنیم چرا که در مقابل جوسازی‌ها و طرح استان شدن مغان با این استدلال که مرکز استان حق ما را ضایع کرده، درست نیست.

وی با بیان اینکه هیچ‌گونه غفلتی در توسعه‌یافتگی منطقه مغان انجام نشده است، ادامه داد: مسئولان استانی همواره سعی کردند بخش عظیمی از اعتبارات و منابع را به این منطقه اختصاص دهند اما همچنان برخی بی‌انصافی‌ها را در رد این توسعه‌یافتگی شاهد هستیم.

نماینده مردم اردبیل،‌ نیر، نمین و سرعین در مجلس شورای اسلامی این حرکت را حرکتی غیرمعقول و ناسپاسی در مقابل ارائه خدمات انجام شده توصیف کرد و گفت: بنده بارها اعلام کردم که مردم مغان از فرهنگ، اصالت، تدین و دینداری خاصی برخوردار هستند و هیچ وقت دنبال چنین طرح‌هایی نیستند که بخواهند از اردبیل جدا شوند، بلکه طرح این موضوع از طرف نماینده این منطقه بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته و حتی نمایندگانی که این امضا را در مجلس شورای اسلامی کرده بودند،‌ اعلام کردند که دلیل امضای آن‌ها به خاطر برخی معذوریت‌های اخلاقی بوده است.

افضلی‌فرد با بیان اینکه در ملحق شدن آستارا به اردبیل نیز باید با تعقل بیشتر اقدام کرد چرا که تا بستر و زمینه این الحاق فراهم نیاید،‌ نمی‌توان در این زمینه حرکتی را انجام داد، افزود: نمایندگان اردبیل در مجلس شورای اسلامی هیچ طرحی را مبنی بر الحاق آستارا و یا سراب به اردبیل ندارند و اصلا چنین موضوعی را پیگیری نمی‌کنند.

وی با بیان اینکه باید هر چه سریع‌تر مشکل استخدامی‌ها در اردبیل برطرف شود و در این زمینه استاندار اردبیل قول داده از اسفند ماه زمینه این جذب فراهم آید، عنوان کرد: بنده از برخی نمایندگان که نسبت به این مطالبه برخی اظهارنظرهای ضد و نقیضی را انجام دادند معترضم چراکه اساسا این استخدام در تمام مراحل سپری شده قانونی بوده و ما وظیفه جذب این جوانان را به هر شکل ممکن و هر چه سریع‌تر به دستگاه‌های دولتی داریم.

افضلی‌فرد تصریح کرد:‌ هر جا منافع مردم و دولت در تعارض باشد وظیفه ما نمایندگان دفاع از حق مردم است و اینکه عنوان شده استخدامی‌ها برای کمبود اعتبار جذب نمی‌شوند، صحیح و عقلانی به نظر نمی‌رسد.

این نماینده مجلس شورای اسلامی از پیگیری‌ها برای حل مشکلات و معضلات جدی استان به ویژه سرعت گرفتن روند اجرایی طرح‌های عظیمی همچون راه‌آهن،‌ پتروشیمی و منطقه ویژه اقتصادی خبر داد و گفت: امیدواریم در همه این حوزه‌ها بتوانیم زمینه حرکتی خوب و مفیدی را در تکمیل پروژه‌ها شاهد و ناظر باشیم.

انتهای پیام/

 

اخبار شهرستان را اینجا ببینید

دیدگاه‌ها

آقادست از تكه تكه كردن آذربایجان مظلوم بردارید بفكر برگرداندن سرزمینهای جدا شده از آذربایجان چون بیجار،آستارا،آوج و...باشید كه انشاله درآینده نزدیك آستارا به استان اردبیل وبیجاربه استان زنجان برگرددوالا چه فرقی می كندكه سراب ویاخلخال جزواستان اردبیل باشد یا آذربایجانشرقی یا تكاب جزوزنجان باشد یاآذربایجانغربی.

نماینده گان اردبیل به شماها هیچ ربطی نداره برین به حوضه خودتون برسین .دوست داریم استقلال پیدا کنیم مشکلی دارین

جناب آقای افضلی فرد،بهتره شما به حوزه انتخابیه ات برسی؟که مردم روزبه روز فقیرتر میشه ؟وشما واطرافیان شما چاق تر؟آقای افضلی فرد،مگر شما بابحال به شهرهای مغان رفتید؟مگرشما مغان را دیدید؟که اینطوری اظهار نظر بی جا وغیرمنطقی می کنید؟کدوم امکانات به مغان آمده است؟هرچه درمغان مربوط به قبل از انقلاب است؟مخصوصا دردولت آقای احمدی نژاد(8سال گذشته)به مغان اصلان رسیدگی نشده است؟حتی به خود اردبیل درطول دولت احمدی نژاد هیچگونه امکاناتی داده نشده است؟مگر افتتاح چند مسجد ویا مدرسه آن هم با پول خیرین ربطی به اعتبارات دولتی نداره؟اگر راست می گویی که به مغان اعتبارات زیادی داده شده است؟بشمار؟ما که درآنجا زندگی می کنیم،هیچ چیزی ندیده ایم؟شاید شما آن را مخفی کرده اید،ما نفهمیدیم؟شاید واقعا" دولت داده است، مسئولین آن را هاپولی کرده است؟بهتره این گفته هایتان را اثبات کنید،جناب آقای افضلی فرد؟چون این حرفها به ضررتان تمام میشود؟چون اکثر مغانیهای مقیم اردبیل به شما رای داده اند،بااین حرفهایتان خودتان خراب کردید؟درضمن شما که ادعای الحاق آستارا وسراب را درس می پرورداید؟آن موقع مردم اردبیل به شما به به می زدند؟فکرمی کردند دیگه آستارا مال اردبیل شده است؟وما به دریا راه پیدا می کنیم؟پس چه شد؟این قول های که داده بودید،با آقای حقیقت پور؟درضمن شما که می فرمائید آقای برومند باید بخاطر مطرح کردن استان مغان،باید از مردم استان عذرخواهی کند؟پس اگر اینطور ]،باید شما هم از مردم آستارا وسراب عذرخواهی بکنید؟چون شما باعث اغتشاش اذهان مردم شدید

آقای افظلی فرد و سایر وکلای اردبیل،خواهشا به نمایندگی از طرف مردم شریف مغان افاضه کلام نفرمایید.مردم این منطقه اینقدر درک و شعور دارند که سره از ناسره را تشخیص دهند.لطفا

چرانظربنده نگذاشتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جناب آقای افضلی فرد مغان نماینده دارد وخواست نماینده همان خواست مردم است .بااین الفاظ عوام فریبانه خودتان رافریب میدهید مردم خوب میدانند چه کار مصلحت هست وچه کار مصلحت نیست تضییع حقوق شهرستانها را نیزشما بهتر ازهرکس میدانید ولی متاسفانه سرتان راکرده اید زیربرف وفکر میکنید دیگران هم نمی بینند درضمن افترابستن به برادر دینی گناه بزرگی است، اگر راست میگویید که استان شدن مغان ممکن نیست پس چرا شما سه نفر نمایندگان مرکزاستان به چالش افتاده اید هرروز یکی ازشما درمصاحبه خود دررابطه با استان شدن مغان وپس گرفتن امضا نمایندگان صحبت میکنید ؟ جناب آقای افضلی فرد شماخودتان نیز بچه شهرستانی وروستا زاده اید وجدانا" اگر هیاهوی آقای برومند نبود منطقه آزادرانیز به شهرستان نمین نمی بردید؟ بالاخره حق گرفتنی است. درپایان توسیه میکنم درصحبتها ومصاحبه ها مواظب باشید توهین به نماینده یعنی توهین به مردم حوضه انتخابیه همان نماینده...........................


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

انایوردم منیم صفا لی کندیم / انایوردم حطبه سرا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-08:00 ب.ظ



 

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 آذر 1393-09:19 ق.ظ



باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif

آنایوردم  بختون سنون  یاتماسون

ایگید لرون سنی   قارا پولا ساتماسون

   پیس یاخچینی قاریشدوروب قاتماسون

باخوب گورسون یاخچی نه دور پیس نه دور

فكر السون دوستی كیمدور هاردادور

دمیر نه دور قزل نه دور روف نه دور

سنی اتوب ایریسنی توتماسون

گوزین یوموب دای یوخیا گتمسون

اویاخ قالسون اویاخلاردان قاچماسون

انایوردم منیم صفا لی کندیم

                       اورک بندیم  گوزل گویچكلی  كندیم

منیم دنیا  م  منیم عشقیم  دیارم

حسرت ایلورم  حیفكی  من سنن   دور اولدوم

اوجا داغلار یاشیل   باغلار

                               قزل بیجارماوی خزر گؤزل گوللر

 اوجا بویلی جاوانلارون

                        شیرین  دیلی اوشاقلارون

                                                 دولی سؤزدن قوجالارون

                                                  ساغ اولسونلار، ساغ اولسونلار

 ریشه سن  سن  شرف سن سن

              

                                غرور و غئیرتیم سن سن

قالیبدیر گؤزلریم یولدا

                        سنین بیر افتخارونان

                                               منه هر گون خبر چاتسون

 

قارانقوش


http://deilaman.persiangig.com/image/deilaman%20village.JPG






نظرات(0) 

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

پدر و پسر چلغوز پهلوی گدا چگونه میلیاردر شدند؟

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-07:57 ب.ظ

پدر ایشان وقتی که کودتا کرد هیچ نداشت، یک سرباز بود صفرالید. وقتی که سلطه پیدا کرد بر این مملکت شروع کرد املاک مردم را به زور از آنها گرفتن. شمال مملکت ما، مازندران، بهترین املاک سرسبز ما با فشارهای او و عمال او به قباله او به زور در آمده‌اند و بسیاری از کسانی که مالک بودند یا از روحانیتی که در این امر یک نظری می‌دادند اینها را می‌گرفتند و به حبس می‌بردند و گاهی می‌کشتند

جام گیشه؛

باشگاه خبرنگاران قصد دارد در سری گزارش‌هایی به غارت ثروت ملی ایران توسط خاندان منحوس پهلوی پرداخته تا چهره دزد و فاسد این خاندان بیش از پیش برای همگان آشکار گردد.

در اولین گزارش خود فساد مالی رضا پهلوی را مورد بررسی قرار می‌دهد که وی سر سلسله غارتگران ثروت ملت ایران بود و به واسطه اقدامات او غارتگری‌های این خانواده منحوس تا کنون به چند صد میلیارد دلار رسیده است.

به گزارش خبرنگار سیاسی باشگاه خبرنگاران؛ "خاندان منحوس پهلوی" به دلیل فقر خانوادگی، عقده‌ای سیرناشدنی در جمع ثروت داشتند.

"رضاخان" به عنوان سرکرده این خاندان منحوس، با رسیدن به قدرت اقدامات چپاول‌گرایانه خود علیه مردم را آغاز کرد. او که به رضا قلدر معروف بود ثروت خود را با زور و قلدری به دست آورد و در این راه و در یکی از موارد دزدی و زور گیری از مردم املاک آ‌ن‌ها را در مقابل بهای اندکی تملک می‌کرد.


"سلیمان بهبودی" یکی از مهره‌های مهمی که واسطه رضاخان با انگلیسی‌ها بود و از محرمانه‌ترین اسرار رضاخان اطلاع داشت (هیچ‌کس دیگر به اندازه او درباره وقایع پشت‌پرده حکومت رضا خان مطلع نبود)، در خاطراتش در خصوص ثروت دزدی رضاخان می‌نویسد:

"یک شب عید که حقوق و پاداش اهل دربار داده می‌شد در حضور رضاشاه بودیم و صحبت شیرینی اضافه حقوق و عیدی شب عید از طرح من مطرح شد. بهبودی می‌گوید وقتی که رضاشاه را سر کیف دیدم عرض کردم: قربان بین ما ایرانیان مثالی هست. گفت مثلا؟

عرض کردم می‌گویند از دریاچه یک جام آب برداری و چه یک جام آب بریزی فرقی نمی‌کند، خداوند به اعلیحضرت همایونی همه چیز داده و به اندازه یک مملکت بلژیک شاید بیشتر ملک و نقدینه داده است.

به محض اظهار این مطلب چنان تغییر حال دادند که واقعا رنگ صورت برافروخته شد و سفیدی چشم به کلی تغییر کرد و از پشت میز تحریر بلند شدند و آمدند وسط اتاق و چند بار نفس عمیق کشیدند، دست‌های خود را به هم مالیدند و طوری تغییر حال دادند که حال سکته به بنده دست داد... ساکت و بی حرکت ایستادم.

با توجه به گفته بهبودی، رضاخان به حدی از مردم زور گیری کرده بود و املاک آن‌ها را به بهای اندکی به تصرف در آورده بود که در زمان حکومتش به اندازه کشور بلژیک ملک و زمین داشت. چیزی که در این میان جلب توجه می‌کند این است که مساحت کنونی کشور بلژیک حدود 39.528 کیلومتر مربع است و رضاخان به اندازه این کشور از مردم ایران دزدی کرده و املاک آن‌‌ها را به تملک خود در آورده است.

سران حکومت منفور پهلوی میزان ثروت واقعی خود را همواره از مردم پنهان کرده‌اند زیرا انباشت ثروت آنان بر مبنای دزدیدن ثروت مردم ایران و در نتیجه خیانت به مردم و کشور بوده است.

رضاشاه و پسر مخلوع او در مدت نیم‌قرن سلطنت خود میلیاردها دلار از ثروت متعلق به مردم ایران را که به گفته نوکران خودشان به اندازه مساحت کشور بلژیک بود دزدیدند و بخش بزرگی از آن را به صورت حساب‌های سپرده در بانک‌های خارجی گذاشتند.

پس از مرگ رضاخان، تمامی ثروت هنگفت به یغما برده شده از مردم ایران به خانواده‌اش رسید. از همان زمان تاکنون خرج کلان زندگی اشرافی این خاندان، عیش و عشرت و دم و دستگاه عریض و طویلشان از محل دزدی‌های این خاندان پرداخت شده است.

چگونه رضا چلغوز به ثروتی هنگفت دست یافت؟

آگاهی کامل و دقیقی از تبار و نیاکان رضاخان در دست نیست. مادرش "نوش‌آفرین"، اهل تهران و تا مرگ "داداش بیک"، ساکن "آلاشت" بود. مرگ پدرش در چهل روزگی وی، موجب شد که نوش‌آفرین تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. به این خاطر پس از مدتی نوزاد شش ماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت. در این سفر رضا نوزاد در راه سخت میان مازندران و تهران به شدت بیمار شد و با رسیدن به گردنه و "کاروانسرای گدوک"، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند.

بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند. گرمای محیط موجب شد تا کودک مجددا جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند.

مخارج زندگی آنان تا هفت سالگی رضا بر عهده "سرهنگ ابوالقاسم آیرم‌لو" بود. او در آن زمان بنام "ابوالقاسم بیک"، "خیاط قزاقخانه" بود. پس از مرگ وی "سرتیپ نصرالله‌خان آیرم" زندگی آنان را اداره می‌کرد.

رضا خان قزاق، پس از تکیه زدن بر تخت منحوس پادشاهی، حدود چهل و چهار هزار سند را به زور از دست مردم گرفت و املاک، زمین‌های روستاییان اهالی دو استان‌ "گیلان"، و "مازندران" و شهرستان‌های "تنکابن" و "نور" و بسیاری جاهای دیگر را با قلدری مالک شد.

رضا خان که در سوم اسفند 1299 روی کار آمد، خانه کوچکی به ارزش بسیار کم در جنوب تهران داشت. هنگامی که وی پس از برکناری از سلطنت در تاریخ دهم شهریور 1320 به امر و خواسته دولت انگلیس، ایران را ترک می‌کرد، به گفته خودش و اظهارات "دکتر سجادی" وزیر دارایی وقت، شصت و هشت میلیون تومان در حساب شخصی خود، در بانک ملی داشت و تمام اموال منقول و غیر منقول را به پسرش محمّد رضا بخشیده بود.

برای آن که بتوان ارزش واقعی مبلغ 68 میلیون تومان در حساب رضا خان را در سال 1320 هنگام رفتن وی از ایران تخمین زد، باید گفت که ارزش خانه در آن زمان در تهران بین 3 تا 15 هزار تومان بود. حال اگر ارزش میانگین یک خانه را در تهران در آن زمان  9 هزارتومان برآورد کنیم، رضا چلغوز در حساب بانک ملی خود، به ارزش بیش از ۷ هزار خانه پس انداز داشته است. البته این تازه اول ماجراست.

ثروت «رضا خان» چقدر بود و چه شد؟

در مورد ثروت رضا شاه روایت‌های زیادی وجود داشت که بسیاری ثروت این موسس سلسله پهلوی را افسانه‌ای می‌دانستند و معتقد بودند دارایی‎‌های وی سر به فلک می‌سپارد و بعد از پایان دوران سلطنتش بسیاری علاقه داشتند که ببینند چه بلایی سر این همه ثروت دزدی آمده است.

رسانه‌های غربی این موضوع را مورد بررسی قرار دادند و به هنگام مسافرت محمد رضا پهلوی در تیرماه 1327 به انگلیس، خبر زیر درباره سرنوشت دارایی‎های رضاخان در جراید آن زمان منتشر گردید :

"تریبون دوناسیون" در این خصوص نوشته است: "در لندن هم راجع به دارایی رضاخان که در بانک انگلیس توقیف شده است بحث می‌شد. انگلیسی‌ها موافقت کردند که مخفیانه قسمتی از این دارایی هنگفت از توقیف خارج شود و در عوض امتیاز بانک شاهنشاهی در ایران تجدید گردد.

زیرا برای شرکت نفت ایران و انگلیس مشکل است که بدون وجود یک بانک انگلیسی که از آن‌ها حمایت کند به کار خود ادامه دهد. از طرف دیگر انگلیسی‌ها موافق بودند که به شاه کمک کنند به وسیله ثروتش بتواند دوباره رژیم گذشته را برقرار کند و برای این هدف، انتقال تدریجی دارایی پدرش به او بهترین وسیله است.

روستاها، املاک و مستغلاتی که رضاخان به زور تصاحب کرده بود، فقط بخشی از ثروت‌های شخصی وی محسوب می‌شد، بخش دیگر درآمد رضاخان از وجوه نقدی بود که از شرکت‌ها، موسسات اقتصادی، ثروتمندان شهری و… به زور اخذ می‌کرد.

علاوه بر این، رضا خان شرایط را طوری فراهم کرده بود که از شرکت نفت جنوب ایران که در اختیار اربابش (انگلیس) قرار داشت نیز سهمی دریافت کند.

درآمد سالانه رضاخان از املاک و مستغلات تصاحب شده بسیار حیرت انگیز است. او سالانه 700 میلیون تومان درآمد داشت، زیرا بهترین و پرمنفعت‌ترین املاک، روستاها و مراکز اقتصادی کشور را غصب کرده بود و آن چه باقی مانده بود، چیز قابل استفاده و درآمدزایی نبود.

اگر مبلغ 700 میلیون تومان را در فضای کنونی محاسبه نسبت‌سنجی نماییم، یقینا گمان خواهیم کرد که این مبلغ چندان هم زیاد نیست، ولی اگر درآمد مذکور را در فضای سال‌های حاکمیت رضاخان محاسبه و نسبت سنجی کنیم، به میزان درآمد نامشروع او بهتر پی خواهیم برد، مثلا اگر بودجه وزارتخانه‌ها را در سال ۱۳۰۷ و ۱۳۰۸ و … بدانیم و ارقام آن را با درآمد سالانه رضاخان بسنجیم، با ابعاد چپاول گری او آشنا خواهیم شد.

در سال 1307 هـ.ش که حدود سه سال از قدرت گرفتن رضاخان می‌گذشت و به زور انگلیس بر مسند قدرت نشسته بود، بودجه وزارت صنایع و معادن، تجارت، راه و ترابری و بهداری مجموعا سیصدهزار تومان بود. بودجه وزارت خارجه نیز نهصد هزار تومان بود، یعنی این که مجموع بودجه چند وزارتخانه، نزدیک به یک میلیون و دویست هزار تومان بود. با مقایسه رقم بودجه 5 وزارتخانه با ۷۰۰ میلیون تومان درآمد سالانه رضاخان، متوجه می‌شویم که این عامل مزدور انگلیس در سال چه درآمد هنگفتی داشته و چه مقدار از اموال مردم را چپاول کرده است.

رضاخان بخش بزرگی از این درآمد نامشروع و حیرت انگیز را مرتبا به خارج از کشور منتقل می‌کرد تا اگر روزی از ایران فراری شد، از آن اموال بی‌حساب استفاده کند. هنگامی که رضاخان از ایران فرار کرد، هفت میلیارد تومان ثروت نامشروع داشت که اگر این مبلغ را در ظرف زمانی خود در سال 1320 بسنجیم واقعا حیرت آور و غیرقابل باور خواهد بود.

در زمان خروج رضاخان از کشور در شهریور 1320 در اصفهان "ابراهیم قوام" به رضاخان می‌گوید: "شما که ایران را ترک می‌کنید، تکلیف مایملکتان چه می‌شود؟ لازم است که تکلیف آنها را روشن کنید". رضاخان با قوام صحبت‌هایی می‌کند و می‌گوید که بنویسید.


محضرداری را خبر می‌کنند و رضاخان دیکته می‌کند که آنچه دارم، اعم از منقول و غیرمنقول را به ولیعهد واگذار می‌کنم. قوام هم تصحیحاتی انجام می‌دهد و رضا خان امضا می‌کند. سپس رضاخان به سمت کرمان حرکت می‌کند و قوام‌الملک به سوی تهران، قوام نامه را به فروغی داد و او هم در روزهای بعد در مجلس قرائت کرد.

رادیو بی‌بی‌سی در آن هنگام، سه روز متوالی درباره املاک رضاخان صحبت می‌کرد و می‌گفت که بزرگترین خدمتی که رضاخان به مملکتش کرده غصب کلیه اموال مردم شمال است! حال این سؤال مطرح می‌شود که کسی که پول تهیه بلیط تماشای یک نمایش را نداشته است چگونه این ثروت را بدست آورده بود؟

در زیر به بخشی از املاک رضاقلدرخان که به زور از مردم گرفته بود، اشاره خواهیم کرد:

املاک رضاخان

اصل اموال و دارایی‌های خاندان پهلوی به املاک و زمین‌های مغصوبه توسط رضاخان بر می‌گردد، املاکی که رضاخان با تهدید و به زور از مردم می‌گرفت و با این روش او که در ابتدای کودتای خود و بر سر حکومت آمدنش در سال 1304 نه ملکی داشت و نه دارایی و یا کارخانه‌ای در سال 1320 یعنی طی حدود 17 سال اموال و دارایی او حدود 2000 ملک شش دانگ برآورده شد. تنها تاج سلطنتی که رضاخان به جای تاج کیانی قبلی سفارش داده بود و بعد‌ها هم محمد رضا از آن استفاده کرد تاجی بود که شمار گوهرهای نشانده شده بر آن3380 قطعه الماس به وزن 1144 قیراط، 5 قطعه زمرد و 2 قطعه یاقوت کبود و 368 حبه مروارید غلطان جور بوده است که وزن آن در حدود دو کیلو و هشتاد گرم است.


فریدون هویدا نوشته است: رضاخان به كسب ثروت خیلی علاقه‌مند بود و در طول سلطنت خود املاك گسترده‌ای را از مردم گرفت و به مالكیت خویش درآورد. ولی درباره اینكه محمدرضا چقدر ثروت داشت باید بگویم كه درباره ثروت او ارقام نجومی در مطبوعات انتشار یافته است.

"دکتر محمدقلی مجد" تاریخ نویس، بر اساس اسناد دولتی آمریکا اعتقاد دارد که رضاشاه در زمان کناره ‏گیری از سلطنت (1941) فقط حدود 200 میلیون دلار در حسابهای بانکی‌اش در لندن ‏و نیویورک و تورنتو ذخیره پولی داشته است. اگر دلار را به قیمت امروزی و حدود 2500 تومان حساب کنیم ثروت رضا خان در هنگان ترک ایران 50000000000 میلیارد تومان بوده است.

بنابر این ادعا این رقم به غیر از معادل 50 میلیون دلاری است که ‏در بانک ملی تهران و حدود 7000 روستای ششدانگ و کارخانه‌هایی است که وی ‏در ایران داشته است. رضاشاه در زمان خود جزو 5 مرد ثروتمند جهان ‏بوده است.


ماجرای "هدیه رضاشاه به هیتلر" به روایت "تاج‌الملوک" همسر رضاشاه

"تاج‌الملوک" "مادر محمدرضا پهلوی" در یکی از خاطرات خود درباره دیدار با هیتلر می‌نویسد:

"اگر اشتباه نکنم، این مرد جوان، جمالزاده، پسر "سید جمال واعظ اصفهانی" بود که بعدها نویسنده معروفی شد.
ما برای هیتلر، چند هدیه برده بودیم که عبارت بود از دو قطعه قالی نفیس ایرانی و مقداری پسته رفسنجان. حاج محتشم السلطنه اسفندیاری، قالی‌ها را در جلوی پای هیتلر باز کرد و شروع به توضیح کرد.

مادر محمدرضا پهلوی می‌افزاید: "هیتلر، خیلی از نقش قالی‌ها و بافت و رنگ آنها خوشش آمد. روی یک قالی که در تبریز بافته شده بود عکس خود هیتلر بود. روی قالی دیگر هم علامت آلمان را که عبارت از صلیب شکسته بود نقش کرده بودند. از مطالب هیتلر، دستگیرمان شد که باورش نمی‌شود این تصاویر ظریف را با دست بافته باشند".

هیتلر هم متقابلاً سه قطعه عکس خود را امضا کرد و به من و دخترانم داد. دیلماج سفارت گفت: آقای هیتلر می‌گویند متأسفانه، پیشوای آلمان، مثل شاه ایران، ثروتمند نیست و نمی‌تواند متقابلاً هدیه گران قیمت به ما بدهد و از این بابت، معذرت می‌‌خواهند!

دزدی‌های رضا قلدر در دوره دوم حکومت افزایش یافت

رضا شاه پس از رسیدن به سلطنت، تمایل نداشت مانند شاهان دوره قاجاریه در کاخ‌های گلستان و صاحبقرانیه، زندگی کند. لذا کاخ مرمر را در شهر برای خود بنا کرد و برای ییلاق شمیران نیز منطقه و باغات سعدآباد را به تدریج از دست مردم درآورد و کاخ سعدآباد را در آن بنیان نهاد. او همچنین برای تاجگذاری از تاج کیانی(تاج شاهان قاجار) استفاده نکرد و از تاج پهلوی  کهبطور اختصاصی برای وی ساخته شده بود استفاده کرد.

در دوره دوم حکومت رضا شاه بر کشور، او زمین‌های بسیاری را تا پایان پادشاهی‌ خود در سراسر ایران، به‌ ویژه در شمال ایران دزدید و با زور به نام خویش کرد. در اواخر سلطنت، حدود ۷۰۰۰ روستا به نام او ثبت شده بود. مجموع زمین‌های وی بالغ بر 10% از کل زمین‌های کشاورزی ایران آن روز می‌شد. همچنین در آن سال‌ها رضا خان چندین کارخانه ‏در ایران را بعد از تهدید صاحبان آن‌ها بنام خود به ثبت رسانده بود.

 

کاخ مرمر


دیگر دارایی‌های رضاخان

* بالغ بر 44000 سند مالکیت املاک حاصلخیز "گیلان"، "مازندران"، "گرگان"، "گنبد"، "آذربایجان شرقى" و دیگر نقاط کشور ("لرستان"، "شمال خوزستان"، "کرمانشاه"، "کرمان"، "مناطق جنوبی تهران" بویژه "ورامین"، تمامی هتل‌های شمال ایران و نیز مناطق پهناوری در تهران و شمیران) که با ارعاب، تهدید و حبس و تبعید مالکان آنها، به تصرف رضاخان در آمده بود. به این ترتیب، رضا شاه نه تنها بزرگترین زمین دار قاره آسیا بلکه بزرگترین زمین دار در سراسر جهان بود.

* ساختمان کاخ شهرى، ساختمان دو کاخ بزرگ "شمس" و "اشرف پهلوى" در شهر تهران، ساختمان "کاخ ییلاقى ولایت‌عهد"، "کاخ ییلاقى شمس پهلوى"، "کاخ ییلاقى اشرف پهلوى"، دو کاخ ییلاقى شاهپورها، مهمانخانه‌‏هاى جدید "آبعلى" و "دربند" و "مبارک‏‌آباد" و "گچسر" و کلیه لوازم و اثاث آنها همگی از بودجه شهردارى تهران تامین شده و به تصرف رضاخان درآمده بود.

* تعدادی کارخانه قند و شکر، ابریشم و نساجی که با حقه و کلک به تصرف رضاچلغوز در آمده بودند. تمامی هزینه‌های احداث این کارخانه‌ها به وسیله دولت وقت پرداخت شده بود و پس از آن به تصرف رضاخان در آمده بود.

* سالى 70 میلیون تومان عواید املاک و مستغلات و دریافت سالی 12000 لیره(24000000 تومان ارزش امروزی) اجاره بهای اراضى نفت و خطوط لوله مربوط به آن از شرکت نفت انگلیس و ایران به حساب مستقیم رضا شاه واریز می‌شد.

* مبلغ 236.924.791 ریال (معادل 50 میلیون دلار به ارزش آن زمان و حدود 125 میلیارد تومان به ارزش امروز) موجودی تنها یکی از دفاتر حساب جاری رضاخان در داخل کشور نگاهدارى می‌شد.

* رضا چلغوز در سال‌های حکومت خود با فرستادن ماموران دربار به برخی ادارات و بنگاه‌ها ضمن تهدید صاحبان مشاغل به گونه‌ای برخورد کرده بود که بالغ بر 144 منبع درآمد مالی از معاملات متفرقه همچون: درآمد صادرات تریاک ایران به هنگ کنگ و چین، درآمد صادرات گله‌های گوسفند و چوبهای منطقه دریای خزر به روسیه، عوائد حاصله از سرشاخه‏‌هاى درختان بید دماوند، عوائد حاصله از مالیات حقوق مستخدمین، عوائد حاصله از جرایم دریافتى از کارگران و کارمندان کارخانه حریربافى مستقیم به حسابش واریز می‌شد.

به قول یکى از نمایندگان مجلس عوام انگلیس که در اوج قدرت رضاخان به ایران سفر کرده‏ بود: "رضاشاه دزدان و راهزنان را از سر راههاى ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که ازین پس در سراسر ایران باید فقط یک راهزن [رضاشاه] وجود داشته باشد.

رضا شاه ثروتمندترین «پناهنده» جهان؛

روزنامه واشنگتن‌پست، 72 سال پیش(1941)، اندکی پس از فرار راضا قلدرخان از ایران، در گزارشی به قلم دانیل دلوس، رضاخان را ثروتمندترین شاه فراری جهان نامید. واشنگتن‌پست در این گزارش به گوشه‌ای از دارایی‌های رضاخان در زمان فرار از کشور پرداخته است.

دانیل دلوس گزارش خود را با شرح حال زمان فرار رضاخان از ایران آغاز می‌کند؛ "هنگامی که کشتی کوچک انگلیسی "باندرا"، "خلیج خلوت" ایران را ترک می‌کرد، مهمترین مسافرش شاه سابق ایران (رضا شاه) بود. او می‌توانست به سلطنت از دست رفته خود فکر کند که یک شبه و تنها در اثر یک برداشت اشتباه از دست رفته بود و یا به آینده‌ای خیره شود که دوران تبعید خود را در جهان جدید و با میلیونها دلار ثروت اندوخته سپری می‌کند. ثروتی که با آن می‌تواند تقریبا به هر خواسته‌ای -البته به جز داشتن کشوری دیگر برای سلطنت – دست یابد.

بنا بر نوشته این روزنامه در میان خانواده‌های سلطنتی پناهنده شده و تبعید شده قرن بیستم، احتمالا رضا شاه با بزرگترین سرمایه فرار کرد. برآوردها از موجودی حساب‌های بانکی او در ایالات متحده آمریکا، انگلیس، اتحادیه اروپا و بانک‌های آمریکای جنوبی از رقمی بین 20 تا 300 میلیون دلار در آن زمان حکایت دارد که محاسبه ارزش دلار در آن سال با امروز تقریبا غیر ممکن است. شاید با ضریب 18 بتوان تا حدی آن را به روز کرد. در صورت محاسبه 300 میلیون دلار با ضریب 18، رقم امروز سرمایه هنگفتی که رضاخان با قلدری و دزدی از مردم چپاول کرده بود چیزی حدود 14400000000000 میلیارد دلار خواهد شد.

در ادامه این گزارش، دانیل دلوس می‌افزاید؛ پیش از فرار از ایران، رضا تحت فشار روانی مجبور شد نامه‌ای را امضاء کند و دارایی‌هایش را به شاه جدید یعنی پسرش ببخشد که قول داده است همه اموال او را به حکومت برگرداند. اگرچه نمایندگان مجلس ایران اعلام کرده‌اند که سند امضا شده در صورتی که دولت بخواهد دارایی‌های رضا شاه در خارج از ایران را به ایران بازگرداند، بی اعتبار است.

هنگامی که نمایندگان جناح‌های مختلف در پارلمان ایران در حال مطرح کردن تقاضا برای بررسی اتهام‌ها درباره سوء استفاده رضا شاه از قدرت برای دستیابی به ثروت نامشروع بودند و اینکه او طلا و جواهرات سلطنتی را تصاحب کرده بوده است، رضا سوار بر یک دستگاه لیموزین از راه اصفهان به بندر شرجی عباس در جنوب ایران فرار کرده بود تا خیلی راحت و بی دغدغه سوار بر یک کشتی انگلیسی شود و از ایران خارج شود. سفارت انگلیس در ایران که یکی از اصلی‌ترین عوامل سقوط رضا خان بود، ترتیب جزییات فرار و خروج او از ایران را در آن زمان داده بود.

واشنگتن‌پست درباره رضاخان اشاره می‌کند؛ شاه سابق عاشق اسب‌های مسابقه، متخصص بازار سهام، میزبانی پولدار و سخاوتمند و البته اندکی معتاد به تریاک بود و نزدیکان سابق او انتظار دارند که خارج از ایران خیلی زود سرگرمی‌های جدیدی برای پرکردن اوقات فراغت خود پیدا کند. اوقات فراغتی که زمانی با اداره امور شرکت عظیم تک نفری‌اش- یعنی امپراتوری ایران، اشغال شده بود.

بنابر گزارش این روزنامه آمریکایی، یکی از اتهام‌های اصلی مخالفین شاه سابق به او همواره این موضوع بوده است که او به شدت حریص و پولدوست بوده است. رضا در ابتدای سلطنتش برای عوام فریبی، جلوی عموم اعلام کرد که «فقیر بودن بهتر از پولداربودن است، بهتر است که انسان هرچه دارد به حکومت بدهد تا اینکه برای خودش نگه دارد». این اصول مغفول مانده در پی درخواست دولت، توسط شاه جدید بار دیگر مطرح شده است. شاه جدید [برای نشان دادن حسن نیت] حدود 6 میلیون دلار از ثروت به ارث دزدیده شده از مردم ایران را به خیریه‌ها بخشید تا بخش اندکی از پول مردم که از جیب آن‌ها دزدیده شده بود دوباره به آن‌ها باز گردد. اگرچه طبق مدارک ارائه شده از سوی پارلمان ایران، او نزدیک به 32 میلیون دلار تنها از حساب‌های بانکی پدرش در تهران به ارث برده است. اگر 32 میلیون دلار را با رقم امروز و ضریب 18 حاسب کنیم با رقمی معادل 1140000000000 میلیارد تومان موجه خواهیم شد.

در هنگام فرار، اگرچه صدها دشمن شاه سابق سوگند خورده بودند که از او انتقام خواهند گرفت اما رضا سوار بر لیموزین خیلی راحت همچون کسی که در روز تعطیل به پیک نیک رفته است، از میان بیابانهایی که حوزه نفوذ قبایلی بود که روسای آنها توسط رضا کشته شده بودند، عبور کرد و هیچ تلاش جدی برای متوقف کردن وی صورت نگرفت.

همانطور که در این مقاله آمده، پول‌های رضا شاه در کل جهان بین ۲۰ تا ۳۰۰ میلیون دلار برآورد شده است. این رقم با توجه به حدودا 18 برابر شدن اندکس قیمت مصرف کننده در آمریکا در بازه زمانی سالهای 1940 تا  2012 (یعنی اینکه ارزش هر دلار 70 سال پیش حداقل 18برابر الان بوده است که بسیاری از کارشناسان ضریب 100 درصد را برای آن موجه می‌دانند)، رقم بسیار بزرگی می‌شود. برای رسیدن به عدد واقعی در زمان حال باید آن اعداد را در عدد 18 ضرب کرد.

همانطور که در مقاله واشنگتن پست آمده است، صرفنظر از حسابهای بانکی رضا شاه در خارج از ایران، طبق گزارش ارائه شده از سوی پارلمان ایران، حدودا 32 میلیون دلار تنها در حساب‌های بانکی رضا شاه در تهران موجود بوده است.

دکتر "محمد قلی مجد" در یکی از کتاب‌های خود (با نام مقاومت در برابر شاه) عدد مشابهی را ذکر میکند و می‌نویسد در حالیکه کل درآمد غیر نفتی ایران در سال 1317-1316، حدودا 80 میلیون دلار  بوده است، تنها در حسابهای بانکی رضا شاه در تهران ۴۲ میلیون دلار (105000000000 دلار به پول امروز) وجود داشت، یعنی حدودا 50 درصد کل درآمد غیر نفتی ایران در حسابهای رضا شاه در تهران بوده است.

اینکه چگونه فردی بی سواد (رضا شاه تا سن 30 سالگی سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است)، از خانواده‌ای کشاورز، در مدت 20 سال از قشو کردن و نگهداری اسب‌ها، به چنین ثروت هنگفتی رسیده است، خود حکایت از فساد بسیار زیاد رضاخان و حرص زیاد او برای مال اندوزی دارد. شکی نیست که قسمت عمده این پول‌ها از درآمد نفتی ایران و تصرف مالمیک مردم بوده است.

در پایان به گوشه‌ای از سخنان بنیانگذار انقلاب اسلامی درباره غارتگری و چپاول‌های رضاخان پرداخته خواهد شد:

امام خمینی(ره) در سخنان به فرار رضاخان از ایران اشاره کرده و درباره کلاه بزرگ انگلیسی‌ها سر رضاقلدر، می‌فرمایند:

"از اول اینها شروع کردند به بردن، رضاشاه جواهرات ایران را آن وقتی که می‌خواستند بیرونش کنند آن طوری که برای من نقل کردند از یک صاحب منصبی (یکی از آقایان نقل کرد از یک صاحب منصبی که همراه بوده است) وقتی رضاشاه را متفقین آمدند و بیرونش کردند، در این خلالی که می‌خواست برود چمدان‌های جواهر را پر کرد. چمدان‌ها را پر کردند از جواهرات ایران و راه افتادند که ببرند، منتها بین دریا (همان صاحب منصب نقل کرده بود) که با کشتی این آدم را می‌بردند یک جایی نگه داشتند و یک کشتی که آن شخص گفته بود مخصوص حمل حیوانات بوده است، آنها آوردند متصل کردند به این کشتی و به او گفتند تو برو توی آن کشتی لکن همانجا چمدان‌ها را برداشتند و انگلیس‌ها بردند، تمام شد. آن زمان او این کار را کردند غیر از آنهایی که دزدیده بود و برده بود.

"چه مامور مالیه بود چه مامور حکومت بود، مامورین هم وقتی می‌رفتند مردم را عذاب می‌کردند"

امام خمینی(ره) در ادامه سخنانشان؛ به ظلم گماردگان رضاچلغوز و دریافت مبالغ  غیرمنصفانه به عنوان مالیات پرداخته و می‌افزایند:

"حتی روسای مالیه وقتی که در آن وقت که من بچه بودم و در آن طرف ها بودم رئیس مالیه‌اش هم حراص بود نسبت به مردم و (را) چه می‌کرد و از ژاندارمری مثلا چه می‌کرد تا از مردم به زور چیز می‌گرفت، به زور نه اینکه همان مالیات را مالیات و غلق باصطلاح آن وقت که مالیات می‌گرفت و مامور هم غلق می‌خواهد و آنجا هم باید برود وقتی که وارد می‌شود باید آن کسی که به او وارد شد کدخدای ده چه بکند و چی برایش بیاورد. چه مصیبت هایی مردم داشتند از دست همین کسانی که به عنوان ماموریت، چه مامور مالیه بود چه مامور حکومت بود، مامورین هم وقتی می‌رفتند مردم را عذاب می‌کردند".

من که از اول مسائل یادم هست حدود پنجاه و هشت سال، شماها هم که در بین راه ها ملحق شدید، زمان این شاه را درک کرده‌اید، از آن وقت که چشمتان را باز کردید، اختناق بود، زحمت بوده، گرفتاری بوده، توی حبس بوده، تبعید بوده، از این مسائل بوده، گرفتاری های دیگری که چپاول بوده، همه چیز شما را برده‌اند اینها، جواهرات که پشتوانه این مملکت بوده، یک مقداریش را رضاشاه برد و انگلیسی ها در بین راه از دستش گرفتند و بردند و یک مقداریش (را) ایشان حمل کرد و برد.

بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی با اشاره به فقر شدید رضاخان قبل از رسیدن به حکومت، داستان ثروتمند شدن رضاقلدر را اینگونه بیان می‌کنند:

"پدر ایشان وقتی که کودتا کرد هیچ نداشت، یک سرباز بود صفرالید. وقتی که سلطه پیدا کرد بر این مملکت شروع کرد املاک مردم را به زور از آنها گرفتن. شمال مملکت ما، مازندران، بهترین املاک سرسبز ما با فشارهای او و عمال او به قباله او به زور در آمده‌اند و بسیاری از کسانی که مالک بودند یا از روحانیتی که در این امر یک نظری می‌دادند اینها را می‌گرفتند و به حبس می‌بردند و گاهی می‌کشتند".

"رضاخان که آمد در این اراک بوده، رضاخان و یک سربازی، یک همچو چیزی بوده، آنجا شرح حال خودش را برای اینها نقل کرد، خودش نقل کرده است که من در اراک بودم و ماهی نمی‌دانم چقدر داشتیم و ما، هی دنبال این بودیم که اول ماه این را دست ما بدهند ما زندگیمان را بکنیم، ماهی هفت تومان، چقدر، چیز کمی بوده، این در آن گفتگویش که در آن وقت با وزرای خودش صحبت می‌کرده این را، قصه گفته این را، پس رضاخان خودش گفته که ما هیچ نداشتیم. همه ما می‌دانیم که یک آدم مجهولی بود و نه مالک بود و نه عرض می‌کنم کاسب بود و نه تاجر بود".

اگر یک آدمی که هیچ ندارد حالا اینها را دارد، خوب، از او می‌پرسیم از کجا آورده بود.

"هیچ اینها نبود، این در این حال آمد اینجا و بسیاری از شما شاید یادتان باشد و اکثرتان یادتان نیست که وقتی رضاشاه آمد اینجا هیچ نداشت، مازندران یا شمال را هر جایی که توانست این املاک را گرفت، خوب البته بعدش دیگر نتوانستند نگه دارند، آنها بعدش، بعدَ ایشان نتوانست نگه دارد، ایشان هم وارث یک آدمی است که هیچ چیز نداشته، حقوق سلطنتی هم که به زور، بی‌خود می‌برده است، برای اینکه سلطان قانونی نبوده است".

"من مکررا این را ارشادش کردم، این قانونی نبوده است، آن حقوق سلطنتی هم ببینید چقدر بوده است، خرج ایشان چقدر بوده، حقوقش چقدر بوده حساب کنید ببینید که این اموال که الان در خارج دارد، اینکه در بانک های همه جا، تقریبا در بانک ها دارد، در سوئیس دارد، در جاهای دیگر دارد، اگر طلب دارد واقعا، خوب، به او بدهند و اگر یک آدمی که هیچ ندارد حالا اینها را دارد، خوب، از او می‌پرسیم از کجا آورده بود".
(برگرفته از تاریخ معاصر ایران از دیدگاه امام خمینی (ره)



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 18 آذر 1393 07:58 ب.ظ

یاغدی یاغشلار بانادی قوشلار/بیچارا تالشلار بیجاردا ایشلار

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-07:50 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 16 آذر 1393-04:20 ب.ظ

 

آتالار ،آنالاربیر گجه بیر یا تیلا ر

سنی ،  منی ، بو دنیا یا آتیلا ر

سن آ نا ئون ید یسی

من آ تا مون د وگوزی

سنی بیر پارچا شند را

منی بیر كهنه كیسه اونلیا

بوكوب یرد ن گوتیلا ر

گوبگیمیزی بیر كوت دهرید ن كسد یلا ر

سنه تاپتوق ، منه قیزقئیط آد  قویدولار

سن آتا ئون بیرینجی اوغلی

من آتامون دوگوزنجی قیزی

سنی قطور ا تدی كچل تا پتوق چلاق بایرام اوغلی

منی قزلجا  اتدی كر قیز قئیط توپا ل جنجول قیزی

سنی آ تون نظرخانا نوكر وردی

منی  ،آ تام حید رخا نا كلفت اتد ی

یا ز گلنده نوكر كنیز،بیجارد ا

جان ورردی  بیگون،خانون یریند ا

نوكر ، قیشی ،  یازی جوت سور ردی

اوكوز كیمی ،اوكوزلرد ن یری دشیب ،گازاردی

كنیز ،كلفت،  دان یرینه ایشق  دوشوب (خروس بانی)

تا شفقون  قارانوقی (ایت بانی )

اكین اكیب، گوزل عمرین ،عزیز جانن ور ردی

یاغش یاغوب ا لد روملا ر  شا قا ردی

كنیز ،نوكر باشدان دیبه یاش او لاردی

كنیز ،نوكر، ایشجی ،موژدی گوگه با خوب گولردی

شكور تا ری ، شكور تاری، د یوب ، اغاج كورگسینه قاچا ردی

بیگ بالاسی ،خانزاد ه سی لمده قاچوب اوخیا ردی

یاغدی یاغشلا ر ،بانادی قوشلا ر                  

 بیچارا تالشلا ر بیجا رد ا ایشلا ر

شعر از س.قارانقوش خطبه سرامادران فداکار گیلان




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

خطبه سرا نگین تا لش/شهر باستانی تمیشه در كناره دریای خزر

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-07:47 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 16 آذر 1393-05:26 ب.ظ

خطبه سرالغت نامه دهخدا

خطبه سرا. [ خ ُ ب َ س َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان گرگانرود شمالی بخش مرکزی شهرستان طوالش با 3514 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ خطبه سرا و چشمه ٔ محلی و محصول آنجا غلات ، برنج ، عسل ، لبنیات ، گیلاس ، سیب ، پرتقال و چای . شغل اهالی زراعت و گله داری و در آنجا یک پاسگاه ژاندارمری است . خطبه سرا از چند محله بنامهای مختلف تشکیل گردیده . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2). مرحوم دهخدا درباره ٔ این نقطه آورده است : نام محلتی کنار راه رشت به آستارا میان بورسرا و بورمه سرا در یکصدوبیست وهشت هزاروهفتصدگزی رشت . (یادداشت بخط مؤلف..........

www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-fe2615b2187e49adbe3c58...



خطبه سرا یك سرزمین باستا نیست  ودارای بیشترین افراد یا سواد و.بو یژه  تحصیلاب اكادمیك در منطقه است و جزو اولین مناطقی است كه مدرسه در ان  دایر گشته و قبل از ان هم دارای مكتب خانه بوده است ولذا در باره این سرزمین مقدس و باستانی كه حقیقتا هم مقدس بوده وبیشترین امامزاده و مسجد و ساد ات وروحانی وعاشق اهل بیت وامام حسین
(ع)را   نسبت به سایرمناطق سرزمین تالش  داردوسرزمینیست كه از حدود80سال پیش زنان وارد مدرسه شده وبیشترین زنان تحصیل كرده بویژه  تحصیلات اكادمیك در منطقه را داردوهم چنین در منطقه بیشترین مهاجر را كه عموما دارای تحصیلات عالی اند چه در داخل استان چه در سطح كشوری .چه در خارج از كشور را  داردوهمه این عزیزان علایق شان را باسرزمین مادری قطع نكرده و همواره با ان در ارتباطند.

در خطبه سرا خانواده های زیادی وجود داردكه همگی لیسانس ویا بالای لیسانس اندبا توجه به این واقعیات غیرقابل انكا رنوشتن در باره این سرزمین باستانی كه تجربه باستا نی(كهنسالی  سرزمین وقوم)و پویائی  مردما ن(جوانی)یعنی به روز بودن اطلاعات مردم به عبارتی ارج نهادن به ارزش ها و سنت  ومردمانی مدرن و نواندیش می باشند ، كاریست بسیار سخت و كارستان  ! !

در خطبه سراكمتر جائی می توان یافت كه نام نداشته باشد یعنی هر پیچی .كوهی و چشمه ای و كوهی و....برای خود نامی دارد كه كسی هم نمی داند كی و توسطكی این نام ها گذاشته شده است وار انجائیكه بسیاری علاقه دارند به چگونگی این امر پی ببرندو برخی سعی دارند بافته های خود را عرصه دارند ، انایوردم خطبه سرا به كمك كاربران همولایتی خود  به یا فته هائی

دست یافته است كه ان را به كاربران گرامی عرضه می داردو یافته های خود را وحی منزل نمی داندو از این  نمد هیچ كلاهی برای خود نخواهد باقت!و از هیچكس هم توقع و انتظاری نداشته بلكه باچشم منت در انتظار نظرات و انتقادات كازبران و صاحب نظران است  !

اسامی مكان هائی كه در خطبه سرا وجود دارد عبارت است از  :

اشیك اغاسی/ كشاور /باباسرایا بوبوسو/بازار/اشاقا بازار/ترك محله /خواجه كری/وحدانی محله/املك/ دهنز/دهنه/چای غراغی/چای ایچی/شیلات/چوبانامحله /قره میشه/كیشلیك یا كیشلی/كالو/لیسارا/باش لیسارا/روكی محله/برزو/هله دومه/هله سو/سوست/ایری بوجاغ/داغ دیوی/بوراسرا/اواسنگ/لوله گا ز/خلجلر/ دهنز غراغی / كلبه / قله صبا/ چیمرن / نصیراوجوری/ شونده بور/ایوب اوچان /گول/مظله كم سوالاپشت یا زوقالاپشت/كوستان/كورون/ بیله پشت/اولاس  حونی /تمیشه له/كلات /روخان/انبو/تنبو/ صوفی اتانان/ نارنج اسلانان/ممدعلی اوچا ن/ توربه /بینون/ریوو/ سویوخبلاغ /تمیشه له/یاستی یول/برزه بیل/

بیزر/ونه  پشت/انا بولاغی/دره بولاغی/عبادونی(عبا دهونی)/غلاما یا گولاما/میریش یوردی/خلج یوردی یاخلجلر/ میسه چولی/هرتنگ/كومیرلی،كمیرلی یا گمركلی/قوروق چائی/بغرویا باغرو داغی/باغروتوربه سی

 امامزادهاویا بقعه های خطبه سرا:

شاه میلرزان/عظیم توربه سی/جد/بوراسرا توربه سی /سوست توربه سی/كیچیك توربه(باباسرا)بیوك توربه(ااون ایكی علمدار)در كشاورمحله


شهر تمیشه در كناره دریای خزر


شهر تمیشه در كناره دریای خزر
طبری از شهری در كنار دریای خزر نام می برد كه  مردم ان قهرمانانه در مقابل لشگرسعید بن عاص فرمانده سپاه عمردر حمله به ایران مقاومت میكنندكه بسیاری از مردم انجا بعد از صلح گردن زده می شوند!
در ییلاق های خطبه سرا كه سرزمینی با تمدن باستانیست وعموما برای ترددبین سرزمین گیلان ومنطقه اردبیل فعلی و یا ارتابیل (شهر مقدس) و حتی رفت و امد به ناخیه خراسان با كشتی ان روزی از طریق دریای خزر ویا باكاروان  به طرف مركز ایران صورت می گرفت از این منطقه استفاده می شد و بدین خاطر كاروانسرا ها و حمام  عمومی  در این منطقه برپا شده بوده  كه هنوز هم بقایای ان موجود است بویژه در منطقه برزبیل كه در زمان صفوی ابادی وبه عبارتی شهر معروفی بوده است وپسوند "بیل "هم كه ریشه در زبان ایران باستان دارد مثل اردبیل  به معنای شهر و ابادی می باشد.در نزدیكی برزبیل ییلاقی وجود دارد كه به نام های تمیشه له /تمیشه لانه /خوانده می شود و از ییلاق های بسیار قد یمی خطبه سراست .واز انجائی كه این ییلاق از زمان های دور به این اسم نامیده شده است ودر زمان قدیم تردد بین اردبیل و گرگان از این ناحیه صورت می گرفت این ابادی نام خود را وام دار شهرباستانی تمیشه كه بدست سپاهیان اعراب ،می باشد !واینك توجه كاربران علاقمند را به متنی كه در تاریخ طبری اورده شده است جلب می نمائیم  !
             انایوردم خطبه سرا نگین تالش               
طبری می نویسد :" سعید ابن عاص" لشگری راهی گرگان نمود . مردم آنجا از راه صلح آمدند . سپس 100 هزار درهم خراج و گاه 200 هزار درهم خراج به اعراب میدادند . لیکن قرارداد از طرف ایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و کافر شدند . یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر "تمیشه" بود که به سختی با سپاه اعراب نبرد کرد . "سعید عاص" شهر را محاصره کرد و آنگاه که آذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار ( امان ) خواستند . به آن شرط که سپاه "سعید ابن عاص" مردمان شهر را نکشد . لیکن بعد از عقد قرار داد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در دره ای گرد آورد و تمام افراد شهر را از لب تیغ گذراند . در این کشتار عبدالله پسر عمر - عبدالله پسر عباس - عبدالله پسر زیبر  در راس لشگر اعراب قرار داشتند . ( تاریخ طبری )

تمیشه

لغت نامه دهخدا

تمیشه . [ ت َم ْ می ش ِ ] (اِخ ) نام شهر و مدینه ای باشد و نام بیشه ای است در نواحی آمل که در میان آملیان به شیمای بیشه شهرت دارد. (برهان ). (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا)(آنندراج ). شهری است در ایران زمین . (شرفنامه ٔ منیری ). آنچه از تواریخ مازندران معلوم می شود دو تمیشه بوده است یکی را تمیشه ٔ اهلم و یکی را تمیشه ٔ بانصران می گفتند. وقتی افراسیاب از ترکستان عزیمت قلع و قمعمنوچهر کرد، منوچهر در حصار تبره ری محصور شد از آنجا به راه لاریجان به بیشه ٔ تمیشه اهلم آمد و خزاین وزنان خود را به قلعه ٔ مور فرستاد که در آن عهد مانهیر می نامیدند. (انجمن آرا) (آنندراج ). و از کثرت آبادانی شهری شده و طُمَیس که در قاموس آورده ظاهراً معرب آن است . (فرهنگ رشیدی ). شهرکی است خرد [ از دیلمان ] به ناحیت طبرستان و گرد وی باره ای و نعمت بسیار و اندرمیان کوه و دریا نهاده است و حصاری دارد استوار، اند روی پشته ٔ بسیار. (حدود العالم ) :
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور پیشه کرد.

فردوسی .


چو آمد به نزدیک تمیشه باز
نیا را به دیدار او بد نیاز.

فردوسی .


سراپرده ٔ شاه بیرون زدند
ز تمیشه لشکر به هامون زدند.

فردوسی .


رجوع به مازندران رابینو و تاریخ غازان و تاریخ جهانگشای جوینی ج 2 ص 223 و حبیب السیر و طمیس و تمیشان شود.

تمیشه بور

لغت نامه دهخدا

تمیشه بور. [ت َ ش َ / ش ِ ] (اِ مرکب ) از تمیشه = نام ناحیه و بور= خار. و این اصل کلمه ٔ تمشک است و تمیشه بور، نامی است که در طوالش به تمشک دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به تمش و تمشک و تمیش و تمیشه شود.

در صفخات بعدی به خانواده های قدیمی خطبه سرا و وجه تسمیه اسامی محل خواهیم پرداخت !قبلا بابت تمامی نقصان ها وكاستی ها پوزش می طلبیم!

انایوردم خطبه سرا نگین تالش

 


 

                                        

 

 

      

 

 

          

 

           

 





نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

شاه اسماعیل کبیرصفوی درباغرو داغ خطبه سرا

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-07:42 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 16 آذر 1393-05:10 ب.ظ



معادل ابجد واژه بغر برابر با 1202 می باشد.

بغر

لغت نامه دهخدا

بغر. [ ب َ غ ِ ] (ترکی ، اِ) ظاهراً باغر ترکی است بمعنی جگر. (شرفنامه ٔ منیری ). ...

بغر

لغت نامه دهخدا

بغر. [ ب َ / ب َ غ َ ] (ع اِ) دفعه ای سخت از باران . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). باران سخت ناگهانی . (ناظم الاطباء). ..

توضیح انایوردم خطبه سرا نگین تالش:
مدتیست كه با رشد انترنت عده ای با جولان دادن در عرصه مجازی همچون كودكی كه تازه زبان باز كرده باشد هرچه دل تنگش می خواهد هرجند به خاطر بچه بودنش شیرین اماچه بسا یاوه و مهمل بافیست به خورد كاربران می دهند از جمله كسانی كه از خواب هزاره غفلت و عقب ماندگی به زور تكنولوژی حوابشان پریشان گشته است در حال نه خواب و نه بیداری و لی پریشان گوئی دست به جعل وقایع تاریخی زده وبا نشر روایات غلط و یا با ادعای صرف و نحو زبان بدوی ومنسوخی برای مناطقی اسم می تراشندو یا اسامی مكان ها و محلات را مخدوش می نمایند این جاعلین تا انجا كه به منطقه خطبه سرا كه نگین تالش است مربوط می شودبویژه در باره برزه بیل یا برزبیل اصرار دارندكه بیل یك كلمه تولیشیست وبه معنای بركه و یا جای عمیق رودخانه است واردبیل وشورابیل هم گویا به این معنا بوده وبه معنای بركه است/اولا انانكه برزبیل را دیده باشندصحبت ار بركه و استیل در برزبیل با توجه به موقعیت ژوئوفیزیك ان بسیارمضحك است و متاسفانه با هر تبری كه از طرف قوم گرایان به طرف سرزمین زیبای تالش انداخته شود برخی هرجاكه تیرفرودایددایره ئی دوران می كشد تا نشان دهد تیر به هدف خورده است ودر این راستا چاله ای را كه در اثر حیوانات ایجاد شده مشخص كرده كه گویا در زمستان در انجا اب باران جمع می شود.لذا برخی ان را بركه بلندی برخی بركه ئی كه اهو از ان اب می خوردوبرخی هم بركه روشن می دانند در حالی كه همه می دانند بیل در زبان باستان به معنای ابادی و شهر است و از جمله اردبیل به معنای ارتا بیل یا شهر مقدس است .لازم است یاداورشویم كه با حفاری كه اخیرا در اردبیل صورت گرفته قدمت زندگی  انسان در این شهر به چهل هزارسال می رسد در حالی كه سا بقه قوم كادوس در سرزمین تالش كه ما خطبه سرائی ها هم جزء ان هستیم اعم از تالش و گالش  خداكثر تاریخ ده هزارساله دارند!غرض این است كه برزبیل هم تاریخ وقدمت بالائی داشته وبیل به معنای ابادیست نه بركه!!ومطلب دیگر انكه باغروداغ دارای توربه بنام باغرو توربه سی است( كه در انجا یكی نذزی قرار می دهد وهمراهش نذری رابرمی دارد )وقداست این توربه به خاطر زندگی كردن شیوخ صفوی در ان می باشد.وبرزبیل در زمان صفویه مثل سوباتان و اق اولر و مریان بسیار نسبت به امروز پرتردد بوده و ابادی های نسبت به ان روز پررونقی بوده اند!

شاه اسماعیل صفوی


درباره اتفاقات و حوادث زندگی دو پسری که از شیخ حیدر بجا ماند به ویژه اسماعیل به صورت اساسی فقط کتاب تاریخ اسماعیل که مؤلف آن تا کنون شناخته نشده، اطلاعاتی به ما میدهد. مطابق این مرجع، پس از مرگ سلطان علی سیر حوادث چنین بوده است:

شاهزاده خانم مارتا (عالمشاه بیگم) دو پسر خود را پس از مراسم ورودشان به اردبیل به بقعه فرستاد و خود دست بکار ترتیب مراسم تدفین پسرش سلطان علی شد. روزی پس از آن ایبه سلطان و ترکمن های تحت فرمانش به شهر وارد شدند و به جستجوی شاهزادگان پرداختند، بر اهالی ظلم ها کردند و دار و ندار مردم را به یغما بردند. اسماعیل از بیم آنان از بقعه خارج شد و در خانه قاضی احمد کاکلی که در آن نزدیکی بود پنهان گردید. این قاضی به مهربانی او را پذیرفت و سه روز تمام در خانه خود نگاهداشت. چون ترکمن ها گوشه و کنار خانه ها را جستجو و زیر و رو میکردند، به نظر قاضی چنین آمد که اسماعیل را بخانه زنی موسوم به خانجان ببرد. این زن، اسماعیل را که هفت ساله بود به مدت یکماه تمام در خانه خود نگاهداشت و سرپرستی کرد. فقط عمه اسماعیل موسوم به پاشاخاتون که دختر شیخ جنید بود و با ترکمنی به نام محمدی بیگ ازدواج کرده بود، گاه و بیگاه او را ملاقات میکرد، به استثنای پاشاخاتون احدی از اقامتگاه اسماعیل اطلاع نداشت، حتی مادرش. مادر اسماعیل را تا هنگامی که ایبه سلطان در اردبیل بسر میبرد از روی قصد و عمد از محل او بی خبر گذاشته بودند، زیرا این فرمانده جسور که در راه رسیدن به مقصود خود از توسل به هیچ وسیله ای خودداری نمی کرد از شکنجه دادن شاهزاده خانم مارتا نیز روی نگرداند، اما او چون خود خبری نداشت نتوانست خفاگاه اسماعیل را فاش سازد. پس از سپری شدن چهار هفته، پاشا خاتون ترتیب انتقال اسماعیل را به خانه زن دیگری از طایفه ذوالقدر که پیشه اش زخم بندی و جراحی بود، داد. این خانه در محله روملو یعنی اعقاب کسانی که با وساطت خواجه علی از اسارت تیمور آزاد شده بودند، قرار داشت؛ اما از آنجا که به دلیل اصرار و ابرام بیش از حد رستم در نابود کردن این دو شاهزاده صوفی، این ناحیه شهر نیز توسط ترکمن ها مورد جستجو قرار گرفت؛ او بچه را به مسجد جمعه که در اردبیل در موضع مرتفعی قرار دارد برد. در آنجا این زن در مقبره ای به جراحت اسماعیل پرداخت. در ضمن به مادر اسماعیل نیز پیامی فرستاد و او را از زنده بودن اسماعیل مطلع کرد. در آن مسجد یکی از صوفیان که در جنگ مصدوم و زخمی شده بود خود را مخفی کرده بود؛ هنگامی که او اسماعیل را به صوفی مزبور نشان داد، صوفی به اطلاع اسماعیل رساند که هشتاد تن از صوفیانی که از جنگ ترکمن ها جان سالم به در برده اند در کوهستان باغرو نزدیک اردبیل اقامت دارند و از دل و جان منتظر رسیدن فرمان های "پیشوای کامل" خود هستند. او آن صوفی را راضی کرد که از مسجد خارج شود و یاران خود را از ماجرا آگاه کند، بلافاصله رستم بیگ قره مانلو که بر آن صوفیان سمت ریاست داشت با همراهان خود نیمه شب به مسجد آمد، اسماعیل را همراه خود به کوه بغرو در روستای کرگان به خانه واعظی به نام فرخ زاد برد.

پس از آن چند تن از صوفیان که متنفذتر از دیگران بودند به شور نشستند تا دریابند کدام نقطه برای حفاظت اسماعیل از همه جا مطمئن تر است؛ و سرانجام همه به این نتیجه رسیدند که شاهزاده صوفی باید در اسرع وقت به رشت برود. ابتدا اسماعیل را به گسکر که در ولایت گیلات واقع است بردند؛ که خاندانی در آنجا امارت داشت که تا مقدار زیادی مستقل بود. حاکم گسکر امیره سیاوش خود از اسماعیل استقبال کرد و او را تا هنگامی که توانست به مسافرت خود به رشت ادامه دهد در خانه خود جای داد. امیره سیاوش تا نزدیکی رشت اسماعیل را بدرقه کرد و آنگاه به مقر خود بازگشت. اسماعیل پس از ورود به پایتخت گیلان غربی در "مسجد سفید" آنجا فرود آمد و اقامت گزید. در نزدیک آن مسجد زرگری دکان داشت به نام امیره نجم که از حراست و خدمت اسماعیل هیچ کوتاهی نمیکرد. اقامت اسماعیل در رشت دیری نپائید، زیرا در آن دیار نیز او را به قدر کافی در امن و امان نمی دیدند. حاکم لاهیجان واقع در مشرق گیلان اسماعیل را دعوت کرد که به نزد او برود. اسماعیل این دعوت را پذیرفت و بدین ترتیب کارگیا (یعنی امیر) میرزاعلی برای او در لاهیجان روبروی مدرسه کی افریدون جائی تهیه دید. در این میان ایبه سلطان در اردبیل دستور به توقیف اوبه زخم بند داد. چندان او را شکنجه کردند تا این زن ناگزیر به اعتراف جریان واقعه شد. رستم از این گزارش چنان به خشم آمد که دستور داد آن زن بیچاره را در بازار تبریز به ضرب خنجر بکشند. محمدی بیگ و سایر همدستان او نیز به زندان افتادند و سرانجام در برابر تأدیه جریمه ای نقدی به میزان سی هزار تنگه آزاد گردیدند.

امیر لاهیجان کارگیا میرزاعلی هر چه در قوه داشت، در مراقبت و تربیت اسماعیل بکار برد و استاد شمس الدین را که از اهالی لاهیجان بود به تعلیم او گماشت تا خواندن و نوشتن بدو آموخت و به او درس قرآن داد. حتی در این مدت هم پیروان صفوی از ارسال هدایا برای پیشوا و مرشد طریقت خود فروگذار نمی کردند و خود نیز به خدمت او میرسیدند. اما اینها برای آنکه اسماعیل را در مخاطره نیندازند همواره بدون تأخیر به آسیای صغیر، قره باغ و اهر باز می گشتند و همه این کارها همیشه در حد اختفا بود. نجم زرگر رشتی به دنبال اسماعیل به لاهیجان آمد، برادران امیر نیز خواهان معاشرت با او بودند، و بدین ترتیب کودک خردسال به خود بالید و به جوان برومندی بدل شد. برادر اسماعیل یعنی ابراهیم و همچنین برادر ناتنی دیگر او به نام سلیمان که با او بود پس از مدتی اقامت در گیلان خواستار رفتن به اردبیل شدند. پس ناچار آنها تاج دوازده ترک حیدر را از سر برگرفتند و به جای آن کلاه رایج ترکمنی را که مخصوص آق قویونلو بود بر سر گذاردند و آنگاه به اردبیل رهسپار شدند. پس از رفتن ابراهیم، اسماعیل بیمار شد و یکسال تمام بستری گردید؛ تا سرانجام شفا یافت. هر چند اسماعیل در نقطه دور افتاده ای همچون لاهیجان در سکوت و آرامش تمام رشد میکرد، باز پناه دادن او برای امیران گیلانی خالی از مخاطرات و گرفتاریها نبود. مرتب سفیرانی از دربار آق قویونلو به لاهیجان آمدند و نخست به صورت دوستانه و بعد به طرزی مصرانه و سرانجام به نحوی تهدیدآمیز تحویل اسماعیل را میخواستند. کارگیا میرزاعلی سرانجام به این راه چاره که صوفیان هواخواه اسماعیل بدو پیشنهاد کردند متوسل شد؛ او دستور داد سبدی را که به طنابی بسته بود از درختی بیاویزند؛ شاهزاده صوفی اسماعیل را در این سبد گذارند و طناب را کشیدند. آنگاه او در برابر نمایندگان رستم فرمانروای آق قویونلو ظاهر شد و سوگند یاد کرد اسماعیل در خاک و سرزمین او بسر نمی برد... پس از این کار نمایندگان ناگزیر شدند خواه ناخواه از لاهیجان بروند، اما رستم به این سوگند دلخوش نشد بلکه میخواست به گیلان لشکر بکشد که به دست پسر عمویش گوده (یعنی کوتوله) احمد و ایبه، تاج و سر خود را از دست داد. این واقعه در سال 902 هجری رخ داد.

بعد از رستم زوال حکومت آق قویونلو که به صورت غیر قابل وقفه ای شروع شده بود از نظر تیزبین اسماعیل که شخصیت کامل و زودرس او یکی از جالب توجه ترین و بدیع ترین حوادث تاریخ جهان است پوشیده نماند. هنگامی که در سال 905 هجری او یعنی پسر بچه ای که هنوز سیزده سال تمام نداشت از لاهیجان خارج شد تا میراث جدش اوزون حسن را قبضه کند تاریخ حکومت روحانی اردبیل به پایان آمد و تاریخ دولت واحد ملی ایرانی سلسله صفوی آغاز گردید.

از حکومت مغولان فقط قسمت کوچکی تحت حکومت میرزا حسین بایقرا در هرات باقی مانده بود و در دیگر بخشهای ایران و ترکستان و عراق استیلاگران دیگر فرمان میراندند. با در نظر گرفتن استقبال مردم از دعوت نوربخش و اندیشه ظهور مهدی(عج) و فساد اوضاع که اذهان را انباشته بود. جنبش اسماعیل صفوی، پس از کوششهای گذشتگانش به مثابه حرکت نهایی شیعیان رخ داد و چنان توفیق بارزی یافت که تمامی شرق اسلامی را تکان داد. شاه اسماعیل توانست تمام ایران را زیر پرچم خود در آورد و نزدیک بود حتی آسیای صغیر را ضمیمه متصرفات خود سازد.

این جنبش بیشتر سیاسی بود تا مذهبی و صوفیانه، ولیکن نمونه جالبی بود از بهترین روش دست یافتن به قدرت به شیوه ایرانی، که به عنوان یک نمونه بارز بیانگر کلیه جنبشهای ایرانی بر ضد تازیان و بیگانگان دیگر است و به روشنی نشان میدهد که داعیه داران ایرانی فقط از طریق تصوف و ولایت میتوانستند اذهان مردم را متوجه خود سازند.

برزه

لغت نامه دهخدا

برزه . [ ب َ زَ ] (اِخ ) نام شهری به آذربایجان . (معجم البلدان ). ...

برزه

لغت نامه دهخدا

برزه . [ ب َ زَ] (اِ) (از: برز بمعنی زراعت + هَ ، پسوند نسبت ) شاخ درخت . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : مکن بیش جهد و مزن آتشی که در برزه ٔ تر نخو ...

برا ی اطلاعات بیشتر از مسائل تاریخی برروی مطالب زیر لینك نمائید !
اردبیل در دورۀ حاکمیت فرقۀ دموکرت آذربایجان

باورها و وضعیت دینی در ارّان -


اوضاع سیاسی ارّان در دوران خلافت امویان(41-132 هـ)

سیمای ترکان در دیوان حافظ

اوضاع سیاسی ارّان پیش از اسلام


داستانی تلخ درباره اعدام بابک

اصلاحات ارضی در ایران


وجه تسمیۀ ارّان و علّت فراموش شدن نام آن

مذهب شیخ صفی الدین اردبیلی



ابن فندق(ظهیرالدین ابوالحسن علی بن ابی القاسم زید بیهقی )


اردبیل شهری در گذر تاریخ

تبریز در گذر تاریخ



بابک خرمدین دلاوری از آذربایجان




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 18 آذر 1393 07:43 ب.ظ

سم سرخ سرطان زا در گوجه فرنگی، چه کسی پاسخگوست؟

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-07:37 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 18 آذر 1393-03:25 ب.ظ

شایعات آلودگی مواد غذایی در فضای مجازی ادامه دارد

تهران - ایرنا - سایت پارسینه نوشت: شاید آن روزها که گوجه فرنگی از کشور پرو به انگلستان و هلند و بعد از آن کشورهای شرقی رسید، کسی فکر نمی کرد روزی بیاید که این میوه که در گیاه شناسی از آن به عنوان سبزی یاد می کنند انقدر خبر ساز شود که هر سال در رسانه های کشور جایی برای خود داشته باشد.

در واقع هر سال با رسیدن فصل سرد موج گرانی گوجه فرنگی آغاز می شود و تا آنجا پیش می رود که گوجه را برای مدتی از سبد خانوارها حذف می کند.

امسال نیز این اتفاق رخ داد و گوجه حتی در برخی محله های تهران تا کیلویی 10 هزار تومان نیز فروخته شد.

اما این همه ماجرای گوجه ای امسال نبود و به تازگی خبر آلودگی گوجه فرنگی ها به سم سرخ نیز بار دیگر افکار عمومی را به خود جلب کرده است.

*آلودگی گوجه در شبکه های اجتماعی

ماجرا هم از این قرار است که در روزهایی که هر روز با طلوع خورشید خبر جدیدی از آلودگی مواد غذایی روی خط رسانه ها می رود این بار نوبت یک پیام وایبری بود که گوجه را آلوده اعلام کند.

متن پیام از این قرار بود:

' بسیار مهم وفوری...

لطفاازخوردن واستفاده ازهرگونه گوجه در غذاها و یاسالاد ویا به هرنحوی اکیدا خودداری کنید چرا که با بی مسوولیتی بازرسان و دست اندرکاران دولتی تمامی کشاورزان سودجو بااستفاده از سمی به نام سم سرخ که فوق العاده خطرناک وسرطانزا میباشد گوجه های خود را روانه بازار می کنند.

این سم که بانام (Finish) که ساخت چین است وبه صورت قاچاق به واسطه افرادی سود جو و خدانشناس بدست کشاورزان میرسد و پس از پاشیده شدن توسط سم پاش گوجه های سبز را در عرض چند روز قرمز میکند که کشاورزان از این طریق گوجه های خود را زود تر از دیگر کشاورزان مناطق دیگر کشور روانه بازار می کنند. دوستان این سم عوارض جبران ناپذیری بر روی دستگاه گوارش ازجمله معده و روده گذاشته وچه بسا که دلیل زیادی از این سرطانها ومرگ ومیر همین سم وسهل انگاری مسئولان است.

همچنین توجه داشته باشید که در حال حاضر کشاورزان شهرستان بهبهان از این سم استفاده میکنند. لطفا به اشتراک بگذارید شاید به دست مسولان برسد.'

خبری که البته به گوش مسئولان رسید و این بار به نوعی تکذیب هم نشد.

این در حالی بود که پیش از این شایعه آلودگی نارنگی های وارداتی به یک کرم کشنده در رسانه های گروهی پیچید و تکذیب شد.

هورمون نه سم!

در واقع، در پی مطرح شدن استفاده کشاورزان از نوعی سم چینی خطرناک برای رسیدن گوجه فرنگی، معاون سازمان حفظ نباتات به تازگی اعلام کرده: گرچه این ماده که نوعی هورمون است که در آمریکا و اتحادیه اروپا به عنوان ماده مجاز ثبت شده، اما تا در ایران شناخته و ثبت نشود، استفاده از آن مجاز نیست.

یحیی ابطالی معاون سازمان حفظ نباتات در این باره گفت: این ماده که برای زودتر رسیدن گوجه فرنگی استفاده می شود یک ماده سمی نیست و هورمونی است که در سال 1905 در آمریکا و در سال 2006 در اتحادیه اروپا به عنوان ماده هورمونی مجاز در زودتر رسیدن برخی محصولات کشاورزی ثبت شده است.

وی افزود: به محض رسیدن گزارش استفاده از این ماده هورمونی در مزارع کشور، سازمان حفظ نباتات نامه ای در تاریخ 23 تیرماه سال جاری به سازمان غذا و دارو وزارت بهداشت و درمان آموزش پزشکی مبنی بر ارائه نظر فنی از سوی این سازمان، ارسال کرد.

ابطالی گفت: سازمان غذا و دارو در تاریخ سی ام شهریورماه در پاسخ به این نامه اعلام کرد که ' با توجه به عدم شناخت نسبت به این ماده و ثبت نشدن آن در کشور، اقدامات لازم جهت عدم مصرف آن در مزارع را انجام دهید'. نهایتا در بیستم مهرماه و قبل از فرا رسیدن برداشت گوجه فرنگی به همه استان ها اعلام شد که علی رغم مضر نبودن این ماده به دلیل ثبت شدن آن در اتحادیه اروپا و آمریکا تا زمانی که این هورمون در کشور به ثبت نرسیده است، هیچ کشاورزی حق استفاده از آن را ندارد.

معاون سازمان حفظ نباتات یادآور شد: برخی از محصولات مانند انگور، خیار و غیره رشدشان پس از برداشت کاملا متوقف می شود. اما برخی دیگر از میوه ها مانند گوجه فرنگی، خرمالو، موز، پرتقال و غیره جزو محصولاتی هستند که پس از برداشت می توانند تحت شرایط خاص رسیده شوند و دوره رشدشان را ادامه دهند که برای این میوه ها در همه دنیا از مواد و هورمونی مجاز استفاده می کنند، مانند گاز اتیلن مصنوعی یا طبیعی که برای رسیدن موز از آن در جهان استفاده می شود.

سخنان ابطالی در واقع به نوعی وجود این سم را که از آن به عنوان هورمون نام برده شد تایید کرد هر چند که مضر بودن آن تکذیب شد.

میوه فروشان چه می گویند؟

با وجود این سخنان اما بنا بر گزارش میدانی خبرنگار شهر خبر از میوه فروشی ها بسیاری با این هورمون که به سم معروف است آشنا هستند.

احد صاحب یک میوه فروشی بزرگ در غرب تهران در این خصوص به شهر خبر می گوید: در بندر عباس آشنایی داریم که گوجه پرورش می دهد و همین امسال که گوجه گران شد برای بردن سود بیشتر از سم سرخ برای زودتر رسیدن گوجه ها استفاده کرد.

این میوه فروش تاکید می کند:البته می گویند در مزه و شکل این گوجه ها تفییری ایجاد نمی شود اما من معتقدم هر چیز مصنوعی مزه طبیعی را از بین می برد.

صالح، یک میوه فروش در نواحی مرکزی تهران و در محدوه خیابان آزادی نیز می گوید: درباره سم سرخ شنیده ام اما نمیدانم گوجه هایی که از میادین میوه تهیه کردیم با این سم رشد کرده اند یا نه؟

او در پاسخ به این سوال که درباره سم سرخ چه می دانید، می گوید: معمولا میوه دادن بوته گوجه فرنگی 80 روز یا بیشتر طول می کشد که برای رسیده شدن گوجه ها به بازار آنها رابا این سم تغزیه می کنند و این زمان بسیار کوتاه می شود.

صالح تاکید می کند: البته به نظر من این سم نیست نوعی کودشیمیایی است که همیشه هم استفاده می شده!

مالک میوه فروشی در شرق تهران اما از سم سرخ چیزی نمی داند.او در این خصوص به شهر خبر می گوید: ازآنجایی که مردم ایران عادت دارند هر چه گران شد، بیشتر بخرند و بر گرانی دامن بزنند به نظر من این شایعه پخش شده تا مردم در روزهایی گرانی گوجه ،کمتر گوجه بخرند.

او در پایان می گوید: 30 سال است میوه فروشم و درمیادین میوه رفت و امد دارم اما چیزی از سم سرخ نشنیده ام.

نظر یک پزشک در خصوص سم سرخ

در این میان اما دکتر علی مجیدی پزشک عمومی و متخصص تغزیه درباره شنیدن خبر آلوده بودن گوجه فرنگی ها به سم سرخ به شهرخبر می گوید: این خبر در وایبر برای من هم فرستاده شده که توجهم را جلب کرد.

او ادامه می دهد: روزانه مراجعان بسیاری در خصوص مشکلات گوارشی در مطب دارم که بسیاری از آنها هم بعد از آزمایشات دقیق مبتلا به ناراحتی های پیشرفته مانند سرطان معده هستند اما در هر حال هرگز ثابت نشده که به تنهایی یک هورمون و یا حتی یک سم بتواند تنها دلیل سرطان های گوارشی باشد.

این پزشک تاکید می کند: هر چند خارج کردن رشد میوه و سبزیجات از حالت طبیعی را به طور کلی نمی پسندم اما وقتی به گفته مسئولین این سم سرخ یا همان به نوعی هورمون رشد در اروپا و آمریکا تایید شده است پس نمی تواند مشکل خاصی ایجاد کند.

گفتنی است تلاش های شهر خبر برای تماس با وزارت بهداشتی ها در این خصوص بی نتیجه ماند و امید است مسولین محترم در وزارت بهداشت در خصوص این سم اظهار نظر کنند تا بی اعتمادی به مواد غذایی تولید داخل کمتر شود و کمتر شاهد شایعات اینچنینی در فضای مجازی باشیم.




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

ریشه یابی نام اربیل

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-07:35 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 17 آذر 1393-10:36 ب.ظ


از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

اَربیل (کردی: هه‌ولێر،[۲] Hewlêr، با تلفظ: هاؤلِر، عربی: أربیل‎) یکی از شهرهای کردستان عراق و مرکز استان اربیل است. مختصات جغرافیایی آن ۳۶٫۱۲ شمالی و ۴۴٫۰۱ شرقی است و در ۸۰ کیلومتری شرق موصل قرار گرفته‌است. جمعیت این شهر در سال ۲۰۰۹ (میلادی) ۲٬۲۹۳٬۸۳۹ نفر برآورد شده‌است. قدمت شهرنشینی در این شهر به ۶۰۰۰ سال پیش از میلاد می‌رسد[۳][نیازمند منبع] و یکی از قدیمی‌ترین شهرهای مسکون دنیاست.[۳][نیازمند منبع]

نام اربیل بر اساس قواعد زبان کردی با قلب آوایی روبه‌رو شده و توسط کردها به صورت «هه‌ولیر» تلفظ می‌شود.[۴] (مقایسه شود با حه‌مه که تلفظ کردی محمد است یا وه‌فر که شکل کردی برف است)


ریشه یابی نام

۱. نام آن از ریشهٔ سامی «اربع ئیلا» به معنای «چهار ایزد» است. نام امروزی کردی آن یعنی هه‌ولیر هم دگرگون‌شدهٔ همان واژهٔ اربیل است. اربیل در زمان آشوریان مرکز دینی مهمی برای آیین پرستش ایزد ایشتار(اشتاروت)[۵] بود.

۲. نام «اربیل» از دو بخش تشکیل شده، بخش اول آن (ار) به معنای آریایی، و بخش دوم آن (بیل) یا ویل به معنای شهر است؛ با توجه به ساکنان کرد نژاد و کرد زبان این شهر، نام آن یعنی شهر آریایی. البته در خور یادآوری است که پسوند ویل یا بیل به معنای شهر یکی از پسوندهای بسیار پرکاربرد در تمامی زبانهای هند و اروپایی است، و با واژه ville (شهرستان در زبان فرانسه) و Village (روستا در زبان انگلیسی) هم ریشه می‌باشد؛ در زیر چند نمونه از آن بیان می‌شود: اربیل، خزرویل، لوندویل (ایران)، الفورویل، شربورگ-اکتوویل، ابوویل (فرانسه) نشویل، براونزویل، ناکسویل، هانتسویل (آمریکا).



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -



  • تعداد کل صفحات:23 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...