تبلیغات
آنایوردم آستارا - من یک آریائی هستم...ارسالی ارژنگ از هشتپر تالش


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

من یک آریائی هستم...ارسالی ارژنگ از هشتپر تالش

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
چهارشنبه 3 دی 1393-06:05 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 3 دی 1393-08:40 ق.ظ

  نمیدانم مطلب زیر را خوانده اید یا نه! به راستی من وقتی سخنان اینها را میبینم، نمیدانم به حالشان بگریم یا اینکه به سخنانشان بخندم:

من آریایی ام. خدای من ایران است. پیامبر من کورش بزرگ است. امامان من داریوش بزرگ، خشیارشا، مازیار، انوشیروان عادل، یزدگرد. امام زمان من کاوه اهنگراست. رهبر من فروغ فرخزاد روحانیون من فردوسی. کتاب مقدس من شاهنامه است. اصول و فروع دین من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است. عاشورای من قادسیه است. شهدای من رستم فرخزاد و بابک خرم دین است. پرچم من درفش کاویانی است. بهشت من آزادی است. عید من مهرگان و نوروز است. محراب من دل است. دین من عشق و دانش است. ایمان من خرد است!!!

 

  ای مردم دنیا، من هم ایرانی ام، ولی احمق نیستم! باور کنید این سخنان پر از بیخردی، سخن من نیستند.

  باور کنید، من میدانم که «ایران» بخشی از زمین است و نه خدای جهان، و به خوبی میدانم که کلّ جهان مخلوق خداست و نه اینکه جزئی از جهان خدا باشد!

  من  ایرانی  هستم، ولی اینکه آریائی هستم  یا نه دلیل نمیشود که کوروش را پیامبر خود بدانم، آنهم وقتی که او هرگز ادعای پیامبری نکرده است.

  آری من ایرانی هستم، ولی میدانم امام کسی است که از سوی خدا برای مردم حجّت است، و نه دژخیمان ستمگری چون داریوش، خشیارشا، مازیار، انوشیروان و یزدگرد، که جز با تکیه به شمشیرشان، نتوانستند دل کسی را به دست بیاورند. آیا همین داریوش نبود که وقتی یکی از مخالفینش را گرفت، دماغ و گوش و زبان او را برید و چشمانش را در آورد و او را به دار آویخت؟ آیا همین خشیارشا نبود که وقتی خواست به یونان تجاوز کند، یکی از اطرافیانش از او خواهش کرد که پسرانش را به جنگ نبرند و او قبول کرد ولی دستور داد که آن پسران را پیش از شروع حرکت سپاه، بکشند؟ آیا همین انوشیروان به اصطلاح عادل نبود که مزدکیان را به فریب داخل کاخش کشید و بیست هزار مزدکی نگونبخت را به انتقام اینکه مزدکیان سعی کرده بودند، مانع از پادشاه شدنش بشوند از دم تیغ گذراند؟ آیا یزدگرد اوّل نبود که دستور تکه تکه کردن مسیحیان را میداد؟

  باور بفرمایید که من میدانم امام زمان یعنی چه! امام زمان یعنی رهبری الهی، منصوب شده از سوی خدا، که در زمان ما زنده و حاضر است و اگر او را نمیبینیم بخاطر بدی خودمان است. چگونه شخصیتی خیالی و غیرواقعی چون کاوه آهنگر که طبق اساطیر در عهد ضحّاک میزیسته، و عملش، عملی خودجوش بوده و نه مأموریتی الهی، میتواند، در تعریف امام زمان بگنجد؟!

  ای مردم دنیا بدانید، عقل من به این میرسد که رهبر من باید یک فرد آگاه باشد نه شاعر ناچیزی چون فروغ فرخزاد، که آنقدر ضعیف النفس بود که پیش از مرگش یک بار خودکشی هم کرد؛ و روحانی من کسی است که علوم روحانی را فراگرفته باشد، نه کسی چون فردوسی که بزرگترین کارش تبدیل داستانهای ایران باستان به شعر است!

  باور کنید، من هرگز یک کتاب شعر را که در آن قصه هایی پر از اغراقهای ملّی مطرح شده است، کتاب مقدّس خود نمیپندارم. کتاب مقدّس، کتابی است که تقدّس داشته باشد و تقدّس جز با مورد تأیید بودن از سوی خدا به دست نمیاید. چگونه من میتوانم گمان کنم که خدا هم عاشق ما ایرانیان است و کتابی پر از اغراق چون شاهنامه را تقدّس میبخشد؟ چنین خدای نژادپرستی، اصلاً نخواهد بود. البته بد نیست بدانید که اگر من شاهنامه را نیز کتاب مقدّس خویش میدانستم، آنگاه باز باید پیرو دین اسلام میشدم. چرا؟ زیرا شاهنامه حضرت محمّد(ص) را پیامبر میداند، و نویسندۀ آن فردوسی، خود را مرید و خاک پای اهل بیت میخواند، فردوسی میگوید:

چهارم علی بود جفت بتول که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم دَرست دُرست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین کزیشان قوی شد به هر گونه دین

منم بندهٔ اهل بیت نبی ستایندهٔ خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازو تندباد

 چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین همان چشمهٔ شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایلست ترا دشمن اندر جهان خود دلست

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان نه برگردی از نیک پی همرهان

همه نیکی ات باید آغاز کرد چو با نیکنامان بوی همنورد

از این در سخن چند رانم همی همانا کرانش ندانم همی

 

  ای مردم دنیا، باور کنید من هم به عنوان یک ایرانی شاید هم  آریائی، مثل شما میتوانم بفهمم اصول و فروع یک دین چیست و آن را به لوح کوروش که چه بسا برای تحمیق مردم بابل نگاشته شده باشد، محدود نمیکنم. اصول یک دین یعنی مبانی الهیاتی آن دین و فروع یک دین هم یعنی احکام آن دین. اصول و فروع یک دین عبارت نیست از چندین قانون به اصطلاح حقوق بشری، که سعی میکند زهر استعمار را در کام مردم شیرین کند.

  عاشورای من در قادسیه رخ نداد، در کربلا رخ داد و چه نگونبخت و احمقند کسانی که زمانی را به مکانی نسبت میدهند و میگویند «عاشورای من، قادسیه است»!! در قادسیه اگر عربها افراد متجاوز و ستمکاری بودند هم، در مقابلشان افراد ستمکارتر و متجاوزتری قرار داشتند که هرگز نمیتوانستند به عربها درس اخلاق بدهند؛ در قادسیه برتری قوا از جانب ایرانیان بود و نه اعراب. در مقابل، در کربلا، جنگ بین دو دسته بود: متجاوزینی که وارث ستم و اشرافیگری و تجاوز قیصرهای روم و خسروهای ایران بودند، و در مقابلشان انسانهایی که پاکترین مخلوقات خدا بودند و اگر این ظالمین به حال خود رهایشان میکردند، قصد جنگ با کسی را نداشتند. جنگی که در کربلا رخ داد، مثل جنگ قادسیه جنگی بر سر خاک و سرزمین نبود، مثل قادسیه جنگ دو سپاه انبوه نبود، جنگ لشگری از ستمکاران عالم، وارثان فرعونها و قیصرها و خسروها، با هفتاد و چند بندۀ نیک خدا، به فرماندهی وارث انبیاء از آدم تا خاتم، بود. اگر در قادسیه مانند ابوالفضل العبّاسی دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند علی اکبری دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند قاسم دارند معرفی کنند، و آیا در قادسیه، گوهری چون حسین و خواهری چون زینب را دارند که معرفی کنند؟!

  شهدای من بدون شک افرادی بسیار ارزشمندتر از رستم فرخزاد و ...،  ستمکار ناپاک، هستند. آیا من باید چون ایرانی ام هر کس در جهت توفّق بخشیدن به نژاد من کاری کرد و در این راه کشته شد را شهید بدانم؟! هرگز.

  ای مردمان جهان، درفش کاویانی نمیتواند پرچم من باشد! زیرا ما دو درفش کاویانی داریم: یکی آنکه در اساطیر آمده است و بیشتر وهم و خیال است تا حقیقت، و دیگری پرچم حکومت زورگو، مستبد و ظالم ساسانی بوده است، که الان منقرض شده است. چرا باید پرچم حکومتی زورگو و ظالم را که دیگر وجود ندارد، پرچم خود بدانم؟ مردم دنیا، باور کنید این جهالتها سخنان من، به عنوان یک ایرانی، نیست!

  مردم دنیا باور کنید من فرق بین بهشت و آزادی را میفهمم! احمقهایی که میگویند «بهشت من آزادیست» تنها حماقت خود را نشان میدهند. آیا بین شما نیز افراد کودن زندگی نمیکنند؟ پس گمان نکنید که تمام ایرانیان و یا به قول آقایان آریائیها، کودن هستند، اینها اقلیتی از نخاله های ما هستند، که از بد روزگار به جای آلات الواطی، قلم و کیبرد رایانه به دست گرفته اند!

  من همچنین فرق بین عید و جشن را میفهمم و جشن .... و جشن مهرگان را عید نمیخوانم! ضمن اینکه قادر هستم بین مناسبتهای ملّی و مناسبتهای دینی، فرق قائل شوم!

  و باز بدانید که من میفهمم فرق بین محراب و دل را، و فرق بین دین و خرد را، هر چند از راه دل به محراب و از راه خرد به دین میرسم، ولی آنها را با هم یکی فرض نمیکنم!

  البته دین را عشق و دانش نمیدانم، دین تعریفی بسیار بالاتر از این دارد. بدون شک عشق به خوبیها در دین اهمیتی بسیار دارد. دانش و عقلانیت در دین اهمیت زیادی دارد. ولی من دین را به این دو واژه محدود نمیکنم. دین من، برنامۀ بزرگ الهی برای سعادت تمامی انسانها و نه فقط ایرانیان، است.

 

آری من یک ایرانی هستم... ولی احمق نیستم! از مردم جهان دعوت میکنم، که حساب این احمقها را، از حساب مردم ایران، جدا بدانند و برای نجات ما از شرّ این احمقها، دعا نمایند.


 باتشكر از  ارژنگ بزرگوار

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر