تبلیغات
آنایوردم آستارا - شریعتی و عصر جولان مارکسیسم


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

شریعتی و عصر جولان مارکسیسم

نوشته شده توسط:سجاد یوسفی
سه شنبه 28 بهمن 1393-12:41 ق.ظ



به مناسبت 29 خرداد سی وهفتمین سالگرد خاموشی، دکترعلی شریعتی

...و او که اندیشه هایش آماج توفنده ای بود بر پیکر مارکسیسم در ایران.

 نویسنده: رضا نعمتی کرفکوهی

بنام خداوند سخن آفرین

دو قرن اخیر را میتوان قرون پیدایش وبروز وظهور مکاتب فلسفی وایدئولوژی درجهان نامید.هر کدام از این مکاتب وایدئولوژی ها،شعار سعادت دنیوی بشر را علم نموده وبه یدک میکشیدند.یکی از معروفترین این مکاتب،مکتب مادی مارکسیسم یا همان ماتریالیسم تاریخی بود.این مکتب سرچشمه اش اندیشه های «هگل» بود که بعدا «کارل مارکس» مروج ونظریه پرداز آن شد که به مکتب مارکسیسم شهرت پیدا کرد.کمونیسم پدیده سیاسی ومکتب حکومتی وسوسیالیسم تز اقتصادی این مکتب را نمایندگی میکرد.

ماتریالیسم تاریخی که جهان را فقط از بعد فیزیکی تشریح میکرد ومتافیزیک را زاییده تخیل بشر می پنداشت وشعارعلم گرایی را پیشه خود ساخته بود، ناگهان در محافل علمی با دست تهی مواجهه شدوخودش را خلع سلاح دید. سپس چاره ای برای رهایی از این مخمصه به سرش خطورکرد واصلهایی به آن اضافه نمود وخودش را ماتریالیسم دیالکتیک نامید و راه بحث وجدل را پیشه خود ساخت.

این مکتب از جنبه اعتقادی به جهانی منهای خداوند، جامعه ای بدون دین،ووجود انسان را وجودی مادی وپیدایشی،وهمانند سایرحیوانات وطبق نظرمتفکرشان «داروین» انسان را تکامل یافته ای از (میمون ) می پنداشت.این مکتب مرگ را پایان راه انسان ونیستی را پایان هستی قلمداد میکرد.پیدایش همه چیز را تصادفی و تکامل را زاییده انفجارمیدانست. دین را افیون (مواد مخدر)  توده ها وبی دینی را انتلکتوئل و روشنفکری قلمداد میکرد.

این مکتب از نظر ایدئولوژی،مارکسیسم واز نظراجتماعی واقتصادی، سوسیالیسم،واز نظر سیاسی تئوری برپایی حکومت کمونیسم را در جهان مطرح کرده بود.کمونیسم فرزند خلف این مکتب است که در این مقال بیشتر به آن خواهیم پرداخت.

زاییده تفکر مکتب ماتریالیسم، برپایی حکومت کمونیستی در کل جهان بود.حکومتی که در آن، مردم نان خور دولتند وزندگی خصوصی وشخصی را نمی فهمند.در این نوع حکومت دولت مالک همه ی شئونات زندگی مردم است.ومردم خودشان شخصا حق تملک ملکی را ندارند.از نظر فعالیت سیاسی مردم فقط باید در تنها حزب سیاسی حاکم که همان حزب کمونیست است مشارکت داشته باشند.محیط زندگی بسته، ازاطلاعات روز دنیا بی خبر،فقط باید به رسانه های  دولتی گوش فرا دهند.

مبلغان حکومت کمونیستی قبل از رسیدن به حکومت،شعار نان، مسکن،آزادی وبرابری وعدالت سر میدادند.ولی بعداز برپایی حکومت، دیگر از آن آزادی اجتماعی وسیاسی موعود خبری نبود.درنوک پیکان مبارزات اجتماعی واقتصادی وسیاسی چنین نظامی، کاپیتالیسم وامپریالیسم (نظام سرمایه داری )غرب بود.البته چهره های شاخص وبنیانگذار این مکتب،جملگی متولدجهان غرب از جمله ( آلمان ) ورشد یافته فرهنگ آن دیاربودند.خودشان زاده غرب بودند ولی مؤسس بلوک کمونیستی شرق شدند.

پس از شکست حزب نازیسم آلمان هیتلری وارتش متحدین در خاک روسیه ی آن زمان،وبا تأسیس اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی، کشورپهناور شوروی به عنوان ابر قدرت شرق وبزرگ پرچمدارحکومت کمونیسم در جهان،ایدئولوژی مارکسیسم لنینسم بدلیل شعارهای دلربایش از جمله" عدالت گستری" دفاع ازتوده مردم" وطبقه زحمتکش (کارگروکشاورز)طرفداران زیادی را در سطح بین المللی بر گرد خود جمع نمود.وبا تحریک نمودن توده های مردم وبا برپایی حکومتهای کمونیستی در مشرق زمین وسلاونای شرق ،عملا دنیا را به دو قطب متضاد (شرق وغرب)تقسیم نمود.

حال اینکه چرا مارکسیسم برای تغییر جهان پیرامون خود،سراز طبقه کارگروکشاورز،در کارخانه ومزرعه در آورد.دلیلش این بود که مارکسیسم، خودش زاده فلسفه بود.واز نظر ریشه ای از مکتب فلسفی هگل متولد شده بود.از آنجا که بین علم وفلسفه فرقیست بسیارودرهم هضم نمی گردند،ولی مارکسیسم بعداز تولد ورشد دوران جوانیش،در مصاف با مکاتب علمی در محافل دانشگاهی،خودش را یک مکتب علمی!، وتمام نظریاتش را منطبق با علم دانسته وخودش را یک مکتب ضد ایدئولوژیک معرفی نمود.

درواقع اسلحه ای که در دستش نبود ولی ادعای داشتنش را داشت. این بود که در محافل علمی توان ایستادگی نداشت واندک اندک پای خودش را در مناظرات علمی لرزان میدید.مارکسیسم بعدازآن حس کرد دیگر اعتبارش را در دانشگاها از دست داده ودر آن محافل حرفی برای گفتن ندارد.لذا اعتبار از دست رفته اش را با ایدئولوژیک کردن خود در مزارع وکارخانه جستجو نمود.

در اینجا به سخنان ایدئولوژیکی مارکس اشاره ای میکنیم تا ببینیم چگونه مارکس با بیان این سخنان،تمام سخنان گذشته اش ونظریه علمی بودن خویش را زیرپا می گذارد.(نقل از کتاب اسلام شناسی دکترعلی شریعتی)

(ای کارگر! پیروزی طبقه ی تو مثل طلوع خورشید فرداست.جبری ولایتغیراست،وبی هیچ تأخیری سرمیزند،ومن وتوودیگران را در طلوع آن، تأثیری نیست.پس اگر نیروی تو یکهزاروم نیروی آنها (منظورسرمایه داران)باشد واگردر صد جبهه،شکست بخوری وآنها را پیروز ببینی،واحساس کنی که تو ضعیف تر میشوی وآنها قوی تر، نباید در پیروزی قطعیت تردید کنی.بلکه پیروزی "پرولتریا" ( طبقه کارگر)در اختیارتو وآنها نیست! " بلکه براساس تصادم جبری دیالکتیکی بین دوطبقه است!!)

می بینیم که مارکس، بنیانگذارمکتب مارکسیسم،اینگونه مکتب علمی اش را به ایدئولوژی تبدیل میکندوبراساس همین ایدئولوژی بود که کمونیسم در جهان قد برافراشت وبزرگترین دست آورد سیاسی اش،"انقلاب اکتبر" وتأسیس حکومت جهانی کمونیستی توسط "لنین" در کشور پهناوری بنام " اتحاد جماهیر شوروی در شرق جهان شد.

در میان دنیای شرق وغرب،دنیای دیگری نیز وجود داشت ودارد بنام جهان اسلام.جهان اسلام بدلیل داشتن حکومتهای سنتی پادشاهی،آنهم وابسته به دنیای غرب (که بعدها تعدادشان به بلوک تازه تأسیس شرق وابسته شدند)دارای اقتصادی سنتی وتجارتی بعضا وابسته به اقتصاد تک محصولی (نفت)وبه دلیل عدم برخوداری از صنعت وتکنولوژی روزدنیا،به جهانی حاشیه نشین ومنزوی تحت سیطره شرق وغرب به زندگی روزمره خود ادامه می دادند.این کشورها در جهان دوقطبی حرفی برای گفتن نداشتند وحتی توانایی برپایی نظامی مستقل از دو بلوک را نیزدر خود نمی دیدند.

مکتب اسلام در میان کشورهای اسلامی صرفا بعنوان یک آیین اخلاقی وفرهنگی وعبادی قلمداد می شد وشایدهم صرفا عبادی.واز نظر فرهنگی هم حاکمان این کشورها به فرهنگ بیگانه توجه داشتند.از طرفی وجود اختلافات مذهبی در میان ملل اسلامی که خواست استعمارگران بود،فکرپیروان هرمذهبی را معطوف به این موضوع میکرد که تا بگوید مذهب من نسبت به سایر مذاهب اسلامی دارای برتریست.(متأسفانه هنوزهم ادامه دارد) این طرز تفکر سبب میگردید تا کدورتها در بین پیروان مذاهب اسلامی تقویت گردد.

این نوع نگرش شاید اصلی ترین عامل انحطاط و وانهادگی مسلمانان نسبت به سایر ملل جهان باشد.زندگی در میان این جوامع از جمله جامعه ی ایران،بصورت سنتی ونظام اجتماعی و اقتصادی آن ارباب رعیتی بود. بطوری که اقتصاد در دست ارباب، زمین در دست مالک،و عامه مردم روستا نشین،وروستا که اصلی ترین مرکز ومنبع اقتصادی کشوربود به دست "خان " اداره میشد.رعایا که توده مردم را تشکیل میدادند، اجازه نفس کشیدن را هم از اربابشان می گرفتند.

با پیروزی ارتش متفقین در جنگ جهانی دوم،دنیا عملا وبه صورت کامل به دوقطب شرق وغرب از نظر سیاسی واقتصادی وایدئولوژیک تقسیم شد.در مجاورت کشور عزیزما ایران،ابرقدرتی باتز سیاسی کمونیسم وباایدئولوژی مارکسیسم به رهبری "لنین" وسپس "استالین" با نام "اتحاد جماهیر شوروی" قد برافراشت.زمان،زمان اوج فعالیت وتبلیغات برای صدورانقلاب کمونیستی به سرتاسرجهان بود.

تاجای که در ایران نیز حزبی بدین منظوروبا ایدئولوژی مارکسیسم با حمایت اتحاد شوروی تأسیس گردید وبنام " حزب توده ایران " به فعالیت سیاسی پرداخت وباشعار عدالتخواهانه وظلم ستیزانه به هواداری ازکشاورزان ورعایا پرداخت.این حزب در میان روستائیان توانست گروهی را دور خود جمع وبااربابان ومالکان محلی درگیرواز جمع آوری مالیات برای آنان جلوگیری کند.

از طرفی دیگر این حزب توانسته بود به کمک هسته های جاسوسی شوروی،در ارتش شاهنشاهی ایران نفوذ پیدا کند تا در فرصتی مناسب بتواند خواسته های اربابش را در ایران پیاده کند.حزب توده ایران، درمیان توده مردم ایران با زیرکی خاصی که داشت،هرگز اندیشه ضد دینی وضدخدایی خودرا بروز نمیکرد.زیرا به این نتیجه رسیده بود که عامه مردم ایران را اقشارمؤمن ومذهبی تشکیل میدهند ومخصوصا رعایا،گوش شنوایی برای شنیدن اینگونه سخنان ندارند ونباید با شعار ضد دینی وارد عرصه شد.

حزب توده در میان آنان خیلی محتاطانه عمل میکرد وفقط شعار دفاع ازرعیت را در مقابل مالکان سرمیداد.حتی با بیان اینکه هرکس میتواند باهر ایده ومسلک واندیشه مذهبی در حزب توده ایران فعالیت داشته باشدوحتی به عبادات ونمازوروزه ی خود نیزبپردازد.

در ابتدای دهه 30 وبا روی کار آمدن دولت ملی دکتر مصدق،حزب توده مخالفت صریح خود را با دولت مذکور اعلام ودر تمام زمینه ها چوب لای چرخ دولت ملی گذاشت.شاید بیم آن را داشت که با روی کارآمدن دولت مصدق، مکتب ناسیونالیسم در ایران قوت بگیرد وکمونیسم جای پای خودش را خالی وعملا ایدئولوژی سیاسی خود را شکست خورده ببیند.در کشور هند نیز رهبر ناسیونالیست آن با الهام از دکترمصدق قدرت کامل را در دست گرفته بودو کشورش راهدایت میکرد.کمونیسم در هند هرگز نتوانست راه پیداکند ومردم هند یکپارچه به دنبال رهبرشان بودند.

ولی در ایران قضیه فرق داشت، چون شاه هنوز قدرت کاملش که همان ارتش بود را از دست نداده بود.وحشتی که حزب توده از مصدق داشت از شاه نداشت چون به نظرش آمده بود که نظام شاهنشاهی انقلاب پذیر است ولی مکتب ناسیونالیسم اگر در ایران پیروز شود دیگر انقلاب پذیر نیست چون مردم را به دنبال خود دارد. لذا شدیدترین مخالفتها را با دولت دکتر مصدق بعمل می آورد.

بعداز کودتای 28 مرداد سال 32 شاه ایران با حمایت آمریکا مجددا به قدرت کامل خود باز گشت ودولت مصدق سقوط کرد. ولی قدرت کمونیسم در ایران هنوز خطری در بیخ گوش شاه احساس میشد.آمریکا وشاه همواره در فکر ترفندی بودند که بتوانند با اجرای آن خطر کمونیست را در ایران ریشه کن کنند. زیرا در آن سالها کمونیسیم بوسیله حزب توده، هنور در روستاها در حال جولان بود.

در ابتدای دهه چهل،نظام شاهنشاهی ایران به دلیل اینکه پادشاه آن دست نشانده بلوک غرب وآمریکا بودوبلوک کمونیستی شرق نیز به مدیریت اتحاد شوروی،درحال صدورتزسیاسی و انقلاب ایدئولوژکی خود به سایرنقاط جهان بود، به دستور آمریکا نظام ارباب رعیتی را در ایران ملغی اعلام نمود.شاه ایران بااین اصلاحات می خواست به دوهدف اساسی نائل گردد.

اولین هدف: کوتاه کردن دست کمونیستها به سرکردگی حزب توده درروستاها.

به دلیل اینکه مناطق روستایی درآن سالها،بخش عمده جمعیت کشوررا تشکیل می دادند وهم نظام اقتصادی ارباب رعیتی در آن مناطق حاکم بوده ودرآنجا بدین منظوربسترمناسبی برای جولان دهی کمونیستها فراهم شده بود.

دوم:برچیدن کامل حاکمیت اقتصادی وبعضا سیاسی ملاکین وخوانین درآن مناطق بود.

چون آنان به دلیل نبود بنگاه ها وشرکتهای تولیدی واقتصادی درمملکت، نقش کلیدی را هم در زمینه اقتصادی وهم در زمینه سیاسی  ایفا میکردند.تا جای که کلیه نمایندگان مجلس شورای ملی آن سالها را مالکین وزمین داران تشکیل میدادند.وجود خوانین وملاکین در مناطق روستایی در دهه چهل را میتوان گفت که آنان، آخرین بازماندگان حاکمیت ملوک الطوایفی در ایران بوده اند وهمچنین آخرین وراث از وارثان حاکمیت فئودالیسم اقتصادی وسیاسی در اعصار گذشته تاریخ بشربوده اند.

این عده همواره خطری برای سلسله های پادشاهی محسوب می شدند.وقادر بودند پادشاهی را سرنگون ورژیمی را ساقط وخانی را جایگزین آن نمایند.تاریخ ایران همواره نمایانگر این رخدادها بوده است.بنابراین نظام شاهنشاهی ایران با اجرای این برنامه به هردوهدف استراتژیک خود می اندیشید.در مورد هدف اول باید گفت که کمونیستها در مقابل ترکشهای این انفجار، جاخالی داده ومواضع خودشان را تغییر دادند ووارد مواضع بعدی که همان کارخانجات بود شدند.ولی در مورد هدف دوم،بایدگفت که نظام شاهنشاهی کاملا به این هدف دست پیدا کرد ودست خوانین ومالکان را از روستاها کوتاه نمود.

نیمه دوم دهه چهل را میتوان عصر طلایی تاسیس کارخانجات مونتاژصنعتی وبعضا نسبتا تولیدی وخدماتی واوج رونق بورژوازی وپیدایش زندگی شهرنشینی در ایران نامید. روستاییان به شهرها هجوم، وبه عنوان کارگر در کارخانه ها، فروشنده دربازارتجارت،وهمچنین کارمند در ادارات دولتی مشغول میشدند.

خانها واربابان گذشته روستا نیزاینباربه عنوان صاحبان کارخانه در بخش خصوصی اقتصاد مملکت مشغول گردیده واینبار با کمی فرق نسبت به گذشته. فرقش این بود که آن خان وارباب گذشته در روستا زیر نظر دولت نبود،واینبارز که آمده شهر وکارخانه دار شده دیگه باید تحت قوانین قانون کارونظارت دولت به کارش ادامه دهد. رعیت گذشته ی روستا که اونیز به شهر آمده کارگر همان خان میشود! ولی فرقش با گذشته این بود که اودیگر بیمه شده وبه امید بازنشستگی کار میکند.از دهه چهل به اینطرف را میتوان دوران زرق وبرق شهرها وافول روستا نامید.

حکومت شاهنشاهی ایران برای اینکه بتواند جمعیت کشورش را درکنترل خود داشته باشد، آنان را به شهرهای بزرگ من جمله پایتخت کشانده بود.در شهرهای بزرگ وکوچک با ساختن سینماها وبارها،وگشایش اماکن تفریحی ناسالم،وباساختن وتهیه فیلمهای مبتذل سینمایی وتلویزیونی وبا راه انداختن کاباره ها وکازینوها،قصد سرگرم کردن جوانان وگرفتن فرصت اندیشیدن از آنان را داشت.

در کنار جمعیت کارگری،درآن سالها جمعیت دیگری نیزدر حال شکل گرفتن بود که پایه اش از دهه سی شکل گرفته بود ودر دهه چهل به رشد نسبی اش رسیده بود که این روند رشد دردهه پنجاه به اوج شکوفایش رسید. این جمعیت همان دانشجویان وروشنفکران دانشگاهی بودند که برخلاف سیاستهای دولت آن زمان درحال رشدبود.

بنابراین ما درآن سالها با دوطیف از جمعیت فعال روبرو می شدیم. جمعیت گارگر در کارخانه وجمعیت دانشجووتحصیلکرده در دانشگاه. در میان این دوجمعیت، جمعیت دیگری نیز به صورت سنتی وجود داشت که بازاریان بودند واداره امورشان در دست نیروهای مذهبی بود. مارکسیستها هیچ موقع نتوانستند ونمی توانستند در بینشان نفوذ کنند ودر میان آن جمعیت جای ایستادن نداشتند تا چه رسد حرفی را برای گفتن.ولی از آنجا که هرجا جمعیتی پیدا بود سروکله کمونیست ها در آنجا نمایان بود، لذا مارکسیسم اینبار با شعار " نان ، مسکن ، آزادی" حقوق کارگری،جامعه ی برابر،عدالت اقتصادی،قصد نفوذ در میان قشرگارگر را سرلوحه خودکرده بود.

مارکسیسم از آنجا که در گذشته ی تاریخی خود،در مجامع علمی ومحافل دانشگاهی بنیه علمی خودش را از دست داده بود درقبال قشردانشجووروشنفکرمسلمان هیچ موقع وارد بحث علمی نشد.لذا شعاری وارد دانشگاها شده وهمان شعاری را که برای کارگران سر میدادند برای دانشجویان نیز سرداده بودند.

مارکسیستها به این نتیجه رسیده بودند که طبقه روشنفکرودانشجو،مغزمتفکر جامعه را تشکیل میدهند،وبرای رسیدن ونایل گشتن به آرزوی دیرینه خود،یعنی برپا نمودن حکومت کمونیستی در ایران، بایستی ایده وآرمان خویش را از طریق این قشربر پیکر اجتماع تزریق نمود.متاسفانه تا حدودی نیز موفق شده بودند.توانسته بودند انسانهای پاکدلی همچون خسرو گلسرخی وصمد بهرنگی وهمچنین درگذشته متفکربزرگ جلال آل احمد را بیز همراه خود سازند که بعدها آل احمد ازآنان تبری وکتابهایی با بینش اسلامی به نگارش درآورد.

در اینجا باید نکاتی را در داخل پرانتز بهش اشاره نمایم وآن اینکه ( در آن سالها جوان ایرانی بخاطر ضدیت باخدا وپیامبروآیین اسلام ، به سمت کمونیسم نرفته بود.چرا که او بچه مسلمان بود واز پدر ومادری مذهبی متولد گشته بود.از بچه گی بهمراه پدر ومادرش درمساجد وسایر مراسمات دینی ومذهبی از جمله مراسم تاسوعا وعاشورای حسینی شرکت کرده بود. اوچنین انگیزه ای در سر نداشت که چون در مکتب مارکسیسم خدا وپیامبر نقشی ندارد پس باید رفت مارکسیست شد.

جوان ایرانی درآن سالها،پیش خودش این فرضیه را داشته که،ازنظراجتماعی وزندگی دنیوی ومادی دینم نتوانسته مرا به سعادت دنیایی وحقوق مادی وحتی آزادی برساند ومن اکنون در سایه ظلم وستم اقتصادی وسیاسی زندگی میکنم.دینم به من میگوید تو فقط در دنیای آخرت باید خودت را به سعادت برسانی! این دنیا هرچه باشد فانی است.

جوان ایرانی درآن سالها به این نتیجه رسیده بود که باید در کاردنیا هم خود را به سعادت رساند وبه عدالت وآزادی رسید.اوتشنگی رسیدن با این شعارها را دروجودش احساس میکرد.لذا اودرآن سالها تنها مکتب وایدئولوژی ای که شعار ضد امپریالیستی وضد سرمایه داری وشعارعدالت خواهانه وآزادی خواهی ورهایی از ظلم وستم نظام سلطه شاهنشاهی را سر میدهد را مارکسیسم تشخیص داده بود واز شعار نان، مسکن، آزادی خوشش آمده بود).

قرن بیستم،قرن اوج بروزو ظهورشعارهای عدالت خواهانه ی مکاتب وایدئولوژی ها بود. در این قرن این ایدئولوژی ها بودند که درجهان تشنه عدالت جولان میدادند وشعارسعادت دنیوی بشر را با خود یدک میکشیدند. همانگونه که گفته شد یکی از این مکاتب مکتب مادی ماتریالیسم دیالکتیک بود با محوریت مارکسیسم با هدف نهایی برپایی نظام کمونیستی در جهان.

قرن بیستم قرنی بود که کمونیسم داشت آرام آرام بعد از شکست نازیسم هیتلری آلمان،در جهان خودی نشان میداد وحالت تهاجم به خود گرفته بود.نظام کاپیتالیسم ومکتب لیبرال دموکراسی غرب در مقابل بزرگترین دستاورد سیاسی ای مکتب،یعنی فتح بلوک شرق داشت حالت دفاعی به خود میگرفت.انگار رؤیای "مارکس" داشت به وقوع می پیوست!

در مجامع مذهبی وسنتی درجهان اسلام وهمچنین ایران،برای مقابله با هجوم مارکسیسم وجلوگیری از نفوذ در بین جوانان، شعار " کمونیست یعنی اینکه خدا نیست " را سر میدادند.آنان فقط بااین شعار سطحی وعامیانه پسند میخواستند جوانان را از ورود به این ایدئولوژی مادی منصرف نمایند.ولی جوان ایرانی درآن سالها اندیشه اش بالاتر از این حرفها بود وبا این سخنان سطحی، قانع واشباع نمی شد.آیا کسی بود که بیاید جوان دانشجوی ایرانی را از خطر کمونیست شدن برهاند؟!

آری! در اواخر قرن بیستم بود که صدای مردی مسلمان از دیارتفتیده کویر بلند شد.

آری! او آمده بود تا به کمک اسلام بشتابد وبا منطقش واستدلالش،با جانش وزبانش با مارکسیسم ستیزه نماید.مردی که تمام وجودش عشق به خدا وپیامبروعدالت و آزادی وحق طلبی بود.هم درد دین داشت وهم درد آزادی ومردم. او احساس جوان را تا عمق جانش درک میکرد.پدیده ای نوین در میان طبقه انتلکتوئل(روشنفکر)که درآن سالها یا مجذوب فرهنگ غرب بودند،یا شیفته ی مکتب مارکسیسم شرق.

اوبه معنای حقیقت کلمه ،روشنفکر بود ویک روشنفکردیندار.اومیگفت روشنفکران متعهد بعد ازرسیدن به جایگاه آگاهی،اگربه مقام خودآگاهی نیزبرسند آنوقت وارثان پیامبران لقب خواهند گرفت.او کسی نبود جزء دکترعلی شریعتی.

شریعتی درآن سالها آمده بود تا همانند یک معدنچی،درعمق معدن اسلام،گوهرهای پنهان شده را بیرون کشد ودرصدفهای زیبا به نسل جوان هدیه کند.او اسلام را از چند منظر نگریست وهمانند منشوری چند پهلو یافت.منشوری که دریک پهلویش ازمنظراو ایدئولوژی بود. پهلویی که سالیان سال،جایش را با فرهنگ عوض نموده بود.اومعتقد بود درعصر ظهور ایدئولوژیها، باید با اسلام ایدئولوژیک در صحنه حضوریافت وبه مصاف سایر ایدئولوژیها رفت.

شریعتی با ایدئولوؤیک کردن اسلام،وباطرح اسلام ابوذری تحت عنوان «یکباردیگرابوذر» وبا نمایش آن درمحافل دانشجویی، ابوذر را به عنوان یک "سوسیالیست خداپرست" در مکتب اسلام،به دانشجویان وجوانان معرفی نمود وآنان را به گرایش به مارکسیسم جلوگیری کرد.او به قشرجوان وتحصیلکرده فهماند که آنچه راکه شما میخواهید با مارکس سوسیالیست بی خدا به آنجا برسید،میتوانید در دین خود با ابوذر سوسیالیست باخدا به آن مقصد برسید.

بدینگونه بود که با ایدئولوژیک کردن اسلام، ایده مارکسیسم را در ایران از رونق انداخت، حنای کمونیسم را در بین جوانان بیرنگ ساخت، تا جای که یک ایدئولوک مارکسیست بعدها به شهید چمران گفته بود که شریعتی انقلاب کمونیستی ایران را هفتادسال به تعویق انداخت. درجوابش شهید چمران گفته بود، شریعتی هفتادسال انقلاب اسلامی ایران را جلوانداخت!

دکترعلی شریعتی درآن روزگاربه جوان کشورش فهماند که آنچه را که تودر کمونیسم جویای آن هستی یعنی،عدالت،آزادی،معاش،رفاء،برابری،رهایی از اشرافیت اقتصادی،همه اینها یکجا در مکتب تووجود دارد. توبیا اینها را درمکتب خودت جستجوکن وآنرا به کرسی بنشان.نه از مکاتب وارداتی شرق وغرب.

احساس شریعتی این بود که با پیروزیهایی که مارکسیسم در جهان کسب کرده بود وبخش وسیعی از جهان شرق را تحت کنترل خود گرفته بود،اسلام ورسالت جهانی اش درمیان کشورهای اسلامی روبه فراموشی گرویده واین مکتب مورد ظلم قرار گرفته است.شریعتی با این تز فکری که امروز بیش از آنکه به فکر مسلمانان باشیم باید به فکر اسلام باشیم، در دهه پنجاه با وارد شدن به حسینیه ارشاد وبا طرح گفتمانی در باب اسلام شناسی عملا وارد مبارزات ایدئولوژیکی دربرابر مارکسیسم شد.

هرچند درآن زمان اورا ناجوانمردانه یک مارکسیست اسلامی نامیدند ولی چگونه میشود کسی که خود ویرانگر بنای مارکسیسم در ایران شده ومارکس را مورد نقدجدی قرار داده خودش مارکسیست باشد.این برچسب واقعا از آن برچسبهای ناچسبیست که هرگز به او نمی چسبید.

 

شریعتی با ایدئولوژیک کردن اسلام درآن مقطع تاریخی،به جرأت میتوان گفت عالیترین وبرجسته ترین دفاعیات را ازاسلام مظلوم آن روزگار بعمل آورد.اوبا طرح اندیشه هایش آنچنان از کمونیسم یک پیکر بی جانی ساخت که دیری نپایید این پیکر بی جان وبی هویت به موزه ابدی وتاریخی خود پیوست.

درپایان با سروده ای در مدح این استاداسلام شناش مطالبم را با آن به اتمام میرسانم.

پاکترین روح «شدن »

ای که نامت جاودان در یادها

یاد تو یاد آور رساترین فریادها

دانش پژوی مکتب آزادی و آزادگی

الگوی روشنگری و سمبول فرزانگی

نام تو رسوا گر زور و زر و تزویرها

یکه وتنها میان این همه تکفیرها

مظهر صدق و صفا و معدن اندیشه ای

ریشه جهل و جمود را تا نهایت تیشه ای

زبان آتشین در کام  و لب افروختـی

مرحبا بر تو قلم بر اجنبی نفروختی

تیر نطقت بر لبت دشمن شکار

ای مصلحت پنهان ای حقیقت آشکـار

ره صد ساله را تو یک شبه پیموده ای

چون سواران از تبار سربداران بوده ای

بر درد دردمندان تاریخ جملگی تو مرهمی

بی دردمندان عالم را خواب خوش تو برهمی

همچون بوستان در پهن دشت کویـر

ز کوی بیداران به دیار خفته گان بودی سفیـر

با ناله ات فرعونیان در گور خود لرزیده اند

اندر مرداب کبرخود قارونیان بار دگر قرقیـده اند

زخاک حلقومت سوتکی دارد به لب کودکی بازیگوش

گفتا خواب خوش دیگر بس است بهر بیداری بکـــوش

ن والقلم و به خون سیاهی که میچکد زحلقوم قلـم

هرگز نمیری زیاد ای شمع محفل اصحاب و قوم قلم

وامانده ایم اندر تن واندر لجنزار (بودن)

بر ما بدم یکدم نفس  ای پاکتریـن روح (شدن)

 «رضا نعمتی کرفکوهی»




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

رضا نعمتی کرفکوهی
یکشنبه 17 اسفند 1393 11:46 ب.ظ
سلام دوستم دیگه به ما سر نمیزنیدچرا؟.
با دو مطلب جدید به روزم.
موفق باشید
نعمتی کرفکوهی ( خلِه لون )
شنبه 9 اسفند 1393 05:09 ب.ظ
ضمنا زحمت کشیده در سطر دوم کلمه اضافی نمی زنید را حذفش کنید. چوخ ممنون
رضا نعمتی کرفکوهی
شنبه 9 اسفند 1393 05:05 ب.ظ
دوست خوب وهم اندیش روشنفکرم سلام/ ممنون از اینکه مقالات مرا قابل انتشار در وبلاگ قشنگتان میدانید.
راستی با مطلبی جدید به روزم تشریف بیاورید نمی زنید.
فقط این را هم بگویم ما با تفکر پانیسم، نمی توانیم به مبارزه با پانیسم دیگری برویم . باید تعصب زبانی و قومیتی را از خود دورکنیم و به ملیت و دیانت بیاندیشیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر