تبلیغات
آنایوردم آستارا - حکایتی از ستارخان...افتخار آذربایجان


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

حکایتی از ستارخان...افتخار آذربایجان

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 18 آذر 1393-07:24 ب.ظ


مربوط به پروفایل

 

 

حکایتی از وی:

من هیچ گاه گریه نمیکردم، چون اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان زمین میخورد ایران نیز زمین میخورد.
اما من دوبار آن هم در یک روز گریه کردم:
حدود نه ماه بود تحت فشار بودیم، بدون لباس و بدون غذا. از قرارگاه بیرون آمدم و چشمم به یک زن و بچه ی در بغلش افتاد.
دیدم بچه از آغوش مادرش پایین آمد و چهار دست و پا به طرف بوته ی علفی رفت.
علف را از ریشه در آورد و شروع کرد به خوردن خاک ریشه ی علف.
با خودم گفتم الان مادر این بچه به من فحش خواهد داد و خواهد گفت که لعنت به ستارخان که مارا به این روز انداخته.
اما مادر بچه اش را بغل کرد و گفت:
اشکالی ندارد فرزندم، خاک میخوریم ولی خاک نمیدهیم.
و آنجا بود که اشکم سرازیر شد

 

مربوط به پروفایل

 

 

 

گاهی لازم است
بیخیال شویم
بیخیال گذشته
بیخیال آینده
بیخیال احساس
و بیخیال اگر ها و شاید ها
گاهی لازم است بگوییم: هرچه بادا باد

اما در این میان کسانی هستند یا بهتر بگم بودند که از همه چی راحت نگذشتن

ستارخان هایی که ماندند، مقاومت کردند و ماندگار شدند.

*روحش شاد و یادش گرامی*



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 18 آذر 1393 07:24 ب.ظ

م شادمانفر
سه شنبه 18 آذر 1393 07:57 ب.ظ
سلام وبلاگ بسیارزیباهمراه بامطالب آموزنده ای دارید
باتشکر
هدیه وبلاگ دیارکرمانشاه به شما
طالب دنیابمانندکسی است کهمشتی آب برمیداردودرعین حالکه آب ازمیانه انگشتانش میریزد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر